https://eitaa.com/dream_maker/943
من به یکی از دوستام خیلی وابسته شده بودم و به قول نیکولا تمرکزمو کامل از دست داده بودم واسه ی درس خوندن انگار همش به مکالمه هامون فکر می کردم. آخرشم سر سوءتفاهم دوستیمونو خراب کردیم
منظورم اینه که کلا وابسته شدن خوب نیست.
--
ایوای واقعا متاسفم 💔
ولیخب اره کلا«وابسته شدن»چیز خیلی بدیه...
جوون ایرانی سلاممم
*بیرون اومدن از یه کوه جزوه و کتاب به همراه نور خداوندگاری*
<☆مجتمعِ عجیبناک~
جوون ایرانی سلاممم *بیرون اومدن از یه کوه جزوه و کتاب به همراه نور خداوندگاری*
امروز امتحان فیزیک داشتیم و حقیقتا طی چند روز گذشته هم من هم کتابو جزوه باهم جر خوردیم 🙏🏻
داشتم فکر میکردم چقدر امتحانو خوبو عالی دادم که یدفعه.. رفتم گروه کلاسیو چک کردم«نیم ساعت بعد امتحان»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
داشتم فکر میکردم چقدر امتحانو خوبو عالی دادم که یدفعه.. رفتم گروه کلاسیو چک کردم«نیم ساعت بعد امتحان
و دیدم باید صورت یه سوالو عوض کنیم چونکه جوابش تو گزینه ها نبود🤡💔
<☆مجتمعِ عجیبناک~
و دیدم باید صورت یه سوالو عوض کنیم چونکه جوابش تو گزینه ها نبود🤡💔
جالبتر اینه من جوابو ۲/۵بدست اوردم که اتفاقا تو گزینه هام بود🤣💔
و جالبترتر این بود که من پیام حامدی جان رو نیم ساعت بعد امتحان دیدم نیمم ساعتتتت
<☆مجتمعِ عجیبناک~
افسانه ی اوشیروی بابا(Oshiroi Baba) خیلی سال پیش، توی روستایی بین کوههای ژاپن، زنی زندگی میکرد که
بچه ها اینارو پیدا کردم از اوشیروی بابا🦭✨
☆زنِ باران (Ame Onna)
سالها پیش،توی یه روستای کوچیکی بین کوه های مهگرفته ی ژاپن، بارون تقریبا هیچوقت بند نمیومد.
خونهها چوبی بودنو سقفها شبو روز زیر صدای قطرههای بارون میلرزیدن.
*نیازمندی به یه همچین جایی🛐✨*
مردم روستا یه قانون عجیب داشتن:
«بعد از غروب، وقتی بارون شدید شد، پردهها رو بکشیدو به پنجره نگاه نکنید.»
بچهها دلیلشو نمیدونستن.
اما بزرگترا هیچوقت این قانون رو زیر پا نمیذاشتن.