eitaa logo
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
10.9هزار دنبال‌کننده
11.5هزار عکس
6.2هزار ویدیو
1.2هزار فایل
📞پاسخگویی: @Majnonehosain 💞مهدیاران: @emamzaman_12 🌷عطرشهدا: @atre_shohada 📱اینستاگرام: Www.instagram.com/emamzaman.12 👥گروه: https://eitaa.com/joinchat/2504065134Cf1f1d7366b 💕گروه‌مهرمهدوی: @mehr_mahdavi12
مشاهده در ایتا
دانلود
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃 🌸 #رمان_چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_سی_و_چهارم “ ﺯﻧﺎﻥ ﻧﺎﭘﺎﮎ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﻰ ﺑﺪﯾﻦ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃 🌸 ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺿﻌﯿﻔﻢ ﮔﻔﺘﻢ : - ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﭘﺪﺭﻡ - ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ،ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭﻥ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻦ، ﺍﻥ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸﻪ . ﻓﻘﻂ ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﻟﺨﻮﺭﯾﺪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﯿﻦ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺸﻮﻥ ﺣﻔﻆ ﻧﺸﻪ - ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ، ﺭﺍﺳﺘﯿﺘﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻧﯿﺎﻡ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺸﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺷﺪ … ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻗﺸﻨﮓ ﻋﻘﯿﻘﺶ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ : « ﭘﺎﮐﺎﻥ؛ ﺯﺟﻮﺭ ﻓﻠﮏ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺸﻨﺪ … / ﮔﻨﺪﻡ ﭼﻮ ﭘﺎﮎ ﮔﺸﺖ ﺧﻮﺭﺩ ﺯﺧﻢ ﺁﺳﯿﺎﺏ ! » - ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﯿﻦ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﺍﮔﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺣﻮﺍﺳﺘﻮﻥ ﺑﻬﺶ ﻫﺴﺖ. ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﯾﺎﻓﻘﻂ ﺍﺩﻋﺎﯾﯿﻦ . ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﻦﺍﮔﻪ ﺑﻬﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﺑﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺻﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﻫﺴﺖ . ﺣﺮﻑ ﻫﺎﺵ ﺑﻬﺶ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ . - ﺧﻮﺏ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ … ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ؟ ! - ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ - ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ - ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ - ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﻈﺮﺍﺗﺶ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﻪ، ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻔﮑﺮﺵ ﺑﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﻮﺽ ﺑﺸﻪ . ﺷﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ … ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺁﺩﻣﯽ ﺣﻖ ﺩﺍﺩ . - ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ؟ ! - ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ . ، ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻢ ﺍﺧﻪ .. . - ﭼﯿﻮ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﯿﺪ - ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ، ﺷﻤﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﺗﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻦ . ﺭﺍﺳﺘﯿﺘﺶ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﻈﺮﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ … ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ … - ﺭﺍﺳﺘﯿﺘﺶ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﻈﺮﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻧﻈﺮ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ … ﺁﺧﯿﯿﺸﺶ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺎﺗﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯾﺪ ! - ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﯿﻦ ! - ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻪ - ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻻ ﺍﻟﻪ ﺍﻻﺍﻟﻠﻪ ٌ-ﺧﻮﺏ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﺬﺍﺭﯾﻢ، ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﮑﺎﺗﻮﻧﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﯿﻦ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭘﯿﺎﺯ ﭘﻮﺳﺖ ﮐﻨﺪﯾﻤﺎ . ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ؟ ! - ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﻦ - ﻓﻘﻂ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯿﻦ ﺑﯿﺎﺩ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﻡ … - ﺍﮔﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻤﮑﺘﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﺭﻭ ﻫﻞ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ . ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺍﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺶ ﻧﺸﺴﺖ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﻘﺪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﯽ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺤﻀﺮ ﻭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﻘﺪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﭘﺪﺭ ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﮔﻮﺍﻫﯿﻨﺎﻣﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ . .. : ✨💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖✨ @emamzaman 🌸 🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
❤️❤️❤️ ❤️❤️ ❤️ #رمان_از_جهنم_تا_بهشت #قسمت_سی_و_سوم *ﺑﻪ ﺭﻭﺍیت زینب* ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﻫﻢ ﮐﺎﺭ ﺩﺳ
❤️❤️❤️ ❤️❤️ ❤️ *ﺑﻪ ﺭﻭﺍﯾﺖ زینب* ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻭﺍﺭﺳﯽ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎ ﺷﺪﻡ . ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺎﺷﻪ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﻭ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﯿﮑﻪ ﻫﺎ ﺧﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﮏ ﻭ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﭼﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﻣﺴﺨﺮﻩ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺏ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻻﻥ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﺩﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺍﺻﻼ ﺣﺠﺎﺑﻢ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﻨﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ :ﺑﺮﯾﻢ ؟ _ ﺍﻭﻫﻮﻡ ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ : ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﺒﺎﺭﮐﺖ ﺑﺎﺷﻪ . _ ﻣﻤﻨﻮﻥ . ﺍﻣﯿﺮ ﻣﯿﺸﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﭙﺮﺳﻢ ؟ ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ : ﺑﯿﺎﺑﺮﯾﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯾﻢ ﺯﺷﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺑﭙﺮﺱ . _ ﺍﻭﺥ . ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺮﯾﻢ . ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻣﺜﻠﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻃﺮﻓﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ و گفت: ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ﻣﺜﻠﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ؟ _ ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﯿﺮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﺶ ﭼﺸﻤﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ؟ ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ : ﺑﺎﺷﻪ؟ _ ﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ . ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ : ﺧﺐ ﺑﺒﯿﻦ ، ﺩﻻﯾﻠﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺮ ﻣﻨﺸﺎ ﻫﻤﺶ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﺩﯾﻨﻤﻪ . ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻭﺍﻻﺳﺖ ﻭ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﻧﮕﺎﻫﺎﯼ ﺷﻬﻮﺕ ﺁﻟﻮﺩ ﻟﻪ ﺑﺸﻪ . ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﺩﯾﻨﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﭙﺴﻨﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﭙﺴﻨﺪ ؛ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﭼﭗ ﮐﻨﻪ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺣﺮﻣﺖ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺑﺸﮑﻨﻢ . _ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻣﺘﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯽ ﺷﮑﺴﺘﻦ . _ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻫﺮﮐﺲ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﻣﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ . ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮔﻞ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻟﻄﻒ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﻔﻆ ﺑﺸﻪ . ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻡ آﺭﻩ ﻗﺼﺪﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ . ﺍﺭﺯﺷﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻦ ﻭ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩﻡ ﻓﮑﺮﮐﻨﻦ . ﺍﮔﻪ ﻫﻤﻪ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻣﯿﺮﻋﻠﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻨﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺪﻡ ﻧﻤﯿﺎﺩ …… ... نویسنده : ✨💖الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💖✨ 🆔 @emamzaman ❤️ ❤️❤️ ❤️❤️❤️
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌸🍃🌼 🍃🌼 🌼 #رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا #قسمت_سی_و_چهارم ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ . ﺩﺭﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺫﮐﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ . ﺳﯿﺪ
🌸🍃🌼 🍃🌼 🌼 ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺏ ﺍﻟﺠﻮﺍﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺳﯿﺪ ﺍﺫﻥ ﺩﺧﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪ، ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ . ﻋﺒﺎﺭﺍﺕ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺳﯿﺪﻣﻬﺪﯼ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ . ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﮔﺮﻓﺖ . ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺻﻼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ . ﻣﻦ ﻫﻢ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺍﺻﻼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﻧﺒﻮﺩ . ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻨﺒﺪ ﻃﻼﯾﯽ ﺣﺮﻡ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺫﮐﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ، ﺳﻼﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ . ﺩﺳﺘﺶ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ . ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺗﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ . ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺮﺏ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﭘﯿﭽﯿﺪ، ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ . ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺁﻫﻨﮕﯿﻨﺶ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻡ : ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺻﻒ ﺑﺴﺘﻦ / ﮐﻪ ﺍﺫﺍﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﻮﺫﻥ ﺯﺍﺩﻩ … ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﻏﺼﻪ ﺑﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻩ / ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻧﺎﺕ ﺳﭙﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻩ / ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺯ ﻭ ﮔﺪﺍﺯ / ﺁﺏ ﺳﻘﺎﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻩ … ﺑﯿﻦ ﻫﺮ ﻣﺼﺮﺍﻉ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺖ . ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ … # ﺑﺴﺘﻪ _ ﺍﻡ _ ﺩﺭ _ ﺧﻢ _ ﮔﯿﺴﻮﯼ _ ﺗﻮ _ ﺍﻣﯿﺪ _ ﺩﺭﺍﺯ # ﺁﻥ _ ﻣﺒﺎﺩﺍ _ ﮐﻪ _ ﮐﻨﺪ _ ﺩﺳﺖ _ ﻃﻠﺐ _ ﮐﻮﺗﺎﻫﻢ … ... 📚 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @emamzaman 🌼 🍃🌼 🌸🍃🌼
❤️ 💚 ❤️ 💚 💌➖➖➖❤️➖➖➖💌 🏴بعضی از حوادثی که در این دو نقل ذکر و در تاریخ محقق شده به شرح زیر است:🏴 1⃣ روی کردن پرچم های سیاه از ناحیه خراسان: با قیام ابومسلم خراسانی تطابق دارد. 2⃣ظهور مغربی در مصر که شامات را تصرف میکند: شورش مغربی فاطمی در سال ۳۹۶ قمری در شمال آفریقا اعلام دعوت کرد و پس از جنگ با شام بر آن مستولی شد. 3⃣فرود آمدن ترک ها در جزیره: زمانی که خاک جزیره مدت طولانی تحت سیطره حکومت عثمانی ترکی بود از سال ۹۴۱ قمری آغاز شد تا زمان سقوط سلطنت آنها در سال ۱۳۳۵ قمری پس از اشغال بریتانیا در جنگ جهانی اول. 4⃣فرود اومدن رومیان در رمله: در لسان ائمه معصومین (علیهم السلام) از اروپا به روم تعبیر می‌شد است، رمله نام منطقه ای در شام و منطقه دیگر در مصر است و از این رو با استعمار فرانسه در مصر به رهبری ناپلئون بناپارت و یا اشغال سوریه توسط فرانسه پس از جنگ جهانی اول و اشغال عثمانی با این کلام معصومین (علیه السلام) منطبق میشود. 5⃣پایان سختی های اعراب و سیطره یافتن برای بلاد و خارج شدن آنها سیطره ی عجمها (ادم ها غیر اعراب): در این عصر زندگی می‌کنیم عصر ما عصر انقلاب‌های عربی است که می خواهند از سیطره و استعمار بیگانگان رهایی بیابند و خود حکومت را به دست گیرند. 6⃣کشته شدن فرمانروای مصر توسط مردان آن دیار: انور سادات به دست خالد اسلامبولی کشته شد. 7⃣اختلاف میان دو دسته از ادمها و خونریزی زیاد میان آنها: با جنگ های جهانی اروپا که در میانشان بود منطبق است همانند جنگ میان فرانسه و آلمان، بریتانیا و آلمان یا ترکیه و یونان و.... که البته برای فهم این بخش از حدیث تنها کافی است در وقوایع جنگ جهانی اول و دوم که در نیمه قرن ۱۹ میلادی رخ داد دقیق شویم. این مجموعه با هم دلایل محکم و قطعی هم برای سفر و گویندگان آنها معصومین (علیه السلام) می باشد و هم برای دیگر سخنان آنها درباره ظهور حضرت مهدی (عج) و بر ماست که ارتباط عاطفی و معنوی هم با ایشان پیدا کرده و به صرف اطلاعات اعتقادی اکتفا نکنیم.❤️ 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @emamzaman
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
💓💓💓 💓💓 💓 #رمــان_ســلــام_بـر_ابـراهـیـم 📜"زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار #شهید_ابراهیم_هادی"
💓💓💓 💓💓 💓 📜"زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار " (بخش اول) *چم امام حسن(ع)* ✔️راوی:حسين الله كرم 🔹براي اولين عملياتهاي نفوذي در عمق مواضع دشمن آماده شديم. ابراهيم، جواد افراســيابي، رضا دستواره و رضا چراغي و چهار نفر ديگر انتخاب شدند. بعد دو نفر از كردهاي محلي كه راهها را خوب ميشناختند به ما اضافه شدند. به اندازه يک هفته آذوقه كه بيشتر نان و خرما بود برداشتيم. سلاح و مواد منفجره و مين ضد خودرو به تعداد كافي در كوله پشتيها بسته بندي كرديم و راه افتاديم. 🔹از ارتفاعات و بعد هم از رودخانه امام حسن عبور كرديم. به منطقه چم حســن(ع) وارد شديم. آنجا محل اســتقرار يك تيپ ارتش عراق بود. ميان شيارها و لابه لای تپه ها مخفي شديم. 🔹دشمن فكر نميكرد كه نيروهاي ايراني بتوانند از اين ارتفاعات عبور كنند. براي همين به راحتي مشغول تهيه نقشه شديم. 🔹سه روز در آن منطقه بوديم. هرچند بارندگيهاي شديد كمي جلوي كار ما را گرفت، اما با تلاش بچه ها نقشه هاي خوبي از منطقه تهيه گرديد. ِ پس از اتمام كار شناسايي و تهيه نقشه، به سراغ جاده نظامي رفتيم. چندين مين ضد خودرو در آن كار گذاشتيم. بعد هم سريع به سمت مواضع نيروهاي خودي برگشتيم. هنوز زياد دور نشــده بوديم که صــداي چندين انفجارآمــد. خودروها و نفربرهاي دشمن را ديديم كه در آتش ميسوخت. مــا هم ســريع از منطقه خطر دور شــديم. پس ازچند دقيقه متوجه شــديم تانكهاي دشمن به همراه نيروهاي پياده، مشغول تعقيب ما هستند. ما با عبور از داخل شيارها و لابه لای تپه ها خودمان را به رودخانه امام حسن(ع) رسانديم. با عبور از رودخانه، تانكها نتوانستند ما را تعقيب كنند. محل مناسبي را در پشــت رودخانه پيدا كرديم و مشغول استراحت شديم. دقايقي بعد، از دور صداي هليكوپتر شنيده شد! فكر اين يكي را نكرده بوديم. ابراهيم بلافاصله نقشه ها را داخل يك كوله پشتي ريخت و تحويل رضا داد و گفت: من و جواد ميمانيم شما سريع حركت كنيد. كاري نميشــد كرد، خشابهاي اضافه و چند نارنجك به آنها داديم و با ناراحتي از آنها جدا شديم و حركت كرديم. اصلا همه اين مأموريت براي به دست آوردن اين نقشه ها بود. اين موضوع به پيروزي در عملياتهاي بعدي بسيار كمك ميكرد. 🔹از دور ديديم كه ابراهيم و جواد مرتب جاي خودشان را عوض ميكنند و با ژ3 به سمت هليكوپتر تيراندازي ميكردند. هليكوپتر عراقي هم مرتب با دور زدن به سمت آنها شليك ميكرد. دو ساعت بعد به ارتفاعات رسيديم. ديگر صدايي نميآمد. يكي از بچه ها كه خيلي را دوســت داشــت گريه ميكرد، ما هيــچ خبري از آنها نداشتيم. نميدانستيم زنده هستند يا نه. 🔹يادم آمد ديروز كه بيكار داخل شــيارها مخفي بوديــم، ابراهيم با آرامش خاصي مسابقه راه انداخت و بازي ميكرد. بعد هم لغتهاي فارسي را به كردهاي گروه آموزش ميداد. آنقدر آرامش داشت كه اصلا فكر نميكرديم در ميان مواضع دشمن قرار گرفته ايم. وقتي هم موقع نماز شد ميخواست با صداي بلند بگويد! ... 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @EmamZaman 💓 💓💓 💓💓💓
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
💓💓💓 💓💓 💓 #رمــان_ســلــام_بـر_ابـراهـیـم 📜"زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار #شهید_ابراهیم_هادی"
💓💓💓 💓💓 💓 📜"زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار " (بخش دوم و آخر) 🔸امــا با اصرار بچه ها خيلــي آرام گفت و بعد بــا حالت معنوي خاصي مشغول شد. در اين مدت شجاعتي داشت كه ترس را از دل همه بچه ها خارج ميكرد. حالا ديگر شب شده بود. از آخرين باري كه ابراهيم را ديديم ساعتها ميگذشت. 🔸به محل قرار رسيديم، با و جواد قرار گذاشته بوديم كه خودشان را تا قبل از روشن شدن هوا به اين محل برسانند. 🔸چند ساعت استراحت كرديم ولي هيچ خبري از آنها نشد. هوا كمكم در حال روشن شدن بود. ما بايد از اين مكان خارج ميشديم. بچه ها مرتب ذكر ميگفتند و دعا ميخواندند. آماده حركت شــديم کــه از دور صدايي آمد. 🔸اسلحه ها را مسلح كرديم و نشستيم. چند لحظه بعد، از صداها متوجه شديم كه ابراهيم و جواد هستند. خوشحالي ☺️ در چهــره همه موج ميزد. با كمك بچه هاي تازه نفس به كمكشــان رفتيم. سريع هم از آن منطقه خارج شديم. نقشــه هاي به دســت آمده از اين عمليات نفوذي در حمله هاي بعدي بسيار كارســاز بود. اين جز با حماسه بچه هاي شجاع گروه از جمله ابراهيم و جواد به دســت نمي آمد. فردا ظهر ابراهيم و جواد مثل هميشه آماده و پرتوان پيش بچه هــا بودند. با رضــا رفتيم پيش ابراهيــم. گفتم: داش ابــرام، ديروز وقتي هليكوپتر رسيد چه كار كرديد؟ با آرامش خاص و هميشــگي خودش گفت: خدا كمک كرد. من و جواد از هــم فاصله گرفتيم و مرتب جاي خودمان را عوض ميكرديم و به ســمت هليكوپتر تيراندازي ميكرديم. او هم مرتب دور ميزد و به سمت ما شليك ميكرد. وقتي هم گلوله هايش تمام شد برگشت. ما هم سريع و قبل از رسيدن نيروهاي پياده به سمت ارتفاع حركت كرديم. البته چند تركش ريز به ما خورد تا يادگاري بمونه! ... 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @EmamZaman 💓 💓💓 💓💓💓
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 #رمان_عاشقانه_مذهبی_جانم_میرود #قسمت_سی_و_چهارم منظوری نداشتم خانم ر
🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 📝 زبونت هم که درازه نزار برات ببرمش بزارم کف دستت ـــ برو ببینم خر کی باشی محمود تا می خواست به مهیا حمله کند با صدایی ڪه آمد متوقف شد ــــ اینجا چه خبره... شهاب در حیاط قدم می زد و با تلفن صحبت می کرد ـــ بله حاج آقا ان شاء الله فردا صبح سبزیارو میارن خونمون اینجا خواهر زحمت پاڪ کردنشو می کشن ــــ قربان شما یا علی چشمانش را بست نفس عمیقی کشید ولی با شنیدن داد وبیدادی چشمانش را باز کرد به سمت در رفت با دیدن محمود همسایه اشان که قصد حمله به دوتا خانمو داشت زود به طرفش رفت ـــ اینجا چه خبره همه به طرف صدا برگشتن شهاب با دیدن مهیا شوکه شد -آقا شهاب بیا به این دختره بگو جم کنه بساطشو بره دعوا زن و شوهریه دخالت نکنه مهیا پوزخندی زد ـــ دعوا زنو شوهری جاش تو خونه است تو که داشتی وسط کوچه می زدیش بدبخت معتاد محمود دوباره می خواست به طرفشون بیاید که شهاب وسطشان ایستاد .... 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @EmamZaman 🌸 🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌼🌺🌼🌺🌼🌺 🌺🌼🌺🌼🌺 🌼🌺🌼🌺 🌺🌼🌺 🌼🌺 🌺 #معرفی_امامان #امام_دوازدهم 🌸امام دوازدهم ما شیعیان حضرت مهدی (امام زما
🌼🌺🌼🌺🌼🌺 🌺🌼🌺🌼🌺 🌼🌺🌼🌺 🌺🌼🌺 🌼🌺 🌺 🌸امام دوازدهم ما شیعیان حضرت مهدی (امام زمان) عجل الله تعالی فرجه الشریف 🌸 📝خلاصه زندگینامه حضرت مهدی( امام زمان )عجل الله تعالی فرجه الشریف از ولادت تا غیبت،از غیبت تا ظهور،و بعد از ظهور❤️ ❣ملاقات در غیبت کبری❣ درباره دیدن امام زمان (عج) در روزگار غیبت کبری دو دیدگاه وجود دارد. برخی آن را انکار و برخی دیگر بر امکان و وقوع آن، شواهد و دلایلی اقامه کرده‌اند. این انکارها گاه به احادیثی مستند شده‌اند که مشاهده‌کننده در روزگار غیبت را دروغگو خوانده‌اند و گاه از شک در صداقت گزارش‌دهنده رؤیت برخاسته است، ضمن اینکه برخی نیز به دلیل جلوگیری از سودجویی فرصت‌طلبان، همه گونه رؤیت را انکار می‌کنند. از سوی دیگر در برخی احادیث، دعاها و اعمالی برای دیدار با امام زمان(ع) توصیه شده است، و دست‌کم دو حدیث معتبر، دسترسی و دیدار با امام را برای پیروان ویژه او، امری ممکن دانسته است. عالمان بزرگ شیعه مانند شیخ صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی در کتاب‌های خود فصلی را برای نام بردن از دیدارکنندگان با امام دوازدهم گشوده و به ممکن بودن آن تصریح کرده‌اند. گزارش‌های فراوانی از ملاقات برخی عالمان بزرگ و افراد عادی با امام زمان وجود دارد. به گفته شیخ حر عاملی، سید عبدالله شبر و آیت الله لطف‌الله صافی گلپایگانی، این گزارش‌ها به تواتر رسیده‌اند. برخی از این افراد عبارت‌اند از: میرزا محمد حسین نائینی، سید بن طاووس، ابراهیم کفعمی، محمد تقی مجلسی، ابوالحسن شعرانی،شیخ حر عاملی،مقدس اردبیلی،میرزا محمد استرآبادی، شهید ثانی، سید بحرالعلوم، سید نعمت الله جزایری،شیخ مرتضی انصاری. ... 📚منابع: 📙ابن اثیر الجزری، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار الصادر، ۱۳۸۵ق. 📘ابن خشاب، عبدالله بن احمد، تاریخ الموالید الائمه و وفیاتهم، تحقیق آیت الله مرعشی نجفی، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی، ۱۴۰۶ق. 📗ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیات الاعیان، به تحقیق احسان عباس، قم، الشریف الرضی، بی تا. و...... 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 🆔 @EmamZaman 🌺 🌼🌺 🌺🌼🌺 🌼🌺🌼🌺 🌺🌼🌺🌼🌺 🌼🌺🌼🌺🌼🌺
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌈🍃🌸 🍃🌸 🌸 #رمان_پسرک_فلافل_فروش 📖 🖇 #قسمت_سی_و_چهارم🖇 ✨ #حماسه_ی_جاودان🍃 از شخصي پرسيدم: از حرك
🌈🍃🌸 🍃🌸 🌸 📖 🖇 🖇 🍃 ✨ خواهرش مي گفت: گاهي از نجف زنگ می زد مي گفت به چيزي نياز پيدا کرده، ما سريعاً برايش تهيه مي کردم و مي فرستاديم. ماه رمضان که آمده بود آلوچه و چيزهاي ترش خريده بودم! رفت آنها را آورد سر سفره تا با آنها افطار کند! مي گفت: آنقدر در نجف چيزهاي شيرين خورده ام كه الآن دوست دارم چيزهاي ترش بخورم. به خاطر همين خوردني هاي ترش برايش به نجف مي فرستادم. آخرين باري که به تهران آمد، ايام عرفه و تقريباً آبان ماه سال 1393 بود. رفتار و اخلاق هادي خيلي تغيير كرده بود. احساس مي كرديم خيلي بزرگتر شده. آن دفعه با مقدار زيادي پول نقد آمده بود! هر روز صبح از خانه بيرون مي رفت و شبها بر مي گشت. بعد هم به دنبال خريد لوازم مورد نياز نيروهاي مردمي عراق بود. طراحي پرچم، تهيه ي چفيه و سربند و ... از كارهاي او بود. مقدار زيادي پارچه ي زرد با خودش آورده بود. ما کمکش کرديم و آنها را بريديم. پارچه ِ ها باريك باريك شد. هادي اسامي حضرت زهرا (علیها السلام) را رويشان چاپ کرد و از آن ها سربندهاي قشنگي درآورد. همه ي آن سربندها را با خودش به نجف برد. در آخرين حضورش در تهران، حدود هشتاد نفر از بچه هاي کانون مسجد به مشهد رفتند. در آن سفر هادي هم حضور داشت، زحمات زيادي کشيد. او يکي از بهترين نيروهاي اجرايي بود. اين مشهد آخرين خاطره ي رفقاي مسجدي با هادي رقم زده شد. ٭٭٭ هادي وقتي در نجف مشغول درس و کار بود، مانند ديگر جوانان اين توانايي را در خودش ديد که تشکيل خانواده دهد و مسئوليت خانواده ي جديدي را به دوش بگيرد. به اطرافيان گفته بود اگر مورد خوبي سراغ دارند به او معرفي کنند. هادي هم مثل همه ملاک هايي براي انتخاب همسر در ذهنش داشت. ملاک هاي او بر خلاف برخي جوانان نسل جديد، ملاک هاي خاص و خدايي بود. ديدگاهش دنيوي نبود. او به فراتر از اين چيزها مي انديشيد. هادي دلش مي خواست همسرش حجاب کامل داشته باشد. مي گفت دوست ندارم همسرم به شبکه هاي اجتماعي و تلويزيون و... وابستگي غلط داشته باشد. هادي اخبار را پيگيري مي كرد، اما به راديو و تلويزيون وابستگي و علاقه نداشت. وقتش را پاي سريال ها و فيلم ها تلف نمي كرد. مي گفت خيلي از اين برنامه ها وقت انسان را هدر مي دهد. از نظر او زندگي بدون اين ها زيباتر بود. چند جايي هم در نجف براي خواستگاري رفته بود اما... بار آخر با پدرش صحبت كرد و گفت: بايد عيد نوروز با من به نجف بياييد. من رفته ام خواستگاري و از من خواسته اند با خانواده ات به خواستگاري بيا. روزهاي آخر كارهاي خودش را هماهنگ كرد. حدود هزاران چفيه براي حشدالشعبي خريد. چندين هزار پرچم و پيشاني بند هم طراحي و چاپ کرد و با خودش برد. خواهرش مي گفت: آخرين بار وقتي هادي به نجف رفت، يک وصيتنامه با دست خط کاملاً معمولي که پاک نويس هم نشده بود داخل كمد پيدا كرديم. در آنجا نوشته بود: حجاب هاي امروزي بوي حضرت زهرا (علیها السلام) نمي دهد حجابتان را زهرايي کنيد. پيرو خط ولايت فقيه باشيد. اگر دنبال اين مسير باشيد، به آن چيزي که مي خواهيد مي رسيد همان طور که من رسيدم. راهپيمايي نُه دي يادتان نرود. ..... ✍نویسنده: ✨به نیت شهید محمد هادی ذوالفقاری برای ظهور امام زمان عج صلوات بفرستیم🌹 🍃💐همانا برترین کارها کار برای امام زمان است💐🍃 🆔 @EmamZaman 🌸 🍃🌸 🌈🍃🌸
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
. #چگونه_یک_نماز_خوب_بخوانیم #قسمت_سی_و_چهارم چرا قسمت واجبات نماز تکراری قرار داده شده؟ اگر ما
. چرا خدا نماز رو تکراری قرار داده ؟ استاد پناهیان؛ چرا خدا نماز رو اینقدر تکرای ویه جور، وبايه قبله ، با یه ذکر ،براي ما قرار داده ؟ در خونه خدا بایستیم بگیم خدایا خواستی نماز برای ما تاز گی نداشته باشه ؟ پس چی میخوای داشته باشه ؟ اونو بما بده خواستی شیرینیهای نماز از من گرفته بشه ؟ ✅ چون یه عمل جدیدی که نیست 《فی کل جدید لذه 》 در هر چیز جدیدی لذته ، از بس تکراری میشه لذتش از بین میره خواستی یه عملی انجام بدم که بخاطر جدید بودنش لذت نداشته باشه ؟ پس اگه اینو نداره چی داره ؟ به من اونو بده ✅ اونوقت خواهی دید که این نماز تکراری فلسفه ی اولش اینه که به آدم ادب یاد بده خیلی ها بلدند به غریبه که میرسند لبخند بزنند اگه راست میگی به اون آدمی که تکراریه به پدرت ، مادرت ، همسرت ، بچه ات به اونا که میرسی عین غریبه ها لبخند بزن ، این نشون میده با ادبی. آدمی که ادب نداشته باشه به آدمای تکراری ، دیگه لبخند نمیزنه فقط برای غریبه ها لبخند میزنه و تحویلشون میگیره به تکراریها که میرسه عین ماست نگاه میکنه این آدم ادب نداره ، ادب نداره ، 😏😏 یعنی هرچی دلش میخواد انجام میده نمازم یه جوریه که اینقدر تکرار میشه که تو دیگه دلت نخواد ⛔️ اینقدر تکرار شده که تو دیگه ازش لذت نبری 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 .... ✨🌼همانا برترین کارها، کار برای امام زمان است🌼✨ 🆔 @EmamZaman
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
📜📖📜 📖📜 📜 #رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀 #قسمت_سی_و_چهارم ↩️ از همه سخت تر روزهای جمعه بود . هر کس
📜📖📜 📖📜 📜 🕊🥀 ↩️ از خانه ما در لبنان که خیلی مجلل بود همیشه اکراه داشت . ما مجسمه های خیلی زیبا داشتیم از جنس عاج که بابا از آفریقا آورده بود. مصطفی خیلی ناراحت بود و خودمان دو تا همه آن ها را شکستیم . می گفت: این ها برای چی ؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام . به همین . وقتی مادرم گفت: شما پول ندارید من وسایل خانه برایتان می آورم . مصطفی رنجید ، گفت: مسئله پولش نیست. مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود.  ولی من مثل هر زنی دوست داشتم و ) ، مستضعف قاشق و چنگال دارد ، ولی ما نداریم . شما اگر پست نداشته باشید ، ما چیزی نداریم . همان زیرزمین دفتر نخست وزیری را که مال مستخدم ها بود به اصرار من گرفت . قبل از اینکه من بیایم ایران مصطفی در دفترش می خوابید. زندگی معمولی که هر زن وشوهری داشتند ما نداشتیم . مصطفی حتی حقوقش را می داد به بچه ها . می گفت: دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این هم یک جور نداشته باشم بهتر است . اصلاً در این وادی نبود ، در این دنیا نبود مصطفی . در این دنیا نبود ، اما بیشتر از وقتی که زنده بود وجود داشت ، اثر داشت و چقدر غاده خوابش را می دید . دیشب خواب دید مصطفی در صندلی چرخ داری نشسته و نمی تواند راه برود . دوید ، گفت: مصطفی چرا اینطوری شدی ؟گفت: شما چرا گذاشتید من به این روز برسم ؟ چرا سکوت کردید ؟ غاده پرسید مگر چی شده ؟ گفت :برای من مجسمه ساخته اند .نگذار این کار را بکنند برو این مجسمه را بشکن ! بیدار که شد نمی دانست که مصطفی چه می خواسته بگوید . پرس و جو کرد و شنید که در دانشگاه شهید چمران از مصطفی مجسمه ای ساخته اند . می دانست در تهران هم یکی از خیابان های آباد وزیبا را به اسم مصطفی کرده اند . این ظاهر شهر بود و او خوشحال می شد ولی ای کاش باطن شهر هم این طور بود . گاه آدم هایی را در این خیابان ها می دید که دلش می شکست . می ترسید ، می ترسید مصطفی بشود یک نام و تمام ... ........ 📗از زبان همسرشان غاده 🌹به نیت شهید سردار سلیمانی و شهید چمران برای تعجیل در فرج امام زمان عج صلوات بفرستیم😊 🌤🌼همانابرترین‌کارها،کار‌برای‌امام‌زمانست🌼🌤 💟 @EmamZaman 📜 📖📜 📜📖📜
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
#رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_وچهارم🎬 نذاشته بودیم بفهمه شیمی درمانی میشه. گفته بودیم پروتئین درمان
📚 🎬 می دیدم منوچهر چطور آب میشه... از اثر کورتن ها ورم کرده بود، اما دو سه هفته که رادیوتراپی کرده بود آنقدر سبک شده بود که می تونستم به تنهایی بلندش کنم. حاضر نبودم ثانیه ای از کنارش جم بخورم. می خواستم از همه ی فرصت ها استفاده کنم. دورش بگردم.... می ترسیدم از فردا که نباشه، غصه بخورم چرا لیوان آب رو زودتر دستش ندادم... چرا از نگاهش نفهمیدم درد داره... هرچی سختی بود با یه نگاه می رفت. همین که جلوی همه بر می گشت می گفت: «یک موی فرشته رو به دنیا نمیدم تا آخر عمر نوکرش هستم ». خستگیام رو می برد... می دیدم محکم پشتم ایستاده. هیچ وقت با منوچهر بودن برام عادت نشد.... گاهی یادمون می رفت چه شرایطی داریم... بدترین روزا رو با هم خوش بودیم... از خنده و شوخی اتاق رو میذاشتیم روی سرمون... 《یک جوك گفت از همان سفارشی ها که روزی سه بار برایش می گفت... منوچهر مثلا اخم هایش را کرد توی هم و جلوی خنده اش را گرفت... فرشته گفت: این جور وقتها چقدر قیافه ات کریه میشود...! و منوچهر پقی خندید. (خانوم من، چرا گیر می دهید به مردم؟ خوب نیست این حرف ها!) بارها شنیده بود..... برای اینکه نشان دهد درس های اخلاقش را خوب یاد گرفته، گفت (یک آدم خوب...) اما نتوانست ادامه دهد. به نظرش بیمزه شد...! گفت: تو که مال هیچ جا نیستی. حتی نمیتوانی ادعا کنی یک مدق خالص هستی. از خون همه ی هم ولایتی هات بهت زده اند....!!! و منوچهر گفت: عوضش یک ایرانی خالصم !》 ... 📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق ✍نویسنده:مریم برادران 🆔 @EmamZaman
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
✍️ #رمان_تنها_میان_داعش #قسمت_سی_و_چهارم 💠 تمام تن و بدنم در هم شکست، وحشتزده چرخیدم و از آنچه دید
✍️ 💠 چشمانم را بستم و با همین چشم بسته، بریده حیدر را می‌دیدم که دستم روی ضامن لرزید و فریاد عدنان پلکم را پاره کرد. خودش را روی زمین می‌کشید و با چشمانی که از عصبانیت آتش گرفته بود، داد و بیداد می‌کرد :«برو اون پشت! زود باش!» دوباره اسلحه را به سمتم گرفته بود، فرصت انفجار از دستم رفته و نمی‌فهمیدم چه شده که اینهمه وحشت کرده است. از شدت خونریزی جانش تمام شده و حتی نمی‌توانست چند قدم مانده خودش را به سمتم بکشد که با تهدیدِ اسلحه سرم فریاد زد :«برو پشت اون بشکه‌ها! نمی‌خوام تو رو با این بی‌پدرها تقسیم کنم!» 💠 قدم‌هایم قوت نداشت، دیوارهای سیمانی خانه هر لحظه از موج انفجار می‌لرزید، همهمه‌ای را از بیرون خانه می‌شنیدم و از حرف تقسیم غنائم می‌فهمیدم به خانه نزدیک می‌شوند و عدنان این دختر زیبای را تنها برای خود می‌خواهد. نارنجک را با هر دو دستم پنهان کرده بودم و عدنان امانم نمی‌داد که گلنگدن را کشید و نعره زد :«میری یا بزنم؟» و دیوار کنار سرم را با گلوله‌ای کوبید که از ترس خودم را روی زمین انداختم و او همچنان وحشیانه می‌کرد تا پنهان شوم. 💠 کنج اتاق چند بشکه خالی آب بود و باید فرار می‌کردم که بدن لرزانم را روی زمین می‌کشیدم تا پشت بشکه‌ها رسیدم و هنوز کامل مخفی نشده، صدای باز شدن در را شنیدم. ساکم هنوز کنار دیوار مانده و می‌ترسیدم از همان ساک به حضورم پی ببرند و اگر چنین می‌شد، فقط این نارنجک می‌توانست نجاتم دهد. 💠 با یک دست نارنجک و با دست دیگر دهانم را محکم گرفته بودم تا صدای نفس‌های را نشنوند و شنیدم عدنان ناله زد :«از دیشب که زخمی شدم خودم رو کشوندم اینجا تا شماها بیاید کمکم!» و صدایی غریبه می‌آمد که با زبانی مضطرب خبر داد :«دارن می‌رسن، باید عقب بکشیم!» انگار از حمله نیروهای مردمی وحشت کرده بودند که از میان بشکه‌ها نگاه کردم و دیدم دو نفر بالای سر عدنان ایستاده و یکی دستش بود. عدنان اسلحه‌اش را زمین گذاشته، به شلوار رفیقش چنگ انداخته و التماسش می‌کرد تا او را هم با خود ببرند. 💠 یعنی ارتش و نیروهای مردمی به‌قدری نزدیک بودند که دیگر عدنان از خیال من گذشته و فقط می‌خواست جان را نجات دهد؟ هنوز هول بریدن سر حیدر به حنجرم مانده و دیگر از این زندگی بریده بودم که تنها به بهای از خدا می‌خواستم نجاتم دهد. در دلم دامن (سلام‌الله‌علیها) را گرفته و با رؤیای رسیدن نیروهای مردمی همچنان از ترس می‌لرزیدم که دیدم یکی عدنان را با صورت به زمین کوبید و دیگری روی کمرش چمباته زد. 💠 عدنان مثل حیوانی زوزه می‌کشید، دست و پا می‌زد و من از ترس در حال جان کندن بودم که دیدم در یک لحظه سر عدنان را با خنجرش برید و از حجم خونی که پاشید، حالم زیر و رو شد. تمام تنم از ترس می‌تپید و بدنم طوری یخ کرده بود که انگار دیگر خونی در رگ‌هایم نبود. موی عدنان در چنگ هم‌پیاله‌اش مانده و نعش نحسش نقش زمین بود و دیگر کاری در این خانه نداشتند که رفتند و سر عدنان را هم با خودشان بردند. 💠 حالا در این اتاق سیمانی من با جنازه بی‌سر عدنان تنها بودم که چشمانم از وحشت خشک‌شان زده و حس می‌کردم بشکه‌ها از تکان‌های بدنم به لرزه افتاده‌اند. رگبار گلوله همچنان در گوشم بود و چشمم به عدنانی که دیگر به رفته و هنوز بوی تعفنش مشامم را می‌زد. جرأت نمی‌کردم از پشت این بشکه‌ها بیرون بیایم و دیگر وحشت عدنان به دلم نبود که از تصور بریدن سر حیدرم آتش گرفتم و ضجه‌ام سقف این سیاهچال را شکافت. 💠 دلم در آتش دلتنگی حیدر پَرپَر می‌زد و پس از هشتاد روز دیگر از چشمانم به جای اشک، خون می‌بارید. می‌دانستم این آتشِ نیروهای خودی بر سنگرهای داعش است و نمی‌ترسیدم این خانه را هم به نام داعش بکوبند و جانم را بگیرند که با داغ اینهمه عزیز دیگر برایم ارزش نداشت. موبایل خاموش شده، حساب ساعت و زمان از دستم رفته و تنها از گرمای هوا می‌فهمیدم نزدیک ظهر شده و می‌ترسیدم از جایم تکان بخورم مبادا دوباره اسیر داعشی شوم. 💠 پشت بشکه‌ها سرم را روی زانو گذاشته، خاطرات حیدر از خیالم رد می‌شد و عطش با اشکم فروکش نمی‌کرد که هر لحظه تشنه‌تر می‌شدم. شیشه آب و نان خشک در ساکم بود و این‌ها باید قسمت حیدرم می‌شد که در این تنگنای تشنگی و گرسنگی چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت و فقط از درد دلتنگی زار می‌زدم... نویسنده: 🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج 🌤 🆔 @EmamZaman
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌺🌸🌺 🌸🌺 🌺 #انحرافات_مهدویت #قسمت_سی_و_چهارم ⭕️ این خانه از پای بند ویران است 🔹 یکی از مهمترین ادع
🌿💫🌿 💫🌿 🌿 ⭕️ شتر در خواب بیند پنبه دانه! 🔹 یکی دیگر از دستاویزهای احمدالحسن ( ) برای اثبات حجیت قطعی خود، که آن را شهادت پروردگار بر خود هم می‌داند، توسل و اعتماد به خواب و رویاست؛ این نوع ادعا در میان فرقه ها و جریان های انحرافی تازگی ندارد و بسیاری از آنها از این روش بهره برده و می‌برند. 🔸 باید دقت داشته باشیم که اولا خواب تحت هیچ عنوان برای انسان تکلیف شرعی نمی‌آورد؛ حتی اگر رویای صادقه باشد؛ دوما هیچکدام از انبیا گذشته و ائمه معصومین، برای اثبات حقانیت ادعای خود به خواب متوسل نشده اند. سوما بعید نیست آنچه در خواب دیده ایم (ولو چهره ی معصومین باشد، چون برای ما تشخیص چهره معصوم ممکن نیست و ما تا به حال ایشان را ندیده ایم)، یک نوع خواب سازی توسط شیطان و جن بوده باشد، که خود را معصوم معرفی کرده است. 🔹 در خصوص این مورد علامه حلی، در پاسخ به فردی که پرسیده بود اگر شخصی در قالـب معصوم بـه رؤیای افراد ظاهر شده و دستورات و القائاتی داشته باشد، تکلیف چیست؟ گفته است: در این صورت مسأله از دو حالت خارج نیست: ➖ الف: دستوراتی که مخالف ظواهر کتاب و سنت است. ➖ ب: دستوراتی که موافق کتاب و سنت است. با این وجود گروه اول مردود بوده و گروه دوم جائزالعمل است، نه واجب العمل. 🔺 این در حالی است کـه تمامی رؤیاهای دیده شده در خصوص احمد بصری با دستورات کتاب و سنت مخالف اند. 📚 درسنامه نقد و بررسی جریان احمد الحسن بصری (علی محمدی هوشیار)، چاپ اول، ص ۱۶۷ تا ۱۷۱ 🌼السَّلام عَلی المَهدی🌼 @EMAMZAMAN
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌿🌤🌿 🌤🌿 🌿 #رجعت #قسمت_سی_و_چهارم ⭕️ طعمِ تلخِ عذاب 🔹 دومین مورد از اهداف رجعت، عذاب کفار است؛ هد
🌾🌸🌾 🌸🌾 🌾 به اوجِ خودت برس 🔹 یکی دیگر از اهدافِ رجعت، کسب کمال است. كسانى كه در دورانِ زندگی خود به خاطر موانعى نتوانستند به كمالِ لياقت خود دست يابند، باز می‌گردند تا در کنارِ ولی معصوم و با بهره‌گیری از فضایل ایشان به كمال برسند و این موضوع یکی از زیباترین جلوه‌های رجعت است.✨🌱 🌸 آیت الله مکارم در تفسیر نمونه می‌نویسد: «چنين به نظر می‌رسد كه بازگشت مجدد اين دو گروه (خوبانِ خوب و بدانِ بد) به زندگى دنيا، به منظور تكميل حلقه تكاملى گروه اول و چشيدن كيفر دنيوى گروه دوم است. 💛 به تعبير ديگر گروهى از مؤمنان خالص كه در مسير تكامل معنوى با موانعی در زندگى خود روبرو شده اند و تكامل آنها ناتمام مانده است، حكمت الهى ايجاب می‌كند كه سير تكاملى خود را از طريق بازگشت مجدد به اين جهان ادامه دهند، شاهد و ناظر حكومت جهانى حق و عدالت باشند و در بناى اين حكومت شركت جويند؛ 😍❤️ چرا كه شركت در تشكيل چنين حكومتى از بزرگ‌ترين افتخارات است.» 📚 تفسیر نمونه، ج ۱۵، ص۵۶۰ 🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج 🌤 🆔 @emamzaman
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
🌿🌼🌿 🌼🌿 🌿 #آخرالزمان #قسمت_سی_و_چهارم ⭕️ برای در امان ماندن از فتنه ها، تقوا پیشه کن! 🔹 در ادامه پ
🌿🌤🌿 🌤🌿 🌿 ⭕️ با ستمکاران سازش نکن! 🔹 در پس گذر از فتنه های آخرالزمان، به موضوعی می‌رسیم که هم سطح کلان دارد و هم سطح جزء؛ «موضوع ستمکاران». کلان از بابت دولت‌های ستمگر، و جزء از بابت ستم کردن افراد در اجتماع. در همین عصر دولتهای زیادی وجود دارند که به صورت گسترده به مردم ستم می‌کنند، می‌کُشند و به غارت می‌برند. همچنین برخی افراد در بین ما هستند و یا خودمان که شاید گرفتار ستم به دیگران می‌شویم و متوجه اعمال خود نیستیم. در برخی موارد نه تنها با ستمکاران سازش می‌کنیم، که حتی آنها را برای دوستی هم انتخاب می‌کنیم. 🔸 امام علی در ادامه راه رهایی از فتنه های آخرالزمان می‌فرماید: «شما را چه باشد که به دنیا تکیه کردید و به ستم خشنودید و فرو گذاشتید آنچه را که عزت و سعادت و نیروی شما علیه ستمگران در آنست؟ نه از خدایتان شرم دارید و نه به حال خود فکر می کنید؛ شما در هر روز ظلم می‌شوید، ولی از خواب بیدار نمی‌گردید، و سستی شما پایان نپذیرد. آیا نمی‌بینید دین شما کهنه می‌شود و شما سرگرم دنیایید؟» (١) 🔺 خدای بزرگ می‌فرماید: «و شما مؤمنان، هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست باشید و گرنه آتش کیفر آنان در شما هم خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هیچ دوستی نخواهید یافت و هرگز کسی شما را یاری‌ نخواهد کرد.» (٢) 📚 ١- بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۶۲؛ ٢- هود/ ۱۱۳ ╭─┅──🌼🌤🌼──┅─╮ @EmamZaman ╰─┅──🌼🌤🌼──┅─╯
🇵🇸 امام زمان (عج) 🇮🇷
📖 #رمان_جان_شیعه_اهل_سنت... عاشقانه ای برای مسلمانان»😍 🖋 #قسمت_سی_و_چهارم با رفتن او، پاهایم سست ش
💞✨💞 ✨💞 💞 📖 ... عاشقانه ای برای مسلمانان»😍 🖋 بعد از صرف شام فرصت خوبی بود تا مادر ماجرای صبح را برای پدر و عبدالله شرح دهد. هر چه قلب من از تصور واکنش پدر، غرق در اضطراب بود، مادر برای طرح این خواستگار جدید، که هنوز نیامده دلش را بُرده بود، اشتیاق داشت. خودم را به شستن ظرف‌های شام مشغول کرده بودم که مادر شروع کرد: «عبدالرحمن! امروز مریم خانم اومده بود اینجا.» پدر منظور مادر از «مریم خانم» را متوجه نشد که عبدالله پرسید: «زن عموی مجید رو میگی؟» و چون تأیید مادر را دید، با تعجب سؤال بعدی‌اش را پرسید :«چی کار داشت؟» و مادر پاسخ داد: «اومده بود الهه رو خواستگاری کنه!» پاسخ مادر آنقدر صریح و قاطع بود، که عبدالله را در بُهتی عمیق فرو برد و پدر حیرت زده پرسید: «برای کی؟» مادر لحظاتی مکث کرد و تنها به گفتن «برای مجید!» اکتفا کرد. احساس کردم برای یک لحظه گوشم هیچ صدایی نشنید و شاید نمی‌خواست عکس‌العمل پدر را بشنود. از بار نگاه سنگینی که به سمتم خیره مانده بود، سرم را چرخاندم و دیدم عبدالله با چشمانی که در هاله‌ای از ابهام گم شده، تنها نگاهم می‌کند و صورت پدر زیر سایه‌ای از اخم به زیر افتاده است که مادر در برابر این سکوت سنگین ادامه داد: «می‌گفت اصلاً بخاطر همین اومدن بندر، مجید ازشون خواسته بیان اینجا تا براش بزرگتری کنن. منم گفتم باید با باباش حرف بزنم.» پدر با صدایی گرفته سؤال کرد: «مگه نمی‌دونست ما سُنی هستیم؟» و مادر بلافاصله جواب داد: «چرا، می‌دونست! ولی گفت مجید میگه همه مسلمونیم و به بقیه چیزها کاری نداریم!» از شنیدن این جواب قاطعانه، پدر برآشفت و با لحنی عصبی اعتراض کرد: «الآن اینجوری میگه! پس فردا که آتیشش خوابید، می‌خواد زندگی رو به الهه زهر کنه! هان؟» مادر صورت در هم کشید و با دلخوری جواب داد: «عبدالرحمن! ما تو این شهر این همه دختر و پسرِ شیعه و سُنی می‌شناسیم که با هم وصلت کردن و خوب و خوش دارن زندگی می‌کنن! این چه حرفیه که می‌زنی؟» پدر پایش را دراز کرد و با لحنی لبریز تردید پاسخ داد: «بله! ولی به شرطی که قول بدن واقعاً همدیگه رو اذیت نکنن!» و حالا فرصت خوبی برای راضی کردن پدر بود که مادر لبخندی زد و با زیرکی زنانه‌اش آغاز کرد: «مریم خانم می‌گفت قبل از اینکه بیان بندر خیلی با مجید صحبت کردن! ولی مجید فکراشو کرده و همه شرایط رو قبول داره!» و با صدایی آهسته و لحنی مهربان‌تر ادامه داد :«بلاخره این جوون چهار پنج ماهه که تو این خونه رفت و آمد داره! خودمون دیدیم که چه پسر نجیب و سر به راهیه! من که مادر الهه بودم یه بار یه نگاه بد از این پسر ندیدم! بلاخره با هم سرِ یه سفره نشستیم، با هم غذا خوردیم، ولی من یه بار ندیدم که به الهه چشم داشته باشه! بخدا واسه من همین کافیه که رو سرِ این جوون قسم بخورم!» انتظار داشتم عبدالله هم در تأیید حرف مادر چیزی بگوید، اما انگار شیشه سکوتش به این سادگی‌ها شکستنی نبود. سرش را پایین انداخته و با سرانگشتش گل‌های فرش را به بازی گرفته بود. ظرف‌ها تمام شده و باز خودم را به هر کاری مشغول می‌کردم تا نخواهم از آشپزخانه بیرون بروم که پدر صدایم کرد: «الهه! بیا اینجا ببینم.» شنیدن این جمله آن هم با لحن قاطع و آمیخته به ناراحتی پدر، کافی بود که تپش قلبم را تندتر کند. با قدم‌هایی کوتاه از آشپزخانه خارج شدم و در پاشنه در ایستادم که پدر با دست اشاره کرد تا بنشینم. همین که نشستم، عبدالله سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و نگاهش به قدری سنگین بود که نتوانستم تحمل کنم و اینبار من سرم را پایین انداختم. پدر پایش را جمع کرد و پرسید: «خودت چی میگی؟» شرم و حیای دخترانه‌ام با ترسی که همیشه از پدر در دل داشتم، به هم آمیخته و بر دهانم مُهر خاموشی زده بود که مادر گفت: «خُب مادر جون نظرت رو بگو!» سرم را بالا آوردم. نگاه ناراحت پدر به انتظار پاسخ، به صورت گل انداخته‌ام خیره مانده و نگاه پُر از حرف عبدالله، بیشتر آزارم می‌داد که سرم را کج کردم و با صدایی گرفته که انگار از پس سال‌ها انتظار برای آمدن چنین روزی بر می‌آمد، پاسخ دادم: «نمی‌دونم... خُب من... نمی‌دونم چی بگم...» ... ✍نویسنده: ╭─┅──🌼🌤🌼──┅─╮ @EmamZaman ╰─┅──🌼🌤🌼──┅─╯