[ گریست همچون مادری نو یافتهی اندوه. ]
شاید گریهی حوّا تا چهل روزِ پیدرپی بود، روزها بر زمین میافتاد، شبها در دعا. حوّا شبها بسیار میگریست. شبهای حوّا.
میسوختم و مرا نمیدیدی؛
ندیدن، واژهی تلخیست. درواقع میگوید، نه که نخواهد نبیند، نمیتواند، دیدن برایش تعریف نشده است. درست مثل توقع داشتن میماند. اما، به خودت میآیی. میبینی، نه! طرف اصلاً منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوریست. مثل جنین در خود جمع شدهام. هادی بالای سرم است. شبها مانند مرگ، آرام و رنجور میخوابم. حالا او هم مداوم غر میزند. بیماریِعزیز هم نه میکُشد، نه میرود، نه کسی را برای نجات میفرستد. دیگر نمیدانم، به قول علینور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا میمانم.
هدایت شده از سِدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم...
@Sedkhareji ✔️
آفتاب نیمروز اتاق را روشن کرده و به او چشم دوختهام. اِهم، ببخشید، به من گفتند مردی اینجاست که چشمهای دلفریبی دارد، و لبخندی به زلالی مهتاب که میتوانم خدا را در آن ببینم، ببخشید، میشود لبخند بزنید؟