eitaa logo
مهد و پیش دبستانی احسانا 🌱
171 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
43 فایل
« مهد مساجد » بر اساس رویکرد تربیتی استاد پناهیان( گرایش محور) ادمین @Mahde_ehsana ارتباط با مدیر ۰۹۱۳۴۱۴۴۶۹۱ @m_s_f_z موقعیت مکانی https://nshn.ir/8a7boYtI2xaJgB
مشاهده در ایتا
دانلود
معین‌الدینی|کانال‌داستان‌شب InShot_۲۰۲۳۰۵۱۹_۱۷۱۱۰۰۷۶۲_۱۹۰۵۲۰۲۳.mp3
زمان: حجم: 13.6M
🦘 ༺◍⃟👧🏻🧒🏻჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ رویکرد: کنار اومدن با فرزند جدید 😍 ‌‌ :معین‌الدینی ༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((خواهر اضافی)) یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیج کس نبود بعدالظهر بود و صدای خروپف مامان کانگرو 🦘میومد پوپو گوشاشو از کیسه مامانش بیرون اورد خوب گوش کردوباخودش گفت حالا وقتشه . ته کیسه خواهر کوچولوشم خواب بود. پوپو یواش اونو بغل کردو برای اولین بار از کیسه بیرون پرید. پوپو از دست خواهر کوچولوش عصبانی بوددلش میخواست تو کیسه مامان کانگرو تنها باشه مثل قبلناااااا دلش میخواست که مامانش فقط مال خودش باشه پوپو ب این طرف و اونطرف نگا کرد هیچ کس رو ندیداز خودش پرسید حالا من این خواهر کوچولوی نق نقو رو به کی بدم پوپو توی دشت پرید و پرید و پرید تا ب یک خرگوش 🐇رسیدازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونونمیخوای ؟ خرگوش🐇 با اخم گف نه که نمیخوام برو زود ببرش پیش مامان خودش چه کار زشتی میکنی تو پوپو شونه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد دوباره پرید و پرید تا به یک کوالا🦥 رسید ازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونو نمیخوای کوالا 🦥با تندی گف نه ک نمیخوام بدو زود ببرش پیش مامان خودش پوپو اه کشید خسته شده بود خواهر کوچولو بیدار شده بود و نق نق میکرد. پوپو روی ی سنگی نشست و توی گوش خواهر کوچولوش گفت: هیسسسسس اگه شلوغ کنی هیچ کس تورو نمیخوادااااا ولی خواهر کوچولو یک ذره هم ساکت نشد پوپو حالا کلافه بود دوباره ایستاد و باز پرید و پرید یک دفعه ب بچه کانگروی بزرگتر از خودش رسید ازش پرسید یک خواهر کوچولوی اضافی دارم تو اونو نمیخوای بچه کانگرو خندید و گفت: اره من میخوام و دستاشو ب طرف خواهر کوچولو دراز کرد پوپو با خوشحالی خواهرشو داد و نفس راحتی کشید بچه کانگرو برای خواهر کوچولو لالای خوند و ساکتش کرد ولی پوپو ترسیدکه بچه کانگرو پشیمون بشه و خواهر کوچولو رو بهش پس بده زود دستی تکون داد و پرید که پیش مامانش برگرده بچه کانگرو صدا کرد پوپو نرو صبر کن پوپو یک دفعه ایستادبه عقب برگشت و با تعجب پرسیداسم منو از کجا میدونی ؟؟؟؟ بچه کانگرو خندید و گفت: ببین چقدر تو کیسه مامان موندی که خواهر بزرگ خودتو نمیشناسی پوپو با تعحب بهش نگاه کرد و هیچی نگفت خواهر بزرگ ادامه داد میدونی وقتی بدنیا اومدی منم با تو همین کارو کردم پوپو چشماشو گرد کرد و با ناراحتی پرسید با من !!!من!!!!! خواهر بزرگ محکم سرشو تکون داد و گفت تو هم برای من اضافی بودی خیلی جاها بردمت ولی هیچ کس ترو نخواست دهن پوپو از تعجب باز مونده بود خواهر بزرگ گف توهم خیلی ونگ ونگ میکردی داداشی منو کلافه میکردی بعد برای پوپو شکلک دراورد و هر دوتایی زدن زبر خنده پوپو با خوشحالی دستشو توی دست خواهر بزرگش جا داد و گفت میای بریم پیش مامان؟؟ مامان کانگرو هنوز خواب خواب بود پوپو خواهر کوچولو رو از بغل خواهر بزرگتر گرفت و یواش توی کیسه مامان گذاشت خواهر بزرگ با ناراحتی پرسید تو هم میخوای برگردی این تو پوپو خندید و گفت نه دیگه این تو برای من خیلی کوچیکه و بعد برای خواهر کوچولو دست تکون داد و دست خواهر بزرگ رو گرفت وکشید و با شادی پرسید حالا چه بازی بکنیم ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
صدا ۰۶۴_۲۰۲۴_۰۸_۱۹_۰۱_۱۰_۲۶_۹۵۶.mp3
زمان: حجم: 4.1M
🟢مینی دوره نظم( قسمت سوم) 🟡چطور کارهای روزم رو تقسیم کنم 🔴نظم محیطی خونه رو چطور پیاده کنم لینک کانال بهشت کوچکم https://eitaa.com/joinchat/3168338340C449c55088d
صدا ۰۶۵_۲۰۲۴_۰۸_۲۱_۰۱_۲۲_۵۸_۵۳۲.mp3
زمان: حجم: 3.8M
🟢مینی دوره نظم( قسمت چهارم) 🔴چطور با فرزند کوچیک اهدافم رو دنبال کنم؟ لینک کانال بهشت کوچکم https://eitaa.com/joinchat/3168338340C449c55088d
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((قصه درخت آلبالوی عجول )) یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود . روزی روزگاری وسط یه باغ بزرگ وقشنگ یه درخت آلبالو 🍒زندگی می‌کرد. درخت خیلی بزرگ و پرباری بود امایک خصلت بد داشت اونم اینکه همیشه تو کارهاش عجله می‌کرد. اون دوست داشت زودتر از همه‌ی درخت‌ها میوه هاش تحویل باغبان👩‍🌾 بده و اونو خوشحال کنه برای همین قبل از رسیدن میوه اونها رو می‌ریخت پایین تا باغبون فکر کنه اونها رسیدن و ببره بازار بفروشه باغبان👩‍🌾وقتی اومد و میوه‌ها رو اونجوری نرسیده روی زمین دید با ناراحتی جمعشون کرد و برد بیرون باغ و ریخت کنار جاده تا گوسفندا🐑 اونها رو بخورند. روزها گذشت وفصل چیدن میوه‌ها شد. درخت‌ها خوشحال بودند و از اونها خوشحال‌تر باغبان🧑‍🌾 بود که الان می‌تونست نتیجه‌ی زحمت هاش رو ببینه خلاصه تند تند کامیونها 🚛 وارد باغ میشند و پر از میوه از باغ خارج میشدند .درختها 🌳خوشحال بودند ک دور و برشون شلوغ شده و همه دارن میوه ها شونو میچینن و داخل صندوق میزارن .همه آواز میخوندن و خوشحال بودند . این وسط فقط درخت البالو🍒 هیچ کس طرفش نیومد و هیچ کس بهش توجهی نکرد چون هیچ میوه ای نداشت .مثل سالهای قبل خلاصه فصل چیدن میوه‌ها تموم شد. باغبان🧑‍🌾 اومد تا به درخت هاش برسه و بهشون آب بده ،کود بده ، هرسشون کنه تا برای سال بعد اماده باشن درخت آلبالو🍒 فکر می‌کرداول از همه میاد سراغ اون تا بهش رسیدگی کنه اما اینطور نشد و باغبان🧑‍🌾بی توجه از کنار اون رد شد و رفت و اصلا بهش توجه نکرد و فقط ی کمی اب بهش داد و گفت این درخت آلبالو هم که امسال بدردم نخوردو میوه ای نداد.مثل سالهای قبل اینو گفت و رفت درخت آلبالو شروع کرد به گریه کردن تا اینکه یه کلاغی اومد پیشش و گفت چرا گریه می‌کنی؟ اونم کل ماجرا رو برای کلاغ تعریف کرد کلاغ گفت همه‌ی این بلاهایی که سرت اومده به خاطر عجول بودنته نباید برای خوشحال کردن باغبون عجله کنی و میوه هات رو زودتر بریزی پایین .چون میوه ی نرسیده بدرد باغبون نمیخوره وباغبون میوه ها رو چون نارس هستند میریزه جلوی گوسفند ها و نمیتونه اونا رو بفروشه اگه یکم صبر کنی تا میوه هات برسن هم باغبون🧑‍🌾 رو خوشحال می‌کردی هم خودت عزیز می‌شدی حالا هم اشکاتو پاک کن که خدا بزرگه و سال دیگه دوباره فصل میوه میرسه و باید از امسال درس بگیری تا بعدا دوباره اشتباه نکنی قصه‌ی ما تموم شد دل آلبالو🍒 آروم شد… ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
تا حالا به فرزندتون نه گفتید؟ میزنه زیر گریه؟ داد میزنه؟ قهر میکنه؟ داستان تصویری امشب براش حتما بزارید 😊 ༺◍⃟🐿🪵჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ 🎙🌙@nightstory57
44.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان تصویری قصه گو: معین الدینی انیماتور: عارفه رضآئیان_رضوانه مشیری .✅کانال تخصصی داستان های صوتی و متنی 👇 https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((مامان دوستم داره که میگه نه!!!)) روزی روزگاری دریک جنگل قشنگ بچه فیل مهربانی زندگی میکرد اسم این بچه فیل فیلک بود او یک خواهر بزرگترداشت و با پدر و مادرش زندگی میکرد. یکروزصبح فیلک قبل ازاینکه صبحانه بخوره،به مادرش گفت:مامان من لواشک میخوام بهم لواشک بده!". مادرتعجب کردوگفت: میدونم لواشک دوست داری عزیزم اما الان نمیشه صبحونتو کامل بخورتا بعدا با بابا و خواهرت لواشک بخوریم. فیلک خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه بعد با گریه گفت: " شما همیشه منو اذیت میکنین اصلا دوستون ندارم! و بعد به گریه کردنش ادامه داد. امابازهم مادربهش لواشک نداد وقتی فیلک مشغول صبحانه خوردن شد گفت: شما اصلا منودوست ندارین یه چیزایی میخوام اما شما بعضی وقتا بهم "نه" میگین شما منو اذیت میکنین.خلاصه،بلند شد و از خانه بیرون رفت فیلک کناریک درخت نشست و خیلی ناراحت بودتا اینکه پدرش از راه رسید پدرگفت:پسرم انگار ناراحتی فیلک با گریه جواب داد: آره! قبل از اینکه صبحونه بخورم لواشک میخواستم اما مامان نداد پدر دستی به سر فیلک کشید و گفت آره حق داری ناراحت باشی. چون به خواستت نرسیدی اما مامان چون دوستت داره و میخواد خوب ازت مراقبت کنه بهت "نه" گفته امافیلک حرف پدرشوقبول نداشت. فردا صبح پدر و مادر فیلک باید به یک مهمانی مهم میرفتن اوناباید چندروز در یک جنگل دیگر میماندند برای همین، مادربه خواهرفیلک گفت: "دخترم! مراقب داداشت باش ما چند روز دیگه برمیگردیم!"و بعد به همراه پدرازخانه بیرون رفتند فیلک خیلی خوشحال بود فورا با خواهرش بیرون رفتندبعد به خواهرش گفت میشه من اون گلای صورتی قشنگ رو بو کنم؟ آخه مامان هیچ وقت بهم اجازه نداده!" خواهر با خوشحالی گفت آره داداشی جونم برو بو کن حتما خیلی خوشبویه فیلک ذوق زد و فورا گل صورتی را بو کرد. کمی بعد، تمام بدن فیلک به خارش افتاد حالش خیلی بد شد. خواهرش اونو پیش پزشک جنگل برد و پزشک گفت :اون گلای صورتی برای تو خوب نیست تو به اونا حساسیت داری نبایدبوشون کنی وگر نه همینطوری اذیت میشی حالا این دارو رو بخور تا فردا خوب میشی!حال فیلک خیلی بد بود او داروها رو خورد و فردا بهتر شد. دوباره فیلک به خواهرش گفت:خواهر جونم میشه من صبونه نخورم بجاش یه عالمه ازاون لواشکای ترش بخورم؟ که چیزی نمی دانست جواب داد: آره عزیزم برو بخور!"سپس فیلک یک عالمه لواشک خوردوخیلی خوشحال بود تا اینکه دلش درد گرفت. فیلک از دلدرد به خودش میپیچید. حالش خیلی بد شده بود. دوباره خواهرش سراغ پزشک جنگل رفت و او را به خانه آورد. پزشک فیلک را معاینه کرد و گفت : " نبایدقبل صبونه با شکم خالی لواشک بخوری وگرنه دلدرد میشی مراقب خودت باش این داروها رو بخور تا خوب شی! فیلک داروها رو خورد تا حالش بهتر شد.بعد با خواهرش در جنگل قدم میزد.فیلک به این فکر میکرد که تا حالا هرچی ازخواهرش خواسته خواهرش بهش "نه" نگفته اما بیشتر وقتها اسیب دیده و حالش بد شده در همین فکرها بود که ناگهان چشمش به رودخانه افتاد. فیلک خیلی عاشق شنا کردن در آن رودخانه بود او بارها از مادرش اجازه خواسته بودتادرآن شنا کنداما همیشه مادرش به او "نه" گفته بود.فیلک که دید خواهرش بهش"نه" نمیگه "گفت اجازه میدی برم تو این رودخونه و شنا کنم؟خواهرش جواب داد: آره عزیزم! برو شنا کن!فیلک با خوش حالی در آن رودخانه شیرجه زد اما کف رودخانه پر از گل و لجن بود برای همین به پای فیلک کلی گل و لجن چسبید و او نمیتوانست از رودخانه بیرون بیاید فیلک ترسیده بود و تند تند دست و پا میزد.امانمیتوانست خودشو نجات دهد. حتی خواهرش هم شنا بلد نبود. فیلک در حال غرق شدن بود اوخیلی ترسیده بود و داد میزد کمک کمک کمک دارم غرق میشم کمک پدر و مادر فیلک که داشتند به خانه بر میگشتن صدای اونو شنیدن فورا سمت رودخانه دویدن پدر به شدت ترسیده بود اما پدرش شجاع بود او داخل رودخانه خطرناک پرید و فیلک را نجات داد وقتی فیلک نجات پیدا کرد پدرش را محکم بغل کرد و گفت: "باباجونم شما راست میگفتی.حق با شما بود مامان چون دوستم داره و میخواد خوب ازم مراقبت کنه،بعضی وقتا بهم "نه" میگه!". سپس فیلک سمت مادرش رفت مادرش خیلی ترسیده بودکه مبادا بلایی سر پسرکوچولوش بیاد مادرفیلک نشسته بود وگریه میکرد. فیلک آرام آرام نزدیک مادرش رفت و توی بغلش نشست وگفت:مامان خوب و مهربونم گریه نکن. الان فهمیدم که هروقت بهم "نه" میگی، بخاطر اینه که عاشقمی و میخوای ازم خیلی خوب مراقبت کنی منو ببخش!" بعد مادر اونو محکم بغل کرد و گفت: من همیشه عاشقتم پسر باهوش من!!!!! ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f ༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا