آخر ماه صفر، اول ماتم شده است
دیدهها پر گهر و سینه پر از غم شده است
آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است
آخر ای ماه سفر کرده که سی روزه شدی
رنگ رخسار تو، همرنگ محرّم شده است
عرشیان، منتظر واقعهای جانسوزند
چشم قدسینفسان، چشمهٔ زمزم شده است
شب تودیع پیمبر، شهدا میگفتند:
آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است
تا که بر چیده شد از روی زمین سایهٔ وحی
آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است
میهمانی، که خراسان شد از او باغ بهشت
میزبان غم او عیسی مریم شده است
تا بسوزد دل ذریهٔ زهرای بتول
زهر در ساغر انگور فراهم شده است
راستی تا بزند بوسه بر ایوان طلا
کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است
پایتخت دل صاحبنظران است اینجا
مشهد انگشتنمای همه عالم شده است
گر چه بسیار خطا دیدهای از ما، اما
سایهٔ مهر تو، کی از سرِ ما کم شده است؟
گر چه من ذرّهٔ ناقابلم ای شمس شموس!
باز پیوند من و عشق تو محکم شده است...
#شهادت #امام_رضا (ع) تسلیت باد
┄┅─✵🕊✵─┅┄
@Dokhtaran_morvarid
┄┅─✵🕊✵─┅┄
باید غبار صحن تو را توتیا کنند... 🍃
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
هوهوی باد نیست که پیچیده در رواق
خیل ملائکند رضا یا رضا کنند ...
«هر گز نمیرد آنکه دلش» جَلد مشهد است
حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند؛
هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت
او را به درد کرب و بلا مبتلا کنند...
از آن حریم قدسیات آقای مهربان!
«آیا شود که گوشهٔ چشمی به ما کنند؟...»
🕊🕊 🕊 🕊🕊
🎊میلاد حضرت شمسالشموس امام مهربانی ها آقا علی ابن موسی الرضا (ع) مبارک باد🎊
نائب الزیاره همهی شما دختران مروارید در حرم مطهر رضوی هستیم💝
#دهه_کرامت #ولادت #امام_رضا #مبارک
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
5.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدامیخواست لطفت تاقیامت بیکران باشد
به دنیا آمدی تا شیعه با تو در امان باشد...🌿
به دنیا آمدی تا یک علی هم سهم ما گردد
به دنیا آمدی تا یک نجف در خاکمان باشد💚
🎊 میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات، حضرت #امام_رضا علیه السلام را به محضر مولایمان حضرت بقیه الله الاعظم و شیعیان جهان تبریک عرض مینمائیم😍
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
مداحی آنلاین - از باب الجواد تا باب المراد - بنی فاطمه.mp3
6.35M
❤️🌱
✨تو پارۀ تنِ چشم و چراغِ ایرانی
کویرِ چشمِ مرا رنگ و بوی بارانی✨
●━━───── ∞
⇆ㅤㅤ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤㅤ↻
#نواهنگ
#میلاد_امام_جواد
#یا_جوادالائمه #امام_جواد #امام_رضا
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
مرواریدی های عزیز سلاااام🤩 میگماااا حالا که دهه کرامته و نزدیک ولادت امام رضا جانیم؛ 😍 چطوره یک چال
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
توجه : داستان زیر با اقتباس از تجربه یکی از مخاطبین کانال نوشته شده است😇😍
دانشجو بودم...یک دانشجوی مذهبی و بی حاشیه!
از همون اول به امام رضا قول داده بودم :
منِ فرناز! میرم دانشگاه که فقط درس بخونم..!
همینطور هم شد. توی تمام مدت تحصیلم،به غیر از بحث های ضروری و درسی ، صحبتی با پسرهای کلاسمون نداشتم... اما میدیدم دختر و پسر های زیادی رو که دانشگاه را با جای دیگه اشتباه گرفته بودند!
ترم آخر بودم و دیگه داشتم آماده خداحافظی با همکلاسی ها می شدم.
یک روز جمعی از دخترا، دور هم جمع شده بودیم و از هر دری سخنی می گفتیم...
چند تا از بچه ها از پسر مذهبی صحبت میکردند که به گفته خودشون ظاهر و اخلاقش حرف اول رو میزنه!
میگفتند : حیف که به دخترا محل نمیده! کاش میشد یه طوری سر حرف رو باهاش باز کرد!☹️
همون موقع یکی از بچه ها آروم با دست پسر جوانی رو نشون داد و گفت : خودشه !
کنجکاو شدم که دارند در مورد کی صحبت میکنن!
برگشتم و نیم نگاهی بهش انداختم.. نمیشناختمش.. همکلاسی نبودیم...سریع روم رو برگردوندم تا دیگه نبینمش!
صحبت بچه ها داشت به حاشیه کشیده میشد و من این رو اصلاً دوست نداشتم.. به بهانه ای ازشون خداحافظی کردم و رفتم کتابخونه ی دانشگاه...
چند ساعت بعد و با تموم شدن کلاس ها، مثل هر روز به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم
به ایستگاه رسیدم و با خستگی روی نیمکت خالی، نشستم ... نگاه خسته ام رو به شلوغی خیابون دادم...
چشمم به ایستگاه اون طرف خیابون افتاد به غیر از یک پسر جوان ، هیچ کس دیگه اون طرف منتظر اتوبوس نبود.
بهش نگاه نکردم اما حس کردم همون پسریه که بچه ها ازش تعریف می کردن... از رنگ لباس و کیفِ دستش متوجه شدم!
برخلاف روزهای دیگه اومدن اتوبوس خیلی طول کشید کلافه شده بودم دلم گفت یه نگاه که اشکال نداره ! تو که قصد بدی نداری !
اما ... اما قولم به امام رضا رو چه کار می کردم ؟!
قول داده بودم فقط بیام و درس بخونم ! این همه مدت بهش عمل کردم...حالا همین روزای آخری ؟!!
چشم از زمین برداشتم و سریع از روی نیمکت بلند شدم چند قدم از ایستگاه فاصله گرفتم... طوری که دیگه اون پسر توی دیدم نباشه !
گوشیم رو روشن کردم و پیامی برای مامان فرستادم : مامان جونم! من دارم میرم حرم.. تا قبل نماز مغرب برمیگردم نگران نشید !
صفحه گوشی رو که خاموش کردم، اتوبوسی که به مقصد حرم امام رضا در حال حرکت بود جلوی پام ایستاد... سریع سوار شدم و سعی کردم فکرم رو از اون پسر خالی کنم... ولی نمی شد!
#ادامه_دارد...🌱
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
#دخترونه
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨ توجه : داستان زیر با اقتباس از تجربه یکی از مخاطبین کانال نوشته شده است😇😍
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
#ادامه:
حدود نیم ساعت بعد، وسط صحن انقلاب ایستاده بودم ... روبروی گنبد، اشک می ریختم و توی دلم به امام رضا شکایت می کردم :
آقا ! خودت بهتر میدونی این چند سال با چه سختی رفتم دانشگاه و درس خوندم ! چقدر حرف شنیدم و به خاطر عقایدم مسخره شدم! همه اینا به کنار ...
آقا ! من شیعه شمام... میدونم نباید خواسته های نابجای دلم رو انجام بدم !
اما منم آدمم ! میترسم... میترسم به گناه بیفتم ! خودت که میدونی چقدر امروز اذیت شدم😞 راستش... خواستگار زیاد میاد و میره... اما اکثراً مشهدی نیستن و بابام قبول نمیکنه ! میگه : نمیخوام دخترم رو بفرستم شهر دیگه !
امام رضا ! میشه لطفاً یه آدم خوب و همشهری برام پیدا کنی ؟! یکی که هم دنیا باهاش قشنگ باشه هم آخرت ! یکی که به سلیقه خودت باشه !🙂✨
اون روز، بعد از کلی درد و دل با امام رضا، برگشتم خونه
آروم شده بودم...حس میکردم کار رو سپردم به کار بلدش ! 🙃
فرداش، بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم؛ مادرم با دو لیوان چای اومد تو اتاقم :
+وقت داری باهم حرف بزنیم؟🙂
خندیدم : خیره مامان خانوم! 😁
لبخند مهربونی زد : انشالله که خیره 😊
کمی مکث کرد . انگار نمیدونست از کجا شروع کنه :
+ دیروز دم دمای غروب بود که خانم رضوی به گوشیم زنگ زد... بعد از کلی احوالپرسی و تعارف، از من خواست که با هم بریم حرم! تعجب کردم آخه از اون سالها که باهمدیگه همسایه بودیم؛ تا حالا... فقط مُحرم ها همدیگر را می بینیم؛ اونم به بهانه ی پخت نذری توی حسینیه !
ازش پرسیدم که چی شده ...جواب درست و حسابی نداد و گفت دلش برام تنگ شده میخواد حتماً ببینتم !
خلاصه ... قبول کردم و امروز بعد از اینکه تو رفتی دانشگاه ، خانوم رضوی اومد دنبالم و جات خالی با هم دیگه رفتیم زیارت ☺️
چشمکی زدم : به به ! قبول باشه ! عجب دوستای با معرفت داری مامان خانوم 😉 خدا شانس بده 😁
در حالی که با لیوان چای توی دستش بازی میکرد؛ گفت :
+ چاییت رو بخور نمک نریز ! هنوز حرفم تموم نشده !
متعجب از اینکه یک قرار دوستانه ی مامان به من چه ارتباطی میتونه داشته باشه؛ کمی از چاییم خوردم که ادامه داد :
+ این خانم رضوی ، خیلی آدم بزرگوار و باسوادیه... همسرش همون سال های دفاع مقدس شهید شد بنده خدا...
از کل دنیا یک پسر داره... فکر می کنم کوچکتر که بودی دیده باشیش ! خیلی آقاست ! سربه زیر و درسخون !
اتفاقاً مادرش میگفت توی دانشگاه شما درس میخونه !
با این حرف مامان یاد اتفاق دیروز افتادم... داشتم توی دلم خداروشکر میکردم واسه داشتن امام رضا ! اگه ایشون نبود؛ دیروز زده بودم جاده خاکی! 😞
با صدای مامان به خودم اومدم :
+کجایی فرناز ! 😐
با تعجب گفتم :
همین جا ! صدام کردی ؟! 🙄
مامان با خنده، نگاه خاصی بهم کرد و گفت :
+عروس خانوم کجا سیر می کنی ؟! 😂
از این حرفش جا خوردم ! سوالی نگاهش کردم که ادامه داد :
+علیرضا_ پسر خانم رضوی رو میگم_ تو رو، توی دانشگاه دیده ... روش نشده بیاد با خودت صحبت کنه ... با هزارتا واسطه، شماره خونه مون رو از دوستات گرفته .. بعد هم داده به مادرش... مادرش هم شماره رو که میبینه میشناسه و قرار زیارت میزاره با مامانِ عروس ... یعنی بنده !😌
امروز صبح، توی صحن انقلاب، جلوی گنبد، تو رو واسه پسرش خواستگاری کرد !😍
باورم نمیشد ! اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته مثل جورچین کنار هم قرار می گرفت ! عجیب بود ! یعنی پسر خانم رضوی همونیه که بچه ها ازش حرف می زدن ؟! 😶
مامان اون شب، با دیدن سکوت رضایتبخش من، با بابا صحبت کرد
بابا ، علیرضا رو میشناخت ... همرزم پدر شهیدش بود ! بر خلاف خواستگار های قبلی، از این یکی خیلی خوشحال شد !
همه چیز به سرعت پیش میرفت و من فقط نظارهگر کار امام رضا بودم ! 🙂
فردای اون روز، اولین قرار دیدار مون رو با اطلاع خانواده ها توی حرم گذاشتیم
وسط صحن انقلاب-روبروی گنبد !
خودش بود ! همون پسری که دیروز، با کمک امام رضا، بهش نگاه نکردم ! 🙂❤️
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
#دخترونه
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
⊱ زیارت اولی ⊰
پیرزن با دستهای لرزانش استکانهای چای را از جلوی ما جمع میکرد که باز دوباره با حسرت گفت: «خوش به حال شما که مشهدی هستید و به زیارت امام رضا میروید، هروقت رفتید زیارت سلام من رو هم به آقا برسونید.» و ما هم برای چندمین بار به او قول دادیم که حتماً یادش کنیم!
به طور بسیار اتفاقی مهمان این پیرزن شده بودیم. خرابی ماشین و گشتن دنبال یک شیشهی آب برای رادیاتور و زنگ در خانه یک پیرزن روستایی اطراف سبزوار، ما را به هم رسانده بود.
وقتی فهمید مشهدی هستیم اصرار کرد یک استکان چای مهمانش شویم. هر گاه شوهرم اتاق را ترک میکرد، پیرزن بدون هیچ بهانهای من و دخترم را میبوسید و التماس دعا میگفت. یک عکس کهنه از گنبد امام رضا علیهالسلام زیبایی اتاق روستایی او را صد چندان کرده بود.
میگفت فرزندی ندارد که پسر یا دامادش او را به زیارت ببرند و دست و پای فرتوتش هم توانایی این سفر را نداشت.
به هر ترتیبی که بود از پیرزن خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم،
و چادر نماز مندرس و وصلهدار پیرزن بود و اشکهای جاری او...
هنوز چند قدمی از منزل پیرزن فاصله نگرفته بودیم که یک حرف دخترم ما رو میخکوب کرد و همسرم با شدت روی ترمز کوبید. او گفت: «باباجون! این خانوم میگفت که تا حالا به حرم امام رضا نرفته.» بهت زده شدیم، باورمان نمیشد کسی در چند کیلومتری مشهد باشد و موفق به زیارت نشده باشد. دخترم دوباره گفت: «آره به خدا راست میگم. بیاین برگردیم و اونو با خودمون ببریم مشهد.»
...........................
تمام طول مسیر روستا تا مشهد را پیرزن میگریست و ما را دعا میکرد. سر دخترم را در آغوش گرفته بود و تمام عشق و علاقهی یک مادر به فرزند یا یک مادربزرگ به نوهاش را نثار او میکرد و من خوشحال از این که این فکر زیبا به ذهن دخترم رسیده و الآن ما زیباترین کار ممکن رو داریم انجام میدهیم :
«قربونت برم امام رضا! میدونستی ماشین کجا باید خراب بشه.»
و نجوای پیرزن در گوش ما میپیچید؛ «یا امام رضا! یا امام رضا!»
خیلی دوست داشتم اولین برخورد پیرزن با گنبد طلا را توی حرم ببینم و لذت ببرم. اولین دیدار عاشق با معشوق خودش!
من و دخترم زیر بغلهای او را گرفته بودیم و کمکم وارد صحن حرم میشدیم. لرزش بدنش کاملاً تعادل او را به هم زده بود و اشکهاش لحظهای قطع نمیشد. رو به گنبد طلا ایستاد، صداش به وضوح میلرزید. عارفانهترین سخن دنیا را آن روز از زبان یک پیرزن شنیدیم:
( سلام امام رضا، حالت خوبه آقا جون؟ الهی فدات بشم ! )
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
⊱ شیخ عباس ⊰
جوان بودم و شور و شر جوانی خیلی کار دستم میداد!
تازه به مشهد آمده بودم و توی جمع دیگر بچههای طلبه زودتر از همه صاحب عائله بودم و خانهای را در نزدیکی مدرسهام اجاره کرده بودم و با عیال زندگی مستقلی داشتم. ناخواسته خیلی شرارت میکردم و هر چه نصیحت و اندرز در جهان بود نصیبم میشد، ولی هیچکدام حتی یک ذره هم روی من تاثیر نداشت.
هر جایی که اتفاقی میافتاد ؛ اولین انگشت اتهام به طرف شیخ عباس یعنی بندهی حقیر بود که عموماً هم بی ارتباط با من نبود !
بچهها خیلی به من علاقه داشتند و از من ناراضی نبودند، ولی گاهی هم احساس میکردم از من آزرده میشوند و من هم سعی میکردم از دلشان در بیاورم. ولی افسوس که فردا روز از نو روزی از نو !
یک بار که با جا به جا کردن کفشهای بچهها هر لنگهای از آنها را جلو حجرهی دیگر انداخته بودم و باعث یک اغتشاش جدی شده بودم، توسط سیدحسین مورد تهدید قرار گرفتم، که «شیخ عباس! وای به حالت اینو داشته باش ببین که چه به روزت میارم که مرغای هوا به حالت گریه کنن.» من هم با خنده گفتم: «برو قربون جدت برم! هنوز زاده نشده کسی که شیخ عباسو حال بگیره.»
ماه رمضان بود و طبق معمول همسرم را به ترمینال نخریسی مشهد بردم و راهی شهرستان خودمان کردم و خودم هم با خرید نصف نان سنگک و یک سیر پنیر به خانه برگشتم تا خودم را برای افطار آماده کنم.
داشتم وضو میگرفتم که صدای در را شنیدم. وقتی در را باز کردم دیدم سه نفر از بچههای مدرسه داخل منزل شدند و خیلی طبیعی خودشان را برای وضو آماده کردند. هنوز تعجبم تمام نشده بود که دوباره دقالباب و این بار چهار نفر دیگر. دردسرتان ندهم، هنوز اذان گفته نشده بود که سی و پنج نفر از بچههای مدرسه توی حیاط منزل من مهیای نماز بودند. بالاخره صبرم تمام شد و با فریاد گفتم: «آخه مسلمونا!! به خود من هم بگین این جا چه خبره!» مغزم سوت کشید. گفتند: «سیدحسین به همه بچهها گفته که شیخ عباس امشب همهی بچههای مدرسه رو برای افطار دعوت کرده» و حالا هم سی و پنج شکم گرسنهی آمادهی افطار و من هم نه نان و پنیری داشتم و نه پول کافی توی جیبم !
سرگردان و آشفته با خودم گفتم: «سیدحسین! وای به حالت! اگر ببینمت دیگه احترام جدت رو هم نگه نمیدارم.» بالاخره آرام به یکی از بچهها گفتم «تا شما نماز بخونید من برمیگردم.» با خودم گفتم به نانوایی میروم و نان و پنیری نسیه میگیرم و این جمع گرسنه رو سیر میکنم، ولی مطمئن نبودم که به من که یک ناشناسم نسیه بدهند. و تازه اگر نسیه بدهند با نان و پنیر آبرویم پیش همکلاسیهایم رفته. آخر نمیگویند تو که توان یک غذای معمولی را نداشتی این همه آدم را چرا دعوت کردی؟!
صدای بچهها در گوشم زنگ میزد و آزارم میداد؛ (به به شیخ عباس! بگین طبل آسمونا رو بکوبن)، (تا چشم خانومتو دور دیدی بساط سور و سات راه اینداختی!؟)، (عجایب هفتگانه امشب شده هشتگانه، عباس آقای ما پلوخوری راه انداخته!). کاش خود سیدحسین اینجا بود. بالاخره دوتا عقل بهتر از یکیه !
#ادامه_دارد..🌱
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨ ⊱ شیخ عباس ⊰ جوان بودم و شور و شر جوانی خیلی کار دستم میداد! تازه به م
✨✨✨✨✨✨#عین_شین_قاف✨✨✨✨✨✨
#ادامه:🌱
صدای پیشخوانی اذان از مسجد محله به گوشم میخورد که ناامیدانه از خانه خارج شدم، به محض این که در را بستم و رویم را به طرف کوچه کردم چشمم به گنبد طلایی آقا امام رضا علیه السلام افتاد. یک سلام کوتاهی کردم و میخواستم راه بیوفتم که یک حس عجیبی به من گفت: «بیچاره! هر چی میخوای از این آقا بخواه.» در آن لحظه حس میکردم تمام شرارتهای وجودم مردهاند و مثل یک بچه آرامم. با هزار خجالت و شرمندگی در حالی که سنگفرش کوچه را نگاه میکردم گفتم: «آقا میبینی که امشب چی به سرم اومده؟! حقمه، میدونم، ولی خودت گره کار منو باز کن. من تو شهر شما غریبم و شما هم غریب نواز.» با گفتن این جملهی آخری حس کردم حرفی را که باید میزدم، زدهام و حالا با قلبی مطمئن از این که امام گره کار من را باز میکند راه افتادم.
............................
به نزدیک خانه که رسیدم یکی از همسایهها، از خانه بیرون زد و من را از پشت سر صدا زد: «شیخ عباس!، شیخ عباس!.» برگشتم و نگاهش کردم :
«سلام همسایه! خدا قوت... نماز روزههاتون قبول باشه».
«سلام عباس آقا! از شما هم قبول باشه؛»
مکث کوتاهی کرد و گفت: «خدا خیرت بده جوون! یک زحمتی برات داشتم.»
دلم هری ریخت پایین. توی این هاگیر و واگیر مونده بود یک زحمت آن هم از طرف همسایه ! :
«خواهش میکنم، امری باشه در خدمتم.»
دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «یک اتوبوس از نزدیکان ما از تهران راه افتادهاند به قصد زیارت امام رضا و قرار بود امشب شام مهمان ما باشند. حالا دم اذون بهم زنگ زدند که توی نیشابور ماشین خراب شده و همگی الآن سر سفرهی یکی از دوستان نیشابوری نشستهاند، خدا خیرت بده شیخ عباس چهل نفر غذا رو من کجا نگه دارم تا فردا؟! بیا مردونگی کن با هم برسونیم دست چند نفر که با این غذا افطار کنن !
باورم نمیشد ! عقب عقب اومدم .تا گنبد آقا رو دیدم، بلند فریاد زدم: «قربون مرامت! آقا خیلی نوکرتم!»
ظرفهای قرمهسبزی از خانهی همسایه دست به دست میشد و سر سفرهی پهن شده توی حیاط خونهی ما میرفت و لیوانهای دوغی بود که پر و خالی میشد. به بچهها گفته بودم که مهمان بیواسطهی امام رضایند، ولی علتش را نگفتم.
همه سیر خوردند و یک غذا اضافه آمد، آن هم سهم سیدحسین بود !
#با_اقتباس_از_عشق😍
#امام_رضا✨
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خود را کــبوتر حـــ♡ــرمش
فرض میکنم🕊
هــرگز ندیده م ز خودم
خوش خیـــــال تر! 🙃
#دیدنی
#امام_رضا #امام_زمان
#دلبرانه🦋
🍃@Dokhtaran_morvarid