شهید ابراهیم هادی
💞 #رسم_عاشقی 🌹 جانباز شهید ایوب بلندی ✅ قسمت شانزدهم نمی گذاشت دعوایمان به چند ساعت برسد. یا کاری
💞 #رسم_عاشقی
🌹 جانباز شهید ایوب بلندی
✅ قسمت هفدهم
توی فامیل پیچیده بود که ربابه خانم و تیمور خان، دختر شوهر نداده اند. انگار خودشان شوهر کرده اند، بس که با ایوب مهربان بودند و مراعات حالش را میکردند. اوایل که بیمارستان ها پر از مجروح بود و اتاق ریکاوری نداشت، ایوب را نیمه بیهوش و با لباس بیمارستان تحویلمان میدادند. تاکسی اقاجون میشد اتاق ریکاوری، لباس ایوب را عوض میکردم و منتظر حالت های بعد از بی هوشیش مینشستم تا برسیم خانه. گاهی نیمه هشیار دستگیره ماشین را میکشید، وسط خیابان پیاده میشد.
آقاجون میدوید دنبالش، بغلش میکرد و بر میگرداند توی ماشین.
مامان با اینکه وسواس داشت، اما به ایوب فشار نمی آورد. یک بار که حال ایوب بد بود، همه جای خانه را دنبال قرص هایش گشت، حتی توی کمد دو در قدیمی مامان. ظرف های چینی را شکسته بود. دستش بریده بود و کمد خونی شده بود. مامان بی سر و صدا کمد را برد حیاط، تا آب بکشد. حالا ایوب خودش را به اب و اتش میزد تا محبتشان را جبران کند. تا میفهمید به چیزی احتیاج دارند، حتی از راه دور هم آن را تهیه میکرد. بیست سال از عمر یخچال مامان میگذشت و زهوارش در رفته بود. بدون انکه به مامان بگوید برایش یخچال قسطی خریده بود و با وانت فرستاد خانه. ایوب فهمیده بود اقاجون هر چه میگردد کفشی که به پایش بخورد پیدا نمیکند. تمام تبریز را گشت تا یک جفت کفش مناسب برای اقا جون خرید.
ایوب به همه محبت میکرد. ولی گاهی فکر میکردم بین محبتی که به هدی میکند با پسر ها فرق دارد. بس که قربان صدقه ی هدی میرفت. هدی ک مینشست روی پایش، ایوب انقدر میبوسیدش که کلافه میشد، بعدخودش را لوس می کرد و میپرسید:
-بابا ایوب، چند تا بچه داری؟
جوابش را خودش میدانست. دوست داشت از زبان ایوب بشنود.
-من یک بچه دارم و دوتا پسر.
هدی از مدرسه آمده بود. سلام کرد و بی حوصله کیفش را انداخت روی زمین. ایوب دست هایش را از هم باز کرد،
_سلام دختر بانمکم، بدو بیا یه بوس بده.
هدی سرش را انداخت بالا،
_نه، دست و صورتم را بشویم، بعد.
-نخیر، من این طوری دوست دارم، بدو بیا.
و هدی را گرفت توی بغلش. مقنعه را از سرش برداشت. چند تار موی افتاد روی صورت هدی. ایوب روی موهای گیس شده اش دست کشید و مرتبشان کرد.
هدی لب هایش را غنچه کرد و سرش را فشرد به سینه ی ایوب،
_خانم معلممان باز هم گفت باید موهایم را کوتاه کنم.
موهای هدی تازه به کمرش رسیده بود. ایوب خیلی دوستشان داشت، به سفارش او موهای هدی را میبافتم که اذیت نشوند.
با اخم گفت:
_من نمیگذارم. اخر موهای به این مرتبی چه فرقی با موهای کوتاه دارد؟ اصلا یک نامه مینویسم به مدرسه. میگویم چون موهای دخترم مرتب است، اجازه نمیدهم کوتاه کند.
فردایش هدی با یک دسته برگه آمد خانه. گفت معلمش از دستخط ایوب خوشش امده و خواسته که او اسم بچه های کلاس را برایش توی لیست بنویسد.
🇮🇷 @ebrahimhadi
هدایت شده از شهید ابراهیم هادی
❤️ #قرار_عاشقی ❤️
قرائت دعای فرج به نیابت از
شــهید ابــراهیم هــادی🌹
⏰هرشب راس ساعت ۲۲
✳️بخوانید و به اشتراک بگذارید
🇮🇷 @ebrahimhadi
🌙سحر_نهم....
✍ دلبر که تو باشی؛ جرات بیراهه رفتن، چقدر آسان است.
آنقدر مهربان و دلواپس، به انتظار برگشتنم می نشینی، که گویی جز من، بنده دیگری نداری.
مهربانیـ💞ـت، چنان مرا فراگرفته است، که دیگر، از زنگارِ بی انتهای دلم، نمی ترسم.
تـــو؛ همان "جابر العظم الکثیری"، که تمام شکستگی های روح مرا، به ناز یک اشاره ات، جبران می کنی!
❄️مهمانی ات، سر و روی سپید، می خواهد.
و مــن...سیه چرده ترین، مهمان، خوان ضیافت توام!
اما....؛
با همه سیه دلی ام، پشتم چنان به آغوش مهربان تو گــرم است که، از خودم، نمی هراسم.
یقین دارم، که یک نگاه تو، عالمی را زیر و رو می کند...
چه رسد به روح کوچک و فقیر من!
❄️نهمین بزم مستانه مان هم رسید؛ دلبرم
و من چنان، از برق چشمانت، به رقص آمده ام، که برای ادراک دوباره لذتش، هزار تشنگی دیگر را، به جان می خرم.
💓حجله گاه عاشقی ام را گسترده ام؛
سجـــاده ام، منتظر قدوم توست.،
قنوت می گیرم، در هشتمین ملاقات شاه و گدا....
به امید جرعه ای دیگر.
پیمانه ام را، بالا آورده ام.....
کمی ع ش ق... برایم می ریزی، خدا ؟
🇮🇷 @ebrahimhadi
هدایت شده از شهید ابراهیم هادی
#نوای_دلتنگی💔
عَزیزٌعَلَیَّ أنْ أرَی الْخَلْقَ وَلاتُریٰ
آقای من!سخت است همه را ببینم و تو را نبینم
🍃دعای سلامتی امام زمان (عج)
به نیابت از شهید ابراهیم هادی🌹
🇮🇷 @Ebrahimhadi
Juz9_@Ebrahimhadi.mp3
زمان:
حجم:
5M
📎جزء نهم:
قرائت روزانه یک جزء قران کریم
هدیه به شهید ابراهیم هادی🌷
🇮🇷 @Ebrahimhadi
اینجا همه چیز سر جایش است
غیر از تو💔 که همه دار و ندار مایی🍃
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان🌼
🇮🇷 @Ebrahimhadi