شب روایتهای بیربط
نویسنده و راوی : احسان عبدی پور
خرید بلیط :
https://art.fidibo.com/concert/164/sans/1352
چهارشنبه ۲۶ شهریور
ساعت ۱۸:۳۰
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
🔺 شب روایتهای بیربط
⏱ زمان: ۲۵، ۲۶ و ۲۷ شهریور
✍ نویسنده و راوی: احسان عبدی پور
🎞 تهیهی بلیت از فیدیبو آرت
«این شب، به قصه می گذرد. يحتمل آشفته، همچون روزگاری که در میانه سپری کردنش هستیم. کار نقال گاهی با کلمات راست نمی شود و پای موسیقی به روایت باز میشود. ترانه ای، سازی، ریتمی چیزی. اگر باز هم نارسا بود، دست به دامن سینما می شویم. بریدهی فیلمی شاید قصهی در قیر مانده مان را هل بدهد جلو. اسم گذاشتن رویش کار سختی ست. به همان"روایت های بی ربط" بسنده می کنیم که هر چی بیشتر بگوییم بیشتر از معناش
کاسته ایم.»
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
مو اولين و آخرين سيگار زندگيمو با صديقه ي احمد كشيدم. دوتامون رو هم پنجاه سال داشتيم كه شيش تاش مال مو بود.
بعد اولين كسي كه تو زندگي راپورتم داد، همي صديقه ي احمد بود. ظهرش رفت قضيه ي دو نخ سيگار هُما رو نهاد كفِ دست آغام كه خورد و خسٓه از كار ميومد و آغام سي اولين و آخرين بار تو زندگي ش در حد مرگ زدم.
صديقه حد عمرش ما خندوند. ما يعني يه محل. مو اولين بارا، حرفهاي تابو و ممنوعه ي بعلاوه ي هيجده يي رو از دهن صديقه شنيدم و از خنده ي زير زيركي زنا كيف كردم. خونه شون بهشت مو بود. چون بطرز ليبراليستي يي، همه ي انواع رفتارها به نظرش مجاز بود و سر زدنش از آدميزاد اصلا تعجب بر انگيز نبود. يعني هيچ تابويي از درِ تنگِ خونه ي صديقه ي احمد داخل نميتونس بشه.
امروز تو فاتحه ي حاج ممد ديدمش. بعد از هزار سال. منتظر موندم ختم تموم بشه و زنا از مجلس زنونه بيان در و برم ببينمش. برم ماچش كنم. انگار تمام كودكي غير مجازُم به كُنجِ بالِ مينار صديقه ي احمد گره خورده.
گفتم : «همسيگاري سلام» گفت احسانو كُجوي پدر سگ؟ گفتم نيم ساعتِن اينجا منتظر موندم تو بيبينم گفت حيفِ انتظار نباشه ننه كه خرج مو بشه؟
گفتم مو عاشقتم! گفت: همو اولي كه عاشقم بود بسمه. با امسال بيسو چار سالِه احسانو. كُجي محمودِ مرزوقي كه ميشت محمد هم سر نهاد زمينو رفت. بيست و چهار سال پيش، محمودِ مرزوقي با لنج رفت قطر، دريا باد كرد و محمود رو با خودش برد بي هيچ خبري تا الان و صديقه با شيش تا بچه تنها نهاد. حالا همه رفته ن و فقط صديقه مونده و آخريشون يعني روحو كه حال ميزوني نداره. . ميگه روحو كتكم ميزنه. سياهم كرده. بهش ميگم تا آغات بياد همه چيو به آغات ميگم. بعد او ميفهمه چه بات بكنه!
روحو ميگه: ميااااد! هِههه... بشين تا بياد! ولي تا ورميدارمش كه ببرم بذارمش بهزيستي، ميگه: باشه بذارُم بهزيستي، ولي وقتي آغام اومد خجالت نكشي سيل تو چيشاش كُنيا! محمود، روزي ده بار تو خونه ي يه اتاقي صديقه ي احمد ظاهر ميشه و غيب ميشه. روحو و صديقه روزي ده بار دادگاهي تشكيل ميدهند در حضور محمود تا به شكاياتشان عليه هم رسيدگي كند.
امروز بعد بيستو چار سال، مطمئن شدم محمود برگشته. مادرِ پير و پسرِ عليل، يكي ميخوان دستگيرشون باشه. بالاخره از هر چه موج و باد كه بود، محمود رو گرفتن و برش گردوندن...
✍️ احسان عبدی پور
@ehsanabdipour
DialogueBoxDialogueBox - Rogers.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
ممّدِ راجرز
احسان عبدیپور
@ehsanabdipour
فرزانه پزشکی-احسان عبدی پور (1).mp3
زمان:
حجم:
15.7M
فرزانه پزشکی
احسان عبدی پور
@ehsanabdipour