درضمن✨📎
روز ما دانش آموزا😌
درس خونا😌درس نخونا😌
شیطونا😌آروما😌
شب تا صبح شیرجه تو کتابا😌
صبح خواب آلوعا😌
خوابیدن رو نمیکتا😌
اذیت کنای معلما🤨😌
خودشیرینای معلما🔪😌
هر روز ول بودن تو دفترپروریشیا🙄🤭😌
دست جمعی امتحان دادنا🤦🏻♀😌
تن به تقلب نمیدانا😌
نخودیا😐😌خونهخراب کنای مدرسه😳😌
نخاله ها🤕😌
و و و و و😁
روزمون مبارکا😍🧡🎊
باشد مروری بر خاطرات مدرسه👀☹️
°♡♡°
#روز_دانشآموز
「🖇🌻’’:)
•
+رفیق
-جانم
+ چنتادوسمداری؟!.
+ ستارههاروبشمرضربدرتعداد
تپیدنقلبتدر هرسالڪن♥
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری
●| آقاࢪسولاللھ اومدھ😍🌿
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
#ثواب_روزه_گرفتن_در_روز17ربیعاول
#میلاد_پیامبر😍🌱
هرکه این روز را روزه بدارد، خدا ثواب روزهی یک سال را برای او بنویسد😍♥️
و این روز، یکی از چهار روزی است که در تمام سال به فضیلت روزه ممتاز است..
#حتمااروزهبگیرینخیلےثوابداره☺️☔️
#میلادپیامبرمون(ص)مبارکککک😍🎊
#دلصدا •|🔊|•
🍃میشنوی #عطر حضورش را، عرش و فرش، همه را به هیجان آورده😍
.
🍃آری، ای اهل عالم، میبینیـــــــد، امروز ماه به آغوش #آمنه آمده و #زمین و زمان زِ #نور مطلقش می درخشند. آری، #روح عالمی منور گشته از نورش☺️
.
🍃چه خوش ساعتیست امروز، مگر می شود با حضور #بهاریش ایام به کام نشود، سلطان شهر #دلبران است که آمده🤩
.
🍃از ذوق عالم چه بگویم که #دل سرد و خاکی زمین با حضور تو ای #ماه_مدینه، سبز و بهاری گشته و برای گنجشکان، نوید بهاری دیگر آورده🤗
.
🍃امروز، عطر #محمدی تو را حتی میشود در آن سوی خواب ها و #رویاها شیرین حس کرد😌
.
🍃 آری، به گمانم این از معجزه ی #ظهورِ دلیل آفرینش است.
#تولدت، مبارکِ جهانِ هستی باشد
ای پادشاه دو عالم و غایت خلقت❤️
.
✍نویسنده : #زهرا_حسینی
.🕊به مناسبت سالروز #میلاد_پیامبر_اکرم(ص)
.📅تاریخ انتشار : ۱۲ آبان ۱۳۹۹
.
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
#سخنان_بزرگان 📿
انسان چیست؟❄️
شنبہ: بہ دنیا مۍ آید.🦋
یکشنبہ: راه مۍرود.
دوشنبہ: عاشق مۍشود.
سہ شنبہ: شکست مۍ خورد.💙
چهارشنبہ: ازدواج مۍڪند.
پنج شنبہ: بہ بستر بیمارۍ مۍ افتد.💙
جمعہ : مۍ میرد.❄️
❌فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است …🦋
°•○● پروفسور حسابۍ
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
Maher-Zain-Assalamu-Alayka-SoftGozar.com.mp3
4.87M
"السلامـ علیڪ یا رسول اللّٰه
السلامـ علیڪ حبیبي یا نبي اللّٰه"
#ماهر_زین
#عربي
#به_وقت_شادی
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
شهر بركات است ربیع المولود
پر از حسنات است ربیع المولود
میلاد پیمبر و امامِ صادق،
ماه صلوات است ربیع المولود
#میلاد_پیامبر_خوبیها_مبارک_باد💚🎊
#میلاد_امام_صادقع_مبارک_باد💚🎊
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
#یا_رسول_اللهص✋🏻
هرکس که به کف از تو براتی دارد
در روز جزا راه نجاتی دارد
جاری است همیشه نام تو در صلوات
نام تو شنیدن صلواتی دارد💚
#میلاد_پیامبر_اسلامص_مبارک_باد💚🎊
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فرشته ها با شادی میخونن:
اهلاً و سهلاً یا #رسول_اللهص💚
#میلاد_حضرت_محمدص_مبارک💚🎊
🎤 #حسین_طاهری
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
قسم به " اشهد ان لا اله الا الله "
تو آمدی که بگویی " علی ولی الله "
#یا_رسول_اللهص✋🏻
#میلاد_پیامبر_اکرمص_مبارک_باد💚🎊
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
✎...
﴿سعدے اگر عاشقےڪنےو جوانے♥️
عشق محمد بس است و آل محمد😍﴾
.•°^^°•.
#من_محمد_را_دوست_دارم
#لبيك_يا_رسول_الله
#هفته_وحدت
🌸🍃•°↷
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#من_محمد_را_دوست_دارم🍃🌸•.
#میلاد_پیامبر_اکرم🌱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
【میریزنستآرههاازآسموناروےخاک🌿
سرودݪباشونهیارسوݪللهبفداڪ♥️】
#آسیدرضانریمانے💚
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
Hamed_zamani_Mohammad_s_.mp3
18.25M
#نوایِ_دل🎼
〖محمد مقتداے اهل عالم😍〗
#prophetmuhammad
#من_محمد_را_دوست_دارم
#لبيك_يا_رسول_الله
#هفته_وحدت
🌸🍃•°↷
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
4_5852634174845878979.mp3
8.67M
⇆◁❚❚▷●°
﴿محمدوعلےعلےومحمد🌿اینآیههای
محکمتوحیده🍃🌸﴾
#من_محمد_را_دوست_دارم💛
#لبیک_یا_رسول_الله
شہداےِ امـامـ حسـنـے🌙
°•♡بـہوقتعـٰاشقے♡°•
#به_وقت_رمان😉 بـریـم بـرای پــارت سی و پنجم🛵👇 ادامه پارت دیروز
#به_وقت_رمان😉
بـریـم بـرای پــارت سی و ششم🛴👇
ادامه پارت دیروز
✨دختر بسیجی
°•| پارت سی و ششم |•°
شیرینی رو از روی میز برداشت و مشغول تعارف شیرینی شد.
به آرام که با لپای گل انداخته سرش پایین بود، خیلی نامحسوس نگاه کردم که ناگهان مامان بغلش کرد و بدن توجه به چشمای از حدقه بیرون زده اش صورتش رو بوسید .
از کار مامان و قیافه ی متعجب آرام خنده ام گرفته بود که امیر حسین آروم کنار گوشم گفت : فعلا تا می تونی بخند چون تا چند وقت دیگه اشکت در میاد!
با تعجب نگاهش کردم که با خنده گفت : این آرام ی که انقدر جلوی تو آروم و سر به زی ره، همین محمد حسینی که جلوش تکون نمی خورد ی رو یه شبانه روز برای تنبیه توی انبار جا کرده و در رو به روش بسته! برا ی ما هم که دیگه آسایش نذاشته پس تا می تونی، خوشی و استراحت کن که خدا به دادت برسه.
با تعجب به آرام که مشکوکانه ما رو نگاه می کرد چشم دوختم که امیر حسین گفت : حالا نمی خواد خشکت بزنه انقدرایی که گفتم بد نیست بالاخره یه ذره خوبی هم توی وجودش پیدا میشه!
_آخه به تو هم میگن داداش؟! به جای اینکه ازش تعریف کنی داری بد گوییش رو می کنی؟!
_آرام خیلی خوبتر از اون چیز یه که نیاز به تعریف داشته باشه و خودت هم این رو خوب می دونی! فقط یه کم که نه خیلی بازیگوشه و هر کجا که باشه اونجا دیگه آسایش نیست.
_ولی به نظر من او خیلی خانومه!
_آرام چیزی بیشتر از خانوم، خانومه! می دونه کجا چجوری باید رفتار کنه، بیرون سنگین و با قاره ولی توی خونه زلزله اس!
جوریه که وقتی نیست، خونه ساکت و سوت و کوره و جای خالیش حسابی به چشم میاد.
با این حرفش موافق بودم، چون آرام وقتی که شرکت نبود هم شرکت سوت و کور بود و من دل و دماغ کار کردن نداشتم.
اونشب قرار بر این گذاشته شد که مراسم عقد برای دو هفته ی دیگه و تو ی خونهی آرام باشه چون خونه شون یه آپارتمان دو طبقه بود و تو ی طبقه ی بالا که مال امیر حسین و کوچکتر از طبقه ی پایین بود می تونستن خانم ها باشن و طبقه ی پایین هم برای آقایون در نظر گرفته شد.
مامان اصرار داشت مراسم عقد توی سالن پذیرایی یا توی خونه ی ما برگزار بشه ولی آقای محمدی می گفت بهتره جشن عقد مختصر گرفته بشه و جشن مفصل بمونه برای عروسی و ما هم دیگه اصراری نکردیم.
من حاضر بودم برای آرام بزرگترین جشن عقد و عروسی بگ جیرم ولی روی حرف بزرگترها حرفی نزدم گر چه با نظر اونا هم موافق بودم و مخالفتی نداشتم.
صبح روز شنبه به محض رسیدنم به شرکت و نشستن پشت میز کارم به گوشی آرام زنگ زدم و ازش خواستم خیلی زود به اتاقم بیاد.
خبر خاستگاری من از آرام تو ی شرکت پیچیده بود و از همهمه های کارمندا می شد فهمید در مورد چی حرف میزنن ولی هیچ کس علناً چیزی نمی گفت که من بشنوم و بیشتر پشت سرمون حرف می زدن.
اونروز پرهام با وجود اینکه توی شرکت کلی کار عقب افتاده داشت به شرکت نیومد و هر چه هم که باهاش تماس گرفتم جوابی نداد.
و وقتی دیدم پرهام گوشیش رو جواب نمیده نگرانش شدم و با پدرش تماس گرفتم و او هم گفت که چند شبه کالا به خونه نرفته و خبری ازش نداره.
با کلافگی گوشی رو روی میز انداختم که آرام تقه ای به در نیمه باز زد و وارد اتاق شد و با لبخند بهم سلام کرد.
جواب سالمش رو دادم و او با بستن در به سمتم اومد و در همون حال گفت : من نمی دونم اینا از کجا قضیه ی خاستگاری رو فهمیدن.
_ برای من هم جالبه و فکر می کردم تو بهشون گفتی.
_یعنی شما به هیچ کس نگفتین!؟ پس!...
یک دفعه ساکت شد و بعد مکثی گفت : کار این مبینای دهن لقه نه تنها جاسوس خوبیه که خبرنگار خوبی هم هست.
با اخم ساختگ ی نگاهش کردم و گفتم : از اینکه بقیه فهم یدن ناراحتی؟!
_نه! فقط از طرز نگاه بعضیا خوشم نمیاد.
_مگه چجور نگاهت می کنن!
_یه جور ی که انگار.... نمی دونم یه جور بد ی دیگه!
_بگو کیا اینجور نگاهت می کنن تا چشماشون رو از حدقه در بیارم.
خند ید و گفت :اُه چقدر خطرناک!
_کجاش رو دید ی من برای تو از این خطرناک تر هم می شم.
نگاهش رو ازم گرفت که مقابلش وایستادم و گفتم : آرام! من می خوام همهی دنیا بفهمنن که تو دیگه مال من شد جی و من دیوانه وار عاشق توام.
سرش رو پایین انداخت و من برای ای نکه بیشتر نگاهش رو ازم نگیره بحث رو عوض کردم و گفتم : این فهرست سوالایی که قرار بود برام بیاری رو آوردی؟
✨دختر بسیجی
°•| پارت سی و ششم |•°
لباش خندون شد و گفت : وقتی به آرزو گفتم فهرستش رو بهم بده تا به شما بدمش همهاش رو مرتب تو ی برگه آچار نوشته و جلوی هر سوال برای جواب دادن جا گذاشته.
با گفتن این حرف برگه آچارهای تو ی دستش رو جلوم گرفت و گفت : من که اصال نخوندمش! شما هم اگه دوست ندارین بهشون جواب ندین.
برگه ها رو از دستش گرفتم و گفتم : ولی من به همشون با صبر و حوصله جواب می دم.
ازش فاصله گرفتم و در حالی که به سمت تلفن می رفتم گفتم: مامان گفت یه روز رو برای خرید حلقه و لباس و این جور چیزا تعیین کنیم و بهش خبر بدیم.
_برای من فرق نمیکنه هر روز که شما بگین من آماده ام.
_پس بهش می گم همین فردا برای خر ید بریم ، تو هر کار که تو ی شرکت داری رو امروز انجام بده! فردا خودم میام دنبالتون تا با هم بریم.
چیزی نگفت و من در حالی که گوشی تلفن رو روی گوشم می گذاشتم رو بهش پرسیدم: قهوه می خوری یا چایی یا.... ؟
_هیچکدوم.
با تعجب و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: دوست ندارم تا قبل محرم شدنمون دیگران رو نسبت به خودمون بدبین کنم.
_چه ربطی داره! ما فقط می خوایم با هم حرف بزنیم و چایی بخوریم!
_فقط من و شما این رو می دونیم.
با کالفگ ی گوش ی رو روی تلفن گذاشتم و گفتم :باشه هر جور که تو راحتی!
_پس من برم به کارم برسم تا برای فردا که نیستم کاری نداشته باشم ،فعال خداحافظ.
خواستم مانع رفتنش بشم تا بیشتر پیشم بمونه که با صدای زنگ گوشی م و دیدن شمارهی پرهام حرفش رو تایید کردم و جواب تماس پرهام رو دادم.
صدای پرهام خش دار و خوابآلود بود و به راحتی میشد حدس زد که دیشب رو توی مهمونی گذرونده و زیاده روی کرده.
با قطع شدن تماس نگاهی به برگه هایی که آرام آورده و دو طرفش هم پر از سوال بود انداختم و با کشیدن صوتی مشغول خوندنشون شدم.
سوالای اولش در مورد شغل و میزان درآمد و تحصیلات و... بود ولی اون وسطاش یه سوالایی بود که کنجکاوم کرده بودن نظر آرام رو هم در موردشون بدونم مثلا اینکه نوشته بود: دوست دارید همسرتون چطور لباس بپوشه و چجوری توی خونه بگرده و موهاش چه حالتی باشه و...
همهی برگه های پخش شده روی میز رو جمع کردم و از اتاق خارج شدم و از نازی خواستم از همه شون کپی بگیره و بهم بده.
تا تموم شدن کار نازی کنار میزش منتظر موندم و با تموم شدن کارش همهی کاغذا رو ازش گرفتم و به سمت اتاق حسابداریرفتم.
به در باز اتاق حسابداری ضربه ای زدم و وقتی دیدم آرام توی اتاق نیست رو به مبینا که پشت میز کارش وایستاده و بهم سلام کرده بود پرس یدم: پس خانم محمدی کجاست؟
_رفته آبدارخونه!
_آبدارخونه برای چی؟!
_رفته تا برامون چایی بیاره.
_مگه اینجا آبدارچی نداره؟
_چرا ولی....
نذاشتم مبینا حرفش رو تموم کنه و با عصبانیت به سمت آبدارخونه قدمای بلند برداشتم.
جلوی در باز آبدارخونه وایستادم و به آرام که پشت به در و روی صندلی نشسته بود و با مش باقر حرف می زد چشم دوختم.
مش باقر که معلوم بود خنده اش به خاطر حرف آرامه بدون اینکه متوجهی من بشه قوری رو روی سماور گذاشت و گفت : تو دیگه باید فقط یه جا بشینی و دستور بدی نه اینکه بیای اینجا و برای بقیه چایی ببری.
قبل اینکه آرام بخواد جوابی بهش بده مش باقر متوجه حضور من شد و با تعجب رو به من گفت : آقا شما اینجا چی کار می کنین؟چیزی لازم دارین؟
با این حرفش آرام برگشت و به من که به سمتش می رفتم با تعجب نگاه کرد.
روبه روش نشستم و با جد یت گفتم : نمی دونستم تازگیا آبدارچی هم شد ی؟!
به مش باقر که سینی به دست از آبدارخونه خارج می شد نگاه کرد و با رفتنش گفت: کی گفته من آبدارچی شدم؟
_لازم نیست کسی بگه دارم می بینم دیگه!
با لحن آرومی و محتاطانه برای اینکه کسی صداش رو نشنوه گفت :چایی هایی که مش باقر برامون میاورد یا سرد بودن یا خیلی پررنگ بودن و بعضی وقتا هم رو ی استکانا لک دیده می شد برای همین هم ما تصمیم گرفتیم برای اینکه مش باقر ناراحت نشه به بهانه ی اینکه نمی خوایم به زحمت بیوفته خودمون به نوبت چایی بریزیم و امروز هم نوبت من بود که چایی ببرم.
ادامه دارد....
#تلنگر 🖇 | #سخن_بزرگان 🖇
من فتوا نمی دهم
نظرم را می گویم
خواهرانی که عکس خود را
در شبکه های اجتماعی می گذارید..؛
این از آموخته های حضرت زهرا نیست
که هرکسی در کره زمین بتواند
چهرا شما را تماشا کند 🤐
🧔🏻| #سید_حسن_نصرالله