🖤 وصیتنامه کودک شهید غزهای که وصیت کرده حتما وصیتنامه اش منتشر شود.
🩸وصیت من به شما:
▪️اگر در جنگ مُردم و رفتم و شهید شدم از حکام عرب نخواهم گذشت.
▪️حاکمانی که ما را خوار کردند.
▪️روزگار سختی را بدون آب و غذا سر کردیم،
▪️علی رغم سن کم، موهایم سفید شده است.
▪️خدا شما را نبخشد و از شما نگذرد.
▪️به نزد خدائی که خالق هفت آسمان است از شما شکایت میکنم.
▪️مرا ببخش مادر، تو را خیلی دوست دارم.
▪️از دوری من ناراحت و محزون نشوی.
▪️نامه من برای مردم مصر، یمن، اردن، الجزایر، لیبی، لبنان، تونس، سودان، سومالی و مالزی است.
🩸این امانتی از طرف من به شما:
▪️غزه را به حال خود رها نکنید!
▪️غزه را فراموش نکنید!
▪️شما را سوگند میدهم و به شما وصیت میکنم.
▪️همهتان را دوست دارم،
🩸امانتی است بر گردن شما:
▪️ما را خوار نکنید.
▪️هرکس نامه مرا دید بر عهدهاش است که آن را منتشر کند.
▪️به اذن خدا من شهید هستم.
محمد عبدالقادر الحسینی
۲۰۲۴/۳/۲۵
مهد کودک و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
معینالدینی|کانالداستانشب InShot_۲۰۲۳۰۵۱۹_۱۷۱۱۰۰۷۶۲_۱۹۰۵۲۰۲۳.mp3
زمان:
حجم:
13.6M
#خواهر_اضافی🦘
༺◍⃟👧🏻🧒🏻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد: کنار اومدن با فرزند جدید 😍
#داستان
#داستان_شب
#گروهسنی_۳_۱۰سال
#قصه
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب:
((خواهر اضافی))
یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیج کس نبود
بعدالظهر بود و صدای خروپف
مامان کانگرو 🦘میومد
پوپو گوشاشو از کیسه مامانش بیرون اورد خوب گوش کردوباخودش گفت حالا وقتشه .
ته کیسه خواهر کوچولوشم خواب بود.
پوپو یواش اونو بغل کردو برای اولین بار از کیسه بیرون پرید.
پوپو از دست خواهر کوچولوش عصبانی بوددلش میخواست تو کیسه مامان کانگرو تنها باشه مثل قبلناااااا دلش میخواست که مامانش فقط مال خودش باشه
پوپو ب این طرف و اونطرف نگا کرد هیچ کس رو ندیداز خودش پرسید حالا من این خواهر کوچولوی نق نقو رو به کی بدم
پوپو توی دشت پرید و پرید و پرید
تا ب یک خرگوش 🐇رسیدازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونونمیخوای ؟
خرگوش🐇 با اخم گف نه که نمیخوام برو زود ببرش پیش مامان خودش چه کار زشتی میکنی تو
پوپو شونه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد
دوباره پرید و پرید تا به یک کوالا🦥 رسید ازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونو نمیخوای
کوالا 🦥با تندی گف نه ک نمیخوام بدو زود ببرش پیش مامان خودش
پوپو اه کشید خسته شده بود
خواهر کوچولو بیدار شده بود و نق نق میکرد.
پوپو روی ی سنگی نشست و توی گوش خواهر کوچولوش گفت: هیسسسسس اگه شلوغ کنی هیچ کس تورو نمیخوادااااا ولی خواهر کوچولو یک ذره هم ساکت نشد
پوپو حالا کلافه بود
دوباره ایستاد و باز پرید و پرید یک دفعه ب بچه کانگروی بزرگتر از خودش رسید ازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونو نمیخوای بچه کانگرو خندید و گفت: اره من میخوام و دستاشو ب طرف خواهر کوچولو دراز کرد
پوپو با خوشحالی خواهرشو داد و نفس راحتی کشید
بچه کانگرو برای خواهر کوچولو لالای خوند و ساکتش کرد ولی پوپو ترسیدکه بچه کانگرو پشیمون بشه و خواهر کوچولو رو بهش پس بده
زود دستی تکون داد و پرید که پیش مامانش برگرده
بچه کانگرو صدا کرد پوپو نرو صبر کن
پوپو یک دفعه ایستادبه عقب برگشت و با تعجب پرسیداسم منو از کجا میدونی ؟؟؟؟
بچه کانگرو خندید و گفت: ببین چقدر تو کیسه مامان موندی که خواهر بزرگ خودتو نمیشناسی
پوپو با تعحب بهش نگاه کرد و هیچی نگفت
خواهر بزرگ ادامه داد میدونی وقتی بدنیا اومدی منم با تو همین کارو کردم
پوپو چشماشو گرد کرد و با ناراحتی پرسید با من !!!من!!!!!
خواهر بزرگ محکم سرشو تکون داد و گفت تو هم برای من اضافی بودی خیلی جاها بردمت ولی هیچ کس ترو نخواست
دهن پوپو از تعجب باز مونده بود خواهر بزرگ گف توهم خیلی ونگ ونگ میکردی داداشی منو کلافه میکردی بعد برای پوپو شکلک دراورد و هر دوتایی زدن زبر خنده
پوپو با خوشحالی دستشو توی دست خواهر بزرگش جا داد و گفت میای بریم پیش مامان؟؟
مامان کانگرو هنوز خواب خواب بود
پوپو خواهر کوچولو رو از بغل خواهر بزرگتر گرفت و یواش توی کیسه مامان گذاشت
خواهر بزرگ با ناراحتی پرسید تو هم میخوای برگردی این تو
پوپو خندید و گفت نه دیگه این تو برای من خیلی کوچیکه و بعد برای خواهر کوچولو دست تکون داد و دست خواهر بزرگ رو گرفت وکشید و با شادی پرسید حالا چه بازی بکنیم
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
زمان:
حجم:
4.1M
🟢مینی دوره نظم( قسمت سوم)
🟡چطور کارهای روزم رو تقسیم کنم
🔴نظم محیطی خونه رو چطور پیاده کنم
لینک کانال بهشت کوچکم
https://eitaa.com/joinchat/3168338340C449c55088d
زمان:
حجم:
3.8M
🟢مینی دوره نظم( قسمت چهارم)
🔴چطور با فرزند کوچیک اهدافم رو دنبال کنم؟
لینک کانال بهشت کوچکم
https://eitaa.com/joinchat/3168338340C449c55088d
معینالدینیکانالداستانشبInShot_۲۰۲۳۱۰۰۳_۱۸۲۰۲۵۴۵۹_۰۳۱۰۲۰۲۳.mp3
زمان:
حجم:
12.4M
#درخت_آلبالوی_عجول
༺◍⃟🍒჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد داستان: عجول نباشیم❤️
#داستان
#داستان_شب
#گروهسنی_۵_۱۰
#قصه
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب:
((قصه درخت آلبالوی عجول ))
یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود .
روزی روزگاری وسط یه باغ بزرگ وقشنگ یه درخت آلبالو 🍒زندگی میکرد.
درخت خیلی بزرگ و پرباری بود امایک خصلت بد داشت اونم اینکه همیشه تو کارهاش عجله میکرد.
اون دوست داشت زودتر از همهی درختها میوه هاش تحویل باغبان👩🌾 بده و اونو خوشحال کنه
برای همین قبل از رسیدن میوه اونها رو میریخت پایین تا باغبون فکر کنه اونها رسیدن و ببره بازار بفروشه
باغبان👩🌾وقتی اومد و میوهها رو اونجوری نرسیده روی زمین دید با ناراحتی جمعشون کرد و برد بیرون باغ و ریخت کنار جاده تا گوسفندا🐑 اونها رو بخورند.
روزها گذشت وفصل چیدن میوهها شد. درختها خوشحال بودند و
از اونها خوشحالتر باغبان🧑🌾 بود
که الان میتونست نتیجهی زحمت هاش رو ببینه
خلاصه تند تند کامیونها 🚛 وارد باغ میشند و پر از میوه از باغ خارج میشدند .درختها 🌳خوشحال بودند ک دور و برشون شلوغ شده و همه دارن میوه ها شونو میچینن و داخل صندوق میزارن .همه آواز میخوندن و خوشحال بودند .
این وسط فقط درخت البالو🍒 هیچ کس طرفش نیومد و هیچ کس بهش توجهی نکرد چون هیچ میوه ای نداشت .مثل سالهای قبل
خلاصه فصل چیدن میوهها تموم شد.
باغبان🧑🌾 اومد تا به درخت هاش برسه و بهشون آب بده ،کود بده ، هرسشون کنه تا برای سال بعد اماده باشن
درخت آلبالو🍒 فکر میکرداول از همه میاد سراغ اون تا بهش رسیدگی کنه
اما اینطور نشد و باغبان🧑🌾بی توجه از کنار اون رد شد و رفت و اصلا بهش توجه نکرد و فقط ی کمی اب بهش داد و گفت این درخت آلبالو هم که امسال بدردم نخوردو میوه ای نداد.مثل سالهای قبل
اینو گفت و رفت
درخت آلبالو شروع کرد به گریه کردن
تا اینکه یه کلاغی اومد پیشش و گفت چرا گریه میکنی؟
اونم کل ماجرا رو برای کلاغ تعریف کرد
کلاغ گفت همهی این بلاهایی که سرت اومده به خاطر عجول بودنته نباید برای خوشحال کردن باغبون عجله کنی و میوه هات رو زودتر بریزی پایین .چون میوه ی نرسیده بدرد باغبون نمیخوره وباغبون میوه ها رو چون نارس هستند میریزه جلوی گوسفند ها و نمیتونه اونا رو بفروشه
اگه یکم صبر کنی تا میوه هات برسن هم باغبون🧑🌾 رو خوشحال میکردی هم خودت عزیز میشدی
حالا هم اشکاتو پاک کن که خدا بزرگه و سال دیگه دوباره فصل میوه میرسه و باید از امسال درس بگیری تا بعدا دوباره اشتباه نکنی
قصهی ما تموم شد
دل آلبالو🍒 آروم شد…
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازی
#هماهنگی_چشم_و_دست
#افزایش_دقت_و_تمرکز
#دست_ورزی
#مناسب_3_تا_6_سال
مهد و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313
تا حالا به فرزندتون نه گفتید؟
میزنه زیر گریه؟
داد میزنه؟
قهر میکنه؟
داستان تصویری امشب براش حتما بزارید 😊
༺◍⃟🐿🪵჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
🎙🌙@nightstory57
44.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان تصویری
قصه گو: معین الدینی
انیماتور: عارفه رضآئیان_رضوانه مشیری
#نه_گفتن
#مامان_دوستم_داره_که_میگه_نه
#داستان_شب
#قصه
.✅کانال تخصصی داستان های صوتی و متنی 👇
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f