eitaa logo
دختران امام زمانی🇮🇷 ؛
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
188 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپی حـلالت رفیق : ) [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕 🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕 🌸💕🌸 🙂♥️ مادرش و کتاب هایی که در اختیارش قرار می‌گرفت،عاشق کتاب و مطالعه شد.زمونه هم عوض شده بود و پیرمرد دیگر مانعی سر راه دخترش ایجاد نکرد.دختر توی دانشگاه قبول شد و از همان روز ها تصمیم گرفت که هرچه در توان داره،علیه این ظلم و ستمی که به زن ها می شه،مبارزه کنه.)) راحله نفس عمیقی کشید.چند لحظه مکث کرد و بعد،باوجود بعضی که راه گلویش را گرفته بود،ادامه داد: _خب بچه ها!اون دختر منم و اون زن شکست خورده یا ناهید،مادرمه!فکر می کنم حالا منظورم رو از ظلم به زن ها و دختر ها،حتی در اوضاع امروز،فهمیده باشید. سکوت عمیقی بر فضای بین بچه ها حاکم شده بود.همه بچه ها سرشان را فرو برده بودند میان شانه هایشان و به جلوی پایشان نگاه می کردند.انگار ان ها به جای مرد شرمنده بودند.به نظر می امد سمیه هم متاثر شده است.مثل اینکه خجالت می کشید به راحله نگاه کند.فقط خود راحله بود که همچنان سرش را بالا نگه داشته بود و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد،به عکس های مجله اش نگاه می کرد.به سمت پنجره برگشتم.بیابان زرد و بی انتها به دنبالمان می امد.فقط بعضی اوقات رد شدن یک ماشین،سکوت بیابان را می شکست. به یاد ثریا افتادم.به سمت او برگشتم.هم ردیف راحله و در طرف دیگر اتوبوس بود،ولی همچنان بی تفاوت و بی احساس به نظر می رسید.فقط کمی اخم،چروک به پیشانیش انداخته بود .داشت با قلبی طلایی که با زنجیری از گردنش اویزان بود بازی می کرد. چند لحظه گذشت.صدای فاطمه سکوت را شکست: _همه ما خیلی متأسفیم که می شنویم چنین اتفاقی توی جامعه ما می افته.من با شنیدن این سرگذشت،یاد حرف های یکی از اساتید و افتادم که توی یکی از سخنرانی هاش چنان درباره مظلومیت زن و ظلمی که در طول تاریخ به اون شده ،حزف می زد که من به گریه افتادم. نگاهش کردم.گریه که نه،ولی چیزی،ته رنگی از ناراحتی در گلویش بود.لحظه ای صبر کرد.فقط صدای قرچ‌ قرچ شکستن انگشت های راحله می امد......