هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
Seyed Mostafa MousaviZiarat Ghabol Zaer - Seyed Mostafa Mousavi.mp3
زمان:
حجم:
6.7M
هرکی اربعین رفته
و هرکی نرفته
این رو گوش بده
#اربعین
@ir_tavabin
حسرتها آتشمانزد.
حالا مدتهاست خاکستری بیش نیستیم. نصفمان را باد برده، و نصف بر زیر زمینیم.
زنده ایم، شبیه نخلهای سربریده ای که هنوز داغی نفسهاشان احساس میشود. حالا مرده و زندهیمان چه فرقی میکند. وقتی آنقدر این دنیا با ما خوب تا نمیکند و نمیگذارد دو روز سر به زانوی خاکی بگذاریم که رد پای معشوقهمان در اوست. حالا که گذشت، درست است، زود گذشت؛ اما سوال اینجاست که من کجایِ این زمانم. فکر میکنم قلبم را توی قبلاََ جا گزاشته ام، کاش میشد زمان را کمی متوقف کنم و بنشینم به تماشای خودم. کاش کسی بود جانِ بی جانم را از آن عقب تر ها کول میکرد و میاورد.
حالا چه فرقی میکند؟ بیاورد یا نیاورد. باشم یا نباشم. این حرف ها و کلمات دیگر چه میگویند. هیچچیز نمیتواند حق مطلب را ادا کند. نشد. البته که کاش میشد. میدانی که چقدر خاطرت را میخواهم. اشکالی ندارد که این بار نه' گفتی. من از آن هایی نیستم که وقتی چیزی را به جان میخرم، با یک نه' رها کنم. من میچسبم؛ به آتشِ وصالت. میسوزم. اشکالی ندارد. عاشق که باشی خاکسترت هم جواب است. اشکالی ندارد، آن وقت که توانستم هوای تورا نفس بکشم، آنوقت که توانستم گونه هایم را بچسبانم به گونه هایت و توانستم دست زیبایت را روی سرم احساس کنم، آرام میگیرد این سوختگی ها. دیگر بعدش مهم نیست . بعدش میخواهم همان جا جان بدهم.
وقتی که جان دادم رهایم نکن. مرا به زمین سرد نسپار. بگذار کمی سرم روی زانوهایت بماند، سری که شانه کم داشت برای گریستن. و دست هایم را توی دست هایت مچاله کن، دستان لرزانی را که رنجور بود. و قلبم را؛
آخ
قلبم را؛
قلبم را بستان و
توی صندوقچه ای بگذار
و مراقب باش
چرا که آن بی جان
من نیستم
همه تویی.
ف.پ
گریه کردن در خلوت، خصلت مردان خداست
علی، سر در چاه میکرد و میگریست
بس که تنها بود.
صدای هق هق شبانهی او را
فقط خدا میشنید و چاه...
-دومّه.