🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#روضہ_مکتوب_شب_جمعہ
#لطفا_با_حال_روضه_بخوانید
#چای_روضه_کنار_دستت_هست_آیا
#غم_قھرمانی_زھرانشانی
#روضہ_وداع_سہ_سالہ
نگاہ اشکبار و التماس آمیز دخترک سہ سالہ، پدر را از اسب فرود می آورد
دخترک از جا بر می خیزد۔ در سکوت، دست پدر را می گیرد و بر زمین می نشاند، چھارزانو۔
و بعد خود بر روی پاھای او می نشیند، سرش را می چرخاند، لب برمی چیند، بغض کودکانہ ش را فرو می خورد و نگاہ در نگاہِ پدر می دوزد:
۔پدرجان! منزل "زبالہ" یادت ھست؟ وقتی خبر شھادت مسلم رسید؟
پدر مبھوت چشمھای اوست:
۔تو یتیمان مسلم را برروی زانو نشاندی و دستِ نوازش بر سرشان کشیدی!
پدر بغضش را فرو می خورد و از پشت پردہ لرزان اشک بہ او نگاہ می کند۔
"پدرجان! بوی یتیمی در شامہ جھان پیچیدہ است"
و ناگھان بغضش می ترکد
۔بابا! این بار کہ تو می روی، قطعا یتیمی می آید۔
چہ کسی گرد یتیمی از چھرہ ام بزداید؟
چہ کسی مرا بر روی زانو بنشاند و دست نوازش بر سرم بکشد؟
خودت این کار را بکن بابا! کہ ھیچ دستی بہ لطف دستھای تو در عالم نیست
و تو ای زینب خوب می دانی ۔ و حسین نیز۔ کہ این مصیبت، فوق طاقت دخترک است و اگر دست ولایت مدد نکند، دخترک پیس از حسین قالب تھی می کند و جان می سپارد
این است کہ حسین با ھمہ عاطفہ اش، فاطمہ را در آغوش می فشرد، بر سر وروی و سینہ اش دست می کشد و چشم وگونہ و لبھایش را غرق بوسہ می کند
و تو انتقال آرامش را بہ وجود دخترک، احساس می کنی و ضربانِ تسلیم و توکل و تفویض را از قلب او می شنوی۔
حالا دخترک می داند کہ نباید
بیش از این پدر را معطل کند
و آغوش استقبال خدا را گشادہ نگہ دارد
و حسین می داند کہ دخترک می ماند
شھادت را می بیند و تاب می آورد
دخترک بر می خیزد و حسین نیز
اما تو فرو می نشینی زینب
حسین می ایستد اما تو فرو می شکنی
حسین بر می نشیند اما تو فرو می ریزی۔
#التماس_دعای_فرج
☀️برگرفتہ از کتاب آفتاب در حجاب اثر بی مانند سید مھدی شجاعی
🆔 @elalhabibk 🌹