eitaa logo
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
1.4هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
748 ویدیو
10 فایل
اینجا دل به دریا بزنید و از میان صدف های طلایی و نقره ای لحظه ها مروارید درخشان استعدادهایتان را صید کنید 🌱 ارتباط با ما @dokhtarane_morvarid
مشاهده در ایتا
دانلود
8.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨💫✨✨ ✨✨💫✨ پس هر که به خدا توکل کند، خدا برای او کافی است... 🌱 خدایا به تو امیدوارم و به تو توکل میکنم که پناهم باشی به وقت هر طوفان 🌷🤲                 ─┅─✵🕊✵─┅─              @Dokhtaran_morvarid                 ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولادت حضرت علی اکبر.mp3
1.5M
🌿͜͡🎙 مـــاهِ‌حسین! 🌙 جـان‌بہ‌فدای‌رسیدنتــ :) ❤️ ●━━───── ∞ ⇆ㅤㅤ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤㅤ↻ 😍             ─┅─✵🕊✵─┅─          @Dokhtaran_morvarid               ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_نه 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 ° مروا ° با صدای گریه و صلوات و شیون ، بیدار شدم 😨 همه جا تاریک شده بود چشم هام و سرم به شدت درد میکرد هراسون روسریم رو ، روی سرم انداختم خواستم از جام بلند بشم که سرگیجه گرفتم و مجبور شدم بشینم عضلات پاهام و گردنم بخاطر بد خوابیدن، گرفته بود و انقدر درد میکرد که انگار یه نفر کتکم زده بود! 😖 به هر سختی بود از جام بلند شدم و از چادر بیرون زدم ... جمعیت زیادی دور یه چیز جمع شده بودند... صدای گریه کردنشون گوشم رو آزار میداد.‌. هراسون به سمتشون رفتم خدایا چه اتفاقی افتاده ؟! کی مُرده ؟! 😨 بدون کفش به طرفشون دویدم آیه و مژده که متوجه حضورم شدن؛ از بین جمعیت زیادی که اونجا جمع شده بودند؛ به سمتم اومدن مژده با گریه گفت + مروا ! 😭 _چیشده؟ کی مُرده؟ د حرف بزن مژده ! 😰 +ش...ش...شهدا...پیدا...شدن ! 😭 گُنگ نگاهم رو بین آیه و مژده چرخوندم یعنی خوابم درست بوده ؟! یعنی واقعا اون کسی که باهام حرف میزد، الان اینجاست؟ بهت زده، دو زانو روی خاک افتادم.. قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد.. انگار عقربه ها از حرکت ایستاده بودن...زمان برام متوقف شده بود! در سکوتِ کامل، به جمعیت زل زده بودم و اشک میریختم... من در برابرِ حقیقت زانو زده بودم...🙂💔 حس کردم لایقِ این خاک نیستم! آره.. من گناه کار تر از اونی ام که بخوام توی این هوا نفس بکشم!😞 باید میرفتم من از جنس اینجا نبودم 😞😭💔 چشم چرخوندم و اطراف رو نگاه کردم.. همه تو حال و هوای خودشون بودن هیچ کس حواسش به من نبود سریع مژده رو که روی زمین افتاده بود و در حال گریه کردن بود رو به آیه سپردم و به بهونه پوشیدن کفش ازشون جدا شدم کفشی که کنار چادر افتاده بود رو پام کردم و به طرفِ نامعلومی دویدم! نیم ساعتی پیاده رفتم که رسیدم به یه جاده ولی اونجا پرنده هم پر نمیزد! صدای زوزه سگ ها و گرگ ها، ترسی به جونم مینداخت که باعث لرزش خفیف بدنم میشد 😰 زیر لب اسم خدا رو زمزمه میکردم از دور چراغ یه ماشین توجهم رو جلب کرد به سمتش دویدم و براش دست تکون دادم _ نگــــه دار... نگــــــه دار ... ماشین جلوی پام ترمز زد یه مرد با یه دِشداشه، به عربی جملاتی رو گفت که اصلا متوجه نمی شدم رو به خانومی که کنارش نشسته بود با گریه گفتم : _من میخوام برم تهران ، منو میتونید ببرید ؟! 😭 نگاهی به قیافم انداخت و جملات عربی رو به مَردی که کنار دستش نشسته بود گفت از بین کلماتش فقط کلمه اهواز رو تونستم متوجه بشم خانومِ به فارسی گفت • برو عقب بشین ، فقط تا اهواز میتونیم ببریمت بعد از تشکر کردن رفتم و کنار گوسفند هایی که پشت نیسان بودن نشستم خدایا حقارت تا کجا ؟! دوباره هق هقم رو از سر گرفتم آخه مروا کجا و نشستن پیش گوسفندا کجا ؟!😭 ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_شصت 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد °
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 ° آراد ° ساعت دو و نیم شب بود ، حسابی خسته شده بودم.. از ظهر تا حالا با بچه ها مشغول کار کردن بودیم بعد از تفحص شهدا یه بار هم مروا رو ندیدم نکنه دوباره یه گوشه افتاده غش کرده ! 😐 از طرز فکر کردنم حسابی خندم گرفت اما با یاد آوردیِ سیلی که بهش زدم خندم خیلی زود از بین رفت اون سیلی رو زدم که به خودش بیاد 😞 چه کار کردی آراد !😓 غرورش رو جلوی همه شکوندی ، خوردش کردی ! قبل از اونم بهانه بنی اسرائیلی آوردی که خوابش، توهمی بیش نبوده ! کلافه دستی توی موهام کشیدم و به سمت چادر حرکت کردم که با صدای جیغ و داد با تعجب به عقب برگشتم 😳 آیه داشت بدو بدو به سمتم می اومد و کلمات نامفهومی رو می گفت که فقط تونستم کلمه "مروا" رو تشخیص بدم ، به سمتش دویدم نشست زمین منم جلوش دو زانو نشستم تا بفهمم چی میگه ... _ چی شده ؟ چته دختر ! صداتو بیار پایین همه خوابن ! 😧 نفسش بالا نمی اومد ، خواستم براش آب بیارم که دستم رو گرفت و مانع رفتنم شد _چی شده آیه ؟! با گریه گفت : + م ...مروا آراد مروا فرار کرده ! نیستش 😭 و دوباره شروع کرد به زار زدن توی شوک بودم ، یعنی چی فرار کرده ؟! مگه داریم ؟! 😶 کنار آیه زانو زدم و با دستام شونه های لرزونش رو گرفتم + آیه ، درست بگو ببینم چی شده ؟! یعنی چی فرار کرده ؟ 😧 نفسش رو کلافه بیرون فرستاد + آراد ! اصلا حق همچین کاری رو نداشتی منم بودم به غرورم بر می خورد ! 😭 وقتی تو اونطوری باهش برخورد کردی؛ مژده رفت دنبالش به مژده گفته بود می خواد استراحت کنه دیگه من ندیدمش تا موقعی که شهدا رو آوردن با یه وضعی از چادر بیرون زد و هراسون میپرسید چی شده ... وقتی بهش گفتیم شهدا پیدا شدن؛ حالش خیلی بد شد بعدش ... بعدش گفت میره کفش بپوشه... رفت و دیگه نیومد 😭 دیگه ندیدمش ! مروا رفت 😭 آراد تقصیر توعههه 😭 هق هقش رو از سر گرفت ای وای ، خدای من ! 🤦‍♂ _ خیلی خب گریه نکن آیه بلند شو بیا ببینم کجا رفته ، بچه که نیست !😕 آیه رو با هزار زحمت به سمت چادر فرستادم شماره بنیامین رو گرفتم _ الو کجایی ؟ • داداش داریم میایم _ بنیامین زود بیا ، مرتضی رو هم بیار خانم فرهمند غیبش زده • یعنی چی غیبش زده ! 😐 _ نمی دونم بنیامین ، نمی دونم فرار کرده ! 😒 • فرار ؟! 😳 الله اکبر خدای من ! اخه این چه وضعشه؟ باشه داداش اومدم بعد از قطع کردن تماس، به سمت چادر خواهرا راه افتادم همه خانوما بیرون نشسته بودند و توی گوش هم پچ پچ می کردن به سمت خانم محمدی رفتم _ خانم محمدی یک لحظه ~ بله ، آقای حجتی _ چه خبر شده ؟! خانم فرهمند فرار کرده ؟! ~ اینجور به نظر می رسه بعد از تفحص شهدا دیگه ندیدمش همه وسایل هاش اینجا هستند حتی کفشش هم اینجاست 😕 _ ممنونم بعد از رفتن خانم محمدی رفتم تو فکر یعنی کجا می تونه رفته باشه ! ‌بدون کفش ! خیلی عجیبه ... از دور، نورِ ماشینی رو دیدم ... حدسم درست بود بنیامین و مرتضی بودن.. بنیامین سریع از ماشین پیاده شد • آراد چی شده ؟ 😦 _ نمی دونم بنیامین ، واقعا نمی دونم ! مرتضی سریع از ماشین پیاده شد و به سمتون اومد * آراد ، من دیدمش با تعجب گفتم _چی میگی مرتضی ؟ درست بگو متوجه بشم مرتضی نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : * مژده حالش خیلی بد بود ، تمام حواسم به مژده بود تو همون حین ، خانم فرهمند اومد پیش مژده . نمی دونم چی بینشون رد و بدل شد که خانم فرهمند به سمت چادر ها رفت... فکر کردم میخواد بره داخل که دیدم کفشی پاش کرد و بعد هم نگاهی به جمعیت انداخت به سمت جاده قدیمی دوید ؛ خواستم برم دنبالش که احمد صدام زد و توی اون شلوغی ، کلا فراموش کردم آراد شرمندتم 😓 گیج شده بودم ، اصلا نمی تونستم هضمش کنم چرا همچین کاری کرده 🤯 _ م ... مرتضی اون جاده قدیمیه رو میگی که پر از حیوون و دزدِ ؟! 😨 با داد گفتم : _مرتضی بدو ، بدو 😱 نگاه همه خواهرا به ما افتاد با تمام توانم به سمت چادر خودمون دویدم و چراغ قوه بزرگی برداشتم _ احمد کجایی ؟! ^ جانم داداش _ احمد ماشین ها رو آماده کن ... سریع ! برید سمت جاده قدیمیه ... یکی از خواهرا رفته اونجا ! ^ یا حسین ! چرا ؟! بابا اون جاده ! آراد الان شبِ ! 😰 با داد گفتم _کاری که میگم رو انجام بده فقط بدو مرتضی و بنیامین هم سریع با ماشین هاشون به سمت جاده قدیمی حرکت کردند سوار ماشین شدم و پام رو روی پدال گاز گذاشتم و حرکت کردم ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️🌱 بنده مطمئنّم و تردیدی ندارم که ان‌شاءالله، این نسل کنونیِ شما جوانان عزیز خواهید توانست همه‌ی آرزوهایی را که در انقلاب وجود داشت؛ تحقّق ببخشید 😍✨ @Dokhtaran_morvarid
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📚اگه سر جلسه امتحان📚 همه سوالات از ذهنم بپره 😱 چیکار کنم؟🤯 این دغدغه شما هم هست؟😉 🎞 پست امروز رو از دست ندید😉 ─┅─✵🕊✵─┅─ @Dokhtaran_morvarid ─┅─✵🕊✵─┅─
13.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉🤚 ✨پست امروز ویژه اوناییه که 👇 📚موقع درس و مطالعه📚 👈 «قطار افکار» 🚂 دست از سرشون بر نمیداره😩 🎞 با ما همراه باشید😉 ─┅─✵🕊✵─┅─ @Dokhtaran_morvarid ─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_شصت_و_یک 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد °
✨✨📒✨✨ ✨✨📒✨✨ 📖 📋 📝 ° مروا ° بوی گوسفندها برام غیر قابل تحمل بود 😣 دستم رو جلوی صورتم گرفتم تا بوشون رو حس نکنم اما فایده ای نداشت برای لحظه ای احساس کردم تمام محتوایات معده ام دارن به گلوم هجوم میارن 🤢 روم رو به طرف جاده چرخوندم و سعی کردم به هر چیزی فکر کنم جز اون دسته ی گوسفند که کنارم نشسته بودن... شروع کردم به غر زدن : ای مروای بی عقل ! همه چیزو اونجا ول کردی و اومدی اینجا ! نه لباسی ، نه پولی ، نه موبایلی ! آخه کی همچین کاری انجام میده که تو انجام دادی ؟! 😩 یکم فکر کنی هم بد نیستا ! 😒 این کفشای داغون دیگه مال کیه ؟! 😐 بدبخت صاحبش که روحشم خبر نداره اینا پای توعه ! اخه چرا جای به اون گرم و نرمی رو ول کردی و اومدی اینجا؟ عقلم خوب چیزیه والا 😑 دستم رو ، روی شکمم قرار دادم چقدر گرسنم بود ! از دیروز که بیمارستان بودم جز ناهاری که امروز خوردم و کیک هایی که آراد خریده بود دیگه هیچی کوفت نکرده بودم آراد ! چقدر ... چیزی که دلم می گفت رو اصلا نمی تونستم به زبون بیارم نه امکان نداره ! من به حجتی هیچ حسی ندارم ! هه! دلم براش تنگ بشه؟ با اون سیلی که جلوی جمع بهم زد؟ عمرا 😒 خدایا چرا با من اینجوری می کنی ؟! مگه من بندت نیستم ؟ تا کی میخوای امتحانم کنی؟ 😞 غرق در افکار آشفته ام بودم که یک دفعه به یاد شهدا افتادم توی دلم گفتم : دیدید به قولم عمل کردم ! من می دونستم شماها اونجایید ، مطمئن بودم این بار نشد درست بیام پیشتون و با هم صحبت کنیم اما به موقعش قول میدم دوباره بیام 🙂 هی ، مروا ! با خودت چه ها که نکردی ! ☹️ توی حس و حال خودم بودم که متوجه شدم ماشین متوقف شد نگاهی به اطراف انداختم... یه جای تاریک و متروکه و خلوت بود 😨 با ترس از ماشین پیاده شدم خانومِ از ماشین پیاده شده بود و پشتش به من بود به عقب برگشت که با دیدنش هین بلندی کشیدم و چند قدم عقب رفتم چادر مشکی بلندی به سر کرده بود و پوشیه هم زده بود حسابی ترسیده بودم اما با این حال به سمتش حمله ور شدم و با دستام گلوش رو فشار دادم با صدایی که رگه های ترس توش موج می زد گفتم _ م ... من ، کجام ؟! منو کجا آوردی ؟! پیشونیش داشت کم کم قرمز می شد نفس کشیدن براش سخت شده بود _ د حرف بزن لعنتی ! منو کجا آوردی 😡 خانومِ دستش رو ، روی دستم گذاشت و مچ دستم رو محکم فشار داد ، توی کسری از ثانیه دستام رو پس زد و گلوشو آزاد کرد ، با صدای بلندی شروع کرد به داد زدن + ‌النجدة ! النجدة ! النجدة ! النجدة ! دوباره به سمتش رفتم _چی داری میگی ؟! صداتو بیار پایین !!! 😠 ‌همون مَرده با دشداشه ، از خونه ای که ماشین رو به روش متوقف شده بود اومد بیرون دستش رو به سرش زد و جملات عربی رو پشت سر هم تکرار می کرد که اصلا متوجه نمی شدم هر ثانیه که می گذشت بلندی صداش بیشتر می شد ناباور بهشون خیره شدم همون مَرده چنان سیلی محکمی به خانمِ زد که از ترس، تمام موهای بدنم سیخ شد و به گریه کردن افتادم 😭 به سمتشون رفتم و با صدای گریون گفتم ‌_مگه نگفتید منو میبرید اهواز !؟ پس اینجا کجاست ؟! منو کجا آوردید !؟ 😭 دوباره با صدای بلندی فریاد زدم _ منو کجا آوردییید مَرده نگاه وحشتناکی بهم انداخت و به عربی گفت : ~ لا افهم (متوجه نمی شوم) با گریه نگاهم رو بین خودش و اون خانم رد و بدل کردم و رو به خانمِ با گریه ‌گفتم _ بهش بگو چی میگم 😭 خانمِ شروع کرد به عربی حرف زدن مَرده هم اسم چند تا شهر خوزستان رو گفت که قبلا شنیده بودم ، آبادان و دزفول . بعد هم بدون توجه به حضورِ من، ماشین رو بُرد و داخل حیاط پارک کرد ..... ⏱                            ─┅─✵🕊✵─┅─                  @Dokhtaran_morvarid                    ─┅─✵🕊✵─┅─