من کی هستم بدون اسکیز، خانوادم، رنگ سبز، آسمون و ستارهها، لبخندهای برعکس، بوی وانیل، مداد چشم سیاه، خط لب قهوهای، گربههای سیاه، تیست موسیقیم، خیال بافی، نوشتن، موکا، نمایشگاههای هنری و فرانسه، پیتزا، میکاپهای اسموکی، ریاضی و فیزیک، نقاشیهای هیونجین، بستنی، احساساتم، بالم لب شاتوتی، لباسای سبز رنگ، افسانهها، دوستام، کتابهام، گلها، شمع، بارون، نامههای عطردار، عسلِ خواننده، حفظ کردن جزئیات.
خیلی دلم میخواست بگم من کی هستم بدون کاراته، مسابقات و مدالهام، جای زخم کیسه بوکس روی دستهام، اما یادم افتاد خیلی وقته بخشی از من نیستن.
«هر وقت به فاصلهی بین رفتن تو و خبردار شدن من فکر میکنم، یاد ستارهها میافتم. میدانستی چهار سال طول میکشد تا نور نزدیکترین ستاره به ما برسد؟ یعنی وقتی ستارهای را میبینیم، در واقع گذشتهاش را تماشا میکنیم. تمام آن ستارههای چشمکزن، همهی ستارههای آسمان، ممکن است قبلا از بین رفته باشند. ممکن است در این لحظه، آسمان ستارهای نداشته باشد؛ اما ما حتی نمیدانیم.»
«تو نمرده بودی، نمیتوانستی بمیری. در تمام این مدت، گمان میکردم داستان ما همین بوده؛ داستان ما.. اما انگار تو داستان خودت را داشتی و من هم داستان خودم را. تازه فهمیده بودم، داستان هر کسی با دیگران متفاوت است. هرگز دو نفر تا ابد با هم نمیمانند، هر چند مدتی فکر کرده باشند این کار شدنیست.»
با نشستن آخرین بوسه رو چشمهات زمزمه کردم، «برات گلِ فراموشم مکن میارم تا هرگز یادت نره ستارهای داشتی و ستارهت، از فراموش شدن متنفره حتی اگه دیگه تو دل آسمونش جایی نداشته باشه.» گفت «ستارهها هیچوقت فراموش نمیشن چون حتی اگه مرده باشن، روزی دل این آسمون رو زنده نگه داشتن، که رد نورشون تا ابد باقی میمونه و همراه نجوای باد میپیچه تو گوش ماه.»