کو شهیدان ما.mp3
707.1K
🥀💔
⊱ ای از سفر برگشتگان
کو شهیدانِ ما ،کو شهیدانِ ما ⊰
#در_آغوش_یک_فرشته 😇
#نواهنگ
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
17.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#من_ارزشمندم 😉🤚
✨فقط و فقط زمانی می تونی👇
👈زندگیتو متحول کنی 👉
که 💦تشنه باشی🤔
👈تشنه تحول😓
🎞 با ماه همراه باشید😉
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
نحوه دعا کردن من در اوج گرفتاری:
خدایا... تو رو خدا 😩🙄😂😂
#عصرونه #لبخند #سرگرمی #لطیفه
😄😉😊 👉 @Dokhtaran_morvarid
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_سه 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_چهار
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
° مروا °
با شنیدن سر و صداهای اطرافم یکم هوشیارتر شدم و سعی کردم چشم هام رو باز کنم
حالم بهتر شده بود و سردردم کاملا از بین رفته بود
بلند شدم ، متکا و ملحفه رو جمع کردم و گوشه گذاشتم
بچه ها در حال پهن کردن سفره برای ناهار بودن
مژده سینی بزرگی روی سفره قرار داد و با کمک چند نفر دیگه مشغول پخش غذاها شد
آیه هم گوشه ای ایستاده بود و در حال صحبت کردن با موبایلش بود که به سمتش رفتم
_ سلام
آیه جان کمکی از دست من بر میاد ؟
دست راستش رو به علامت سکوت روبروم قرار داد ...
+ آره آره ...
نه اومدیم دو کوهه
آراد هم حالش خوبه
آره اونم خوبه، اتفاقا الان کنارم ایستاده
مروا ، مامانم سلام میرسونه ...
لبخند گرمی زدم و گفتم
_ همچنین ، سلام برسون
دوباره مشغول صحبت کردن شد
+ نه هنوز مشخص نیست کی بیایم
حالا خودم اطلاع میدم ...
در همین حین آیه خندید و با هیجان زیاد گفت
+واقعااا؟ 😃
مامان ، جونِ من ؟!
واقعا قبول کرد بریم خواستگاریش ؟؟
مامان تو رو خدا شوخی نکنیا !
نه مگه چشه ؟!
دلشم بخاد دختر به اون ماهی به اون خانومی !
نه مامان جان ، این آقا پسرت هر دفعه که بحث خواستگاری پیش میاد یه عیبی رو دختر مردم میگذاره
حالا بگذار بیایم تهران ...
ته دلم یک دفعه کاملا خالی شد...
آیه در مورد کی صحبت می کرد؟!
منظورش خواستگاری برای آراد بود ؟!
نه نه ، امکان نداره ...
با شنیدن کلمه به کلمه از حرفایی که میزد ته دلم بیشتر خالی میشید 😥
با صدای مژده به طرفش برگشتم
سعی کردم صدام نلرزه و با آرامش گفتم
_ جانم مژده
~ جانت سلامت
مروا برو دم در آقای حجتی، سبزی ها رو آورده چند دقیقس منتظره من دستم بنده ، فقط زودتر برو
باشه ای گفتم و به سمت در حرکت کردم
با دیدن آراد، اشک به چشم هام هجوم آورد ولی در برابر اشک ها مقاومت کردم و اجازه باریدن بهشون ندادم
همونطور که سرش پایین بود ، سبد سبزی ها رو به دستم داد و گفت
• بفرمایید خانم محمدی
خانم فرهمند حالشون بهتر نشد ؟!
با همون صدای لرزون و پر از بغضم گفتم
_ فرهمندم...
در کسری از ثانیه سرش رو بالا آورد که چشم تو چشم شدیم، ماتم برد و فقط سکوت کردم ، زبونم بند اومده بود
خجالت زده سرش رو پایین انداخت و همونجور که دستی به لباساش میکشید گفت
• عذر میخوام ، حالتون بهتره ؟!
با یادآوری حرفای آیه ، حس نفرت تمام وجودم رو فرا گرفت و با پروییِ تمام گفتم
_ دونستن حال من چه فایده ای به حال شما داره ؟!
با تعجب نگاهم کرد که به سمت سفره ها برگشتم و اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه...
بعد نماز خواندن و خوردن ناهار ، بچه ها رفتن که استراحت کنند
به سراغ گوشیم رفتم و کلافه، روشنش کردم
رفتم قسمتِ تماس ها ... کلی تماس بی پاسخ از یه شماره ناشناس داشتم! خواستم باهاش تماس بگیرم اما پشیمون شدم ، اگر کار مهمی داشته باشه دوباره خودش تماس میگیره
با چک کردن تلگرام و دیدن پی وی آنالی سریع به یادش افتادم
بهش زنگ زدم ولی تلفنش خاموش بود !
تا حالا سابقه نداشت تلفنش رو خاموش کنه ، آخرین بازدید تلگرامشو چک کردم ساعت ۲۲ دیشب بود...
ولی حدودای ساعت ۴ من باهاش تماس گرفتم و جواب داد !
آخرین بازدید واتساپش رو چک کردم ، اونم مدتی پیش بود
حالا مهم نیست رفتم تهران پولش رو براش کارت به کارت میکنم ، دیشب به لطف آنالی تونستم هزینه ی ترخیص رو بدم وگرنه بازم اون آراد حساب میکرد
خیلی وقت بود گوشیم رو درست حسابی چک نکرده بودم، سراغ اینستاگرام رفتم
مامان استوری گذاشته بود ، استوری ها رو باز کردم...
جاده چالوس یهویی ، اینجا یهویی ، اونجا یهویی ، منو کامرانِ خاله یهویی ...
هوووففف خدای من !
من اینجا تصادف میکنم بستری میشم ، دوباره تا مرز تشنج میرم بعد خانوم خانما رفتن شمال کََکِشون هم نمیگزه! 😒
همینجور که توی اینستا چرخ میزدم ، خیلی اتفاقی چشمم به پیج آیه خورد
خداروشکر پیجش باز بود و نیازی نبود که درخواست بدم ، توی قسمت دنبال شونده هاش رفتم و با دیدنِ پیج آراد چشمام برق عجیبی زد !
با خوشحالی خواستم وارد پیجش بشم که دیدم پیجش قفله ،خدا شانس بده !
چرا آخه ؟!
مگه چی داری که قفل میکنی ؟!
بی خیالِ پیج آراد شدم و به ساعت گوشی نگاهی انداختم ، سه و پنجاه و شش دقیقه ظهر رو نشون میداد
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_چهار 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_پنج
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
گوشی رو توی ساک انداختم و کتاب "سلام بر ابراهیم" رو برداشتم
زیپ ساک رو بستم و بعد از درست کردنِ روسری ام و پوشیدنِ کفش هام از چادر بیرون اومدم
روی تپه ی بزرگی نشستم و به روبروم خیره شدم
کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خواندنِ قسمتِ "تفحص" :
📖 : خاک فکه بوی غربت کربلا می دهد
📖 : دیگر شهدا تشنه نیستند . فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه !
📖 : زیاد دنبال ابراهیم نگردید
او میخواسته گمنام باشد . بعید است پیدایش کنید . ابراهیم در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد
به اینجا که رسیدم متوجه قطرات اشکی شدم که از چشم هام با سرعت پایین می اومدن
دیگه به آخر خط رسیده بودم ، واقعا خسته شده بودم از خودم !
دوری از خدا ، بیست سال دوری از خدا !!!!
از ادعا ، از غرور خیلی خسته شده بودم 😞
یه جوونی اینجوری میره ملاقات خدا
یه جوونی هم مثل من وسط گناه ! 😭
آخه یه آدم چقدر میتونه زندگیش تباه باشه ؟!😭
هق هقم اوج گرفته بود و صداش بین دوتا دستام که جلوی دهنم گرفته بودم خفه میشد
سرم رو بین زانوهام قایم کردم و بیشتر گریه کردم
توی همون حالتی که سرم پایین بود متوجه دو تا کفش مشکی شدم که روبروم قرار گرفت !
هین بلندی گفتم و با ترس همونجور که روی خاک ها نشسته بودم ؛ به عقب خیز برداشتم و سرم رو بلند کردم 😨
ای بر خرمگس معرکه لعنت !
خدایا چرا هر وقت حال من بده این مثل جن ظاهر میشه ! 😩
مانتوم رو تکوندم و همین که خواستم بلند بشم ، سَرم گیج رفت و دوباره افتادم زمین
سرم رو با دستام گرفتم که آراد جلوم زانو زد و روی دوتاپاش نشست
• خانم فرهمند ، چرا متوجه نیستید ؟!
گرما برای شما سَمه !
اگر اینجا بمونید ممکنه دوباره خون دماغ بشید 😕
دوتا دستام رو ، روی زمین قرار دادم و بالاخره بلند شدم که آراد هم همراه من بلند شد
با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج میزد گفتم
_ به شما هیچ ربطی نداره که من خون دماغ بشم یا نشم !
اصلا چرا هرجا من میرم تو مثل جن ظاهر میشی ؟! 😠
کلافه ادامه دادم
_به خدا دیگه خستم کردی !!
اصلا میخوام خون دماغ بشم و تشنج کنم بمیرم ، تو چه کار داری؟😠
در حالی که از حرف هام جا خورده بود گفت:
• بنده فقط داشتم از اینجا رد میشدم که شما رو دیدم ، از طرفی که دکتر گفته بود گرما براتون سَمه اومدم بگم برید داخل ... 😑
در مقابل بی ادبی که بهش کردم زبونم بند اومده بود و حرفایی که زده بودم رو هیچ جوره نتونستم جمع کنم
چیزی نگفتم و در سکوت به سمت چادر ها حرکت کردم...
برای اینکه سر و صدا نکنم و بچه ها بیدار نشن ، خیلی آروم رفتم داخل ، که با کمال ناباوری دیدم همه بچه ها بیدارن و دور آیه جمع شدند! 😐
بهار با داد گفت
* دختر تو کجایی !؟
بیا زن داداش آیه رو ببین چه خوشگله 😍
بعد از گفتن این حرفِ بهار ، همه شروع کردن به خندیدن
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
✨✨🦋 #طنین_رهایی🦋✨🌈
#سلامامامزمانم❣
گفتند که تک سوارمان در راه است🌱
از اول صبح چشممان بر راه است
از یازدهم دوازده قرن گذشت...
تا ساعت تو چقدر دیگر راه است؟
"⏰🌹
💛✨اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج✨💛
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
با این وضعیتی که قیمت گاو و گوسفند پیدا کرده،
.
.
.
.
تا چند وقت دیگه جلوی پای عروس و داماد،
تن ماهی باز میکنن !😐😂😂
#عصرونه #لبخند #سرگرمی #لطیفه
😄😉😊 👉 @Dokhtaran_morvarid