هدایت شده از شهید ابراهیم هادی
#نوای_دلتنگی💔
عَزیزٌعَلَیَّ أنْ أرَی الْخَلْقَ وَلاتُریٰ
آقای من!سخت است همه را ببینم و تو را نبینم
🍃دعای سلامتی امام زمان (عج)
به نیابت از شهید ابراهیم هادی🌹
🇮🇷 @Ebrahimhadi
Juz9_@Ebrahimhadi.mp3
زمان:
حجم:
5M
📎جزء نهم:
قرائت روزانه یک جزء قران کریم
هدیه به شهید ابراهیم هادی🌷
🇮🇷 @Ebrahimhadi
اینجا همه چیز سر جایش است
غیر از تو💔 که همه دار و ندار مایی🍃
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان🌼
🇮🇷 @Ebrahimhadi
به نام خدا
توی کوچه بود و همش به آسمون نگاه میکرد و سرش رو پایین می انداخت.
بهش گفتم داش ابرام چیزی شده؟
گفت: تا این موقع یکی از بندگان خدا به ما مراجعه میکرد و مشکلش رو حل میکردیم. میترسم کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت رو ازم گرفته باشه.
#شهید_ابراهیم_هادی 🌷
🇮🇷 @ebrahimhadi
#پیام_معنوی ۵
همیشه سعی کنید خیرخواه دیگران باشید و برای بندگان خدا چیز خوب بخواهید. مومن میتواند با دل خود به اهل آسمان و زمین خیر برساند؛ بانیت خوب، با دعا کردن.
مثلا در روایت آمده است: کسی که صلوات بر محمد و آل محمد(علیهم السلام) میفرستد، خیرش به همه ی موجودات عالم میرسد.
🌸اللهم صل علی محمد و آل محمد🌸
حاج میرزا اسماعیل دولابی
🇮🇷 @ebrahimhadi
شهید ابراهیم هادی
💞 #رسم_عاشقی 🌹 جانباز شهید ایوب بلندی ✅ قسمت هفدهم توی فامیل پیچیده بود که ربابه خانم و تیمور خان،
💞 #رسم_عاشقی
🌹 جانباز شهید ایوب بلندی
✅ قسمت هجدهم
رسیدگی به درس بچه ها کار خودم بود. ایوب زیاد توی خانه نبود.
اگر هم بود خیلی سختگیری میکرد. چند بار خواست به بچه ها دیکته بگوید، همین که اولین غلط املایشان را دید، کتاب را بست و رفت. مدرسه بچه ها پگاهی به مناسبت های مختلف از ایوب دعوت میکرد تا برایشان سخنرانی کند.
روز جانباز را قبول نمیکرد. میگفت: من که جانباز نیستم، این اسم را روی ما گذاشته اند، وگرنه جانباز حضرت عباس است که جانش را داد.
از طرف بنیاد، جانبازها را حج میبرند و هر کدامشان اجازه داشتند یک مرد همراهشان ببرند. ایوب فوری اسم آقاجون را داد. وقتی برگشت گفت: باید بفرستمت بروی ببینی.
گفتم: حالا نمیخواهم، دلم میخواهد وقتی من را میفرستی، برایم گاو بکشی. بعد برایم مهمانی بگیری و سفره بندازی از کجا تا کجا.
برایم پارچه اورده بود و لوازم ارایش. هدی بیشتر از من، از آن استفاده میکرد، با حوصله لب ها و گونه هایش را رنگ میکرد و می آمد مثل عروسک ها کنار ایوب مینشست. ایوب از خنده ریسه میرفت و صدایم میکرد: شهلا بیا این پدرسوخته را نگاه کن.
هدی را فرستاده بودم جشن تولد، خانه عمه اش. از وقتی برگشته بود یکجا بند نبود. میرفت و می امد، من را نگاه میکرد.
میخواست حرفی بزند، ولی منصرف میشد و دوباره توی خانه راه میرفت.
-چی شده هدی جان؟ چی میخواهی بگویی؟
ایستاد و اخم کرد،
_من نوار میخواهم، دلم میخواهد برقصم. میخواهم مثل دوست هایم لاک بزنم.
جلوی خنده ام را گرفتم،
_خب باید در این باره با بابا ایوب حرف بزنم، ببینم چه میگوید.
ایوب فقط گفت،
_چشمم روشن.
و هدی را صدا زد،
_برایت میخرم بابا ولی دوتا شرط دارد. اول اینکه نمازت قضا نشود و دوم اینکه هیچ نامحرمی دستت را نبیند.
از خانه رفت بیرون و با دو تا نوار کاست و شعر و اهنگ ترکی برگشت. آنها را گرفت جلوی چشمان هدی و گفت _بفرما، حالا ببینم چقدر میخواهی برقصی.
دوتا لاک و یک شیشه آستون هم گرفته بود.
دو سه روز صدای آهنگ های ترکی و بالا پریدن های هدی، توی خانه بلند بود. چند روز بعد هم خودش نوارها را جمع کرد و توی کمدش قایم کرد.
برای هر نماز، با پنبه و استون می افتاد به جان ناخن هایش. بعد از وضو دوباره لاک میزد و صبر میکرد تا نماز بعدی. وقتی هم که توی کوچه میرفت، ایوب منتظرش میماند تا خوب لاک هایش را پاک کند.
بالاخره خودش خسته شد و لاک را گذاشت کنار بقیه یادگاری ها.
توی خیابان، ایوب خانم ها را به هدی نشان میداد،
_از کدام بیشتر خوشت می آید؟
هدی به دختر های چادری اشاره میکرد و ایوب محکم هدی را میبوسید.
#ادامه_دارد...
🇮🇷 @ebrahimhadi
هدایت شده از شهید ابراهیم هادی
❤️ #قرار_عاشقی ❤️
قرائت دعای فرج به نیابت از
شــهید ابــراهیم هــادی🌹
⏰هرشب راس ساعت ۲۲
✳️بخوانید و به اشتراک بگذارید
🇮🇷 @ebrahimhadi