💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕🌸💕
🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕
🌸💕🌸
#دختران_آفتاب🙂♥️
#فصل_2
#پارت_سی_و_نه
با صدای راننده همه ساکت شدند.من و عاطفه و فاطمه و سمیه که رویمان به سمت عقب اتوبوس بود،به طرف راننده برگشتیم.توی آینه بالای سرش نگاه کرد و گفت:
_معلوم هست اون وسط اتوبوس چه خبره؟باباجون اینجا اتوبوسه،میدون جنگ که نیس!دمااَم خیر سر امواتمون می خواییم رانندگی کنیم.باس حواسمون جَم باشه یا نه؟
ثریا خواست حرفی بزند که فاطمه جلویش را گرفت.انگشتش را روی بینی اش گذاشت و لب پایینش را گزید.ثریا دندان هایش را روی هم فشرد و با مشت کوبید به صندلی جلویی اش.
شاگرد راننده به سمت صندلی راننده خم شد و چیزی گفت.راننده همان طور که جلویش را نگاه می کرد،فریاد کشید:
_چی چی و صلوات بِرفِسم،آقامجید!دانشجواَن که باشن!دِاینا که یعنی تحصیل کرده اَن که باس بیشتر رعایت حال ما رو بوکنن.دِماام انسونیم به ابوالفضل!اعصاب داریم.
آقای پارسا از جایش بلند شد و کمی با راننده صحبت کرد.راننده کمی سرش را به نشانه تایید تکان داد:
_چشم!...چشم!آقای پارسا به خدا اینام مِث دختر خودمون میمونن.ولی شمام باس به ما حق بدی...چشم!به رو اون دوتا تخم چشمام.
آقای پارسا از همان صندلی جلو که نشسته بود،بلند گفت:
_برای سلامتی آقای راننده و آقا مجید و همه مسافر ها صلوات بلند ختم کنید.
بعد از فرستادن صلوات،چندلحظه همه ساکت شدند.صدای آهسته و فروخورده عاطفه،نخستین صدایی بود که سکوت را شکست:
_به علت خرد بودن اعصاب آقای راننده،دنباله جنگ تا چند لحظه دیگر...
سمیه گفت:
_اون حق نداشت با چند تا دختر اینطوری حرف بزنه،فکر کرده ما کی هستیم یا اینجا کجاست که هر چی از دهنش در اومد ،به ما گفت!
فاطمه گفت:........