🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨ توجه : داستان زیر با اقتباس از تجربه یکی از مخاطبین کانال نوشته شده است😇😍
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
#ادامه:
حدود نیم ساعت بعد، وسط صحن انقلاب ایستاده بودم ... روبروی گنبد، اشک می ریختم و توی دلم به امام رضا شکایت می کردم :
آقا ! خودت بهتر میدونی این چند سال با چه سختی رفتم دانشگاه و درس خوندم ! چقدر حرف شنیدم و به خاطر عقایدم مسخره شدم! همه اینا به کنار ...
آقا ! من شیعه شمام... میدونم نباید خواسته های نابجای دلم رو انجام بدم !
اما منم آدمم ! میترسم... میترسم به گناه بیفتم ! خودت که میدونی چقدر امروز اذیت شدم😞 راستش... خواستگار زیاد میاد و میره... اما اکثراً مشهدی نیستن و بابام قبول نمیکنه ! میگه : نمیخوام دخترم رو بفرستم شهر دیگه !
امام رضا ! میشه لطفاً یه آدم خوب و همشهری برام پیدا کنی ؟! یکی که هم دنیا باهاش قشنگ باشه هم آخرت ! یکی که به سلیقه خودت باشه !🙂✨
اون روز، بعد از کلی درد و دل با امام رضا، برگشتم خونه
آروم شده بودم...حس میکردم کار رو سپردم به کار بلدش ! 🙃
فرداش، بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم؛ مادرم با دو لیوان چای اومد تو اتاقم :
+وقت داری باهم حرف بزنیم؟🙂
خندیدم : خیره مامان خانوم! 😁
لبخند مهربونی زد : انشالله که خیره 😊
کمی مکث کرد . انگار نمیدونست از کجا شروع کنه :
+ دیروز دم دمای غروب بود که خانم رضوی به گوشیم زنگ زد... بعد از کلی احوالپرسی و تعارف، از من خواست که با هم بریم حرم! تعجب کردم آخه از اون سالها که باهمدیگه همسایه بودیم؛ تا حالا... فقط مُحرم ها همدیگر را می بینیم؛ اونم به بهانه ی پخت نذری توی حسینیه !
ازش پرسیدم که چی شده ...جواب درست و حسابی نداد و گفت دلش برام تنگ شده میخواد حتماً ببینتم !
خلاصه ... قبول کردم و امروز بعد از اینکه تو رفتی دانشگاه ، خانوم رضوی اومد دنبالم و جات خالی با هم دیگه رفتیم زیارت ☺️
چشمکی زدم : به به ! قبول باشه ! عجب دوستای با معرفت داری مامان خانوم 😉 خدا شانس بده 😁
در حالی که با لیوان چای توی دستش بازی میکرد؛ گفت :
+ چاییت رو بخور نمک نریز ! هنوز حرفم تموم نشده !
متعجب از اینکه یک قرار دوستانه ی مامان به من چه ارتباطی میتونه داشته باشه؛ کمی از چاییم خوردم که ادامه داد :
+ این خانم رضوی ، خیلی آدم بزرگوار و باسوادیه... همسرش همون سال های دفاع مقدس شهید شد بنده خدا...
از کل دنیا یک پسر داره... فکر می کنم کوچکتر که بودی دیده باشیش ! خیلی آقاست ! سربه زیر و درسخون !
اتفاقاً مادرش میگفت توی دانشگاه شما درس میخونه !
با این حرف مامان یاد اتفاق دیروز افتادم... داشتم توی دلم خداروشکر میکردم واسه داشتن امام رضا ! اگه ایشون نبود؛ دیروز زده بودم جاده خاکی! 😞
با صدای مامان به خودم اومدم :
+کجایی فرناز ! 😐
با تعجب گفتم :
همین جا ! صدام کردی ؟! 🙄
مامان با خنده، نگاه خاصی بهم کرد و گفت :
+عروس خانوم کجا سیر می کنی ؟! 😂
از این حرفش جا خوردم ! سوالی نگاهش کردم که ادامه داد :
+علیرضا_ پسر خانم رضوی رو میگم_ تو رو، توی دانشگاه دیده ... روش نشده بیاد با خودت صحبت کنه ... با هزارتا واسطه، شماره خونه مون رو از دوستات گرفته .. بعد هم داده به مادرش... مادرش هم شماره رو که میبینه میشناسه و قرار زیارت میزاره با مامانِ عروس ... یعنی بنده !😌
امروز صبح، توی صحن انقلاب، جلوی گنبد، تو رو واسه پسرش خواستگاری کرد !😍
باورم نمیشد ! اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته مثل جورچین کنار هم قرار می گرفت ! عجیب بود ! یعنی پسر خانم رضوی همونیه که بچه ها ازش حرف می زدن ؟! 😶
مامان اون شب، با دیدن سکوت رضایتبخش من، با بابا صحبت کرد
بابا ، علیرضا رو میشناخت ... همرزم پدر شهیدش بود ! بر خلاف خواستگار های قبلی، از این یکی خیلی خوشحال شد !
همه چیز به سرعت پیش میرفت و من فقط نظارهگر کار امام رضا بودم ! 🙂
فردای اون روز، اولین قرار دیدار مون رو با اطلاع خانواده ها توی حرم گذاشتیم
وسط صحن انقلاب-روبروی گنبد !
خودش بود ! همون پسری که دیروز، با کمک امام رضا، بهش نگاه نکردم ! 🙂❤️
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
#دخترونه
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨ ⊱ شیخ عباس ⊰ جوان بودم و شور و شر جوانی خیلی کار دستم میداد! تازه به م
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
#ادامه:🌱
صدای پیشخوانی اذان از مسجد محله به گوشم میخورد که ناامیدانه از خانه خارج شدم، به محض این که در را بستم و رویم را به طرف کوچه کردم چشمم به گنبد طلایی آقا امام رضا علیه السلام افتاد. یک سلام کوتاهی کردم و میخواستم راه بیوفتم که یک حس عجیبی به من گفت: «بیچاره! هر چی میخوای از این آقا بخواه.» در آن لحظه حس میکردم تمام شرارتهای وجودم مردهاند و مثل یک بچه آرامم. با هزار خجالت و شرمندگی در حالی که سنگفرش کوچه را نگاه میکردم گفتم: «آقا میبینی که امشب چی به سرم اومده؟! حقمه، میدونم، ولی خودت گره کار منو باز کن. من تو شهر شما غریبم و شما هم غریب نواز.» با گفتن این جملهی آخری حس کردم حرفی را که باید میزدم، زدهام و حالا با قلبی مطمئن از این که امام گره کار من را باز میکند راه افتادم.
............................
به نزدیک خانه که رسیدم یکی از همسایهها، از خانه بیرون زد و من را از پشت سر صدا زد: «شیخ عباس!، شیخ عباس!.» برگشتم و نگاهش کردم :
«سلام همسایه! خدا قوت... نماز روزههاتون قبول باشه».
«سلام عباس آقا! از شما هم قبول باشه؛»
مکث کوتاهی کرد و گفت: «خدا خیرت بده جوون! یک زحمتی برات داشتم.»
دلم هری ریخت پایین. توی این هاگیر و واگیر مونده بود یک زحمت آن هم از طرف همسایه ! :
«خواهش میکنم، امری باشه در خدمتم.»
دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «یک اتوبوس از نزدیکان ما از تهران راه افتادهاند به قصد زیارت امام رضا و قرار بود امشب شام مهمان ما باشند. حالا دم اذون بهم زنگ زدند که توی نیشابور ماشین خراب شده و همگی الآن سر سفرهی یکی از دوستان نیشابوری نشستهاند، خدا خیرت بده شیخ عباس چهل نفر غذا رو من کجا نگه دارم تا فردا؟! بیا مردونگی کن با هم برسونیم دست چند نفر که با این غذا افطار کنن !
باورم نمیشد ! عقب عقب اومدم .تا گنبد آقا رو دیدم، بلند فریاد زدم: «قربون مرامت! آقا خیلی نوکرتم!»
ظرفهای قرمهسبزی از خانهی همسایه دست به دست میشد و سر سفرهی پهن شده توی حیاط خونهی ما میرفت و لیوانهای دوغی بود که پر و خالی میشد. به بچهها گفته بودم که مهمان بیواسطهی امام رضایند، ولی علتش را نگفتم.
همه سیر خوردند و یک غذا اضافه آمد، آن هم سهم سیدحسین بود !
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─