#داستانک
💎روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و
می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
🔵 حکایت خیلی از آدماست که فقط بلدند خوب حرف بزنند!
💕💕💕💕
#سخن_رهبر
#دفاع_مقدس
به مناسبت فرا رسیدن هفته دفاع مقدس، هرروز جمله کلیدی از بیانات حضرت آیت الله خامنه ای پیرامون موضوع *دفاع مقدس*👇👇
🌸این هشت سال، مظهری از برترین صفاتی است که یک جامعه میتواند به آنها ببالد و از جوانان خودش انتظار داشته باشد. یعنی دفاع مقدس مظهر حماسه است، مظهر معنویت و دینداری است، مظهر آرمان خواهی است، مظهر ایثار و از خودگذشتگی است، مظهر ایستادگی و پایداری و مقاومت است، مظهر تدبیر و حکمت است.🌸 1388/06/24
#حوزه_علمیه_ام_ابیها_س_تفت
•『خداوند ، شهدا ࢪا دࢪ قیامت با
چنانجلالونوࢪانیتیواࢪدمحشࢪ
می کندکه اگرانبیا سواره از مقابل
آنان عبور کنندبهاحترام شهیدان
پیادھمیشوند...!』🌴🔆
امامعلے{؏}
#پارت_68
#فرنگیس
بقیه زن ها وبچه ها هم با ما سهیم شده بودند.
همانطور که داشتیم نان وعدسی می خوردیم از ابراهیم بنا کرد به تعریف آنچه دیده بود.
الان نیروهای خودی وسپاه جلوی سربازهای عراقی ایستاده اند. همه نیروها توی گورسفید دارند می جنگند. راستی فرنگ، عسکر را می شناسی؟
اسمش را شنیده بودم دادم و گفتم اسمش را شنیده ام. ابراهیم گفت: تشکیل داده به دارد با دسته اش به طرف عرافی ها میرود. صفر خوشروان و علی کرم برما هم دارند. دسته تشکیل می دهند. همه دسته درست کرده اند و آرند می روند به جنگ عرافی ها.
تازه غذا خوردنمان را تمام کرده بودیم. که ابراهیم آرام گفت:فرنگ،بچه هارا به تو میسپارم. مواظبشان باش.
رحیم راهم پیدا کن. دوتایی مواطب خودتان باشید.
دل دل کردم ولی بالاخره حرفم را زدم. «ابراهیم، ما فقط شما را داریم خدای نکرده اگر بلایی سرتان می آید همه از پا در می آییم.
ابراهیم پدر و مادرم را بوسید. و توی تاریکی رفت.
آنقدر روی یک صخره بزرگ ایستادم تا سایه اش توی تاریکی گم شد. 🌑
به طرف تانک های عراقی می رفت. دلم می خواست میرفتم و مثل همیشه مواطبش بودم..مثل آن موقع ها که بچه بود....
مثل آن وقت ها که بچه های بزرگتر را اذیت می کردیم.
چه زود بچگیمان تمام شده بود.
دوباره هرکس گوشه ای دراز کشید. روی همان صخره سنگی رو به گیلان غرب نشستم.
تیر های سرخ از این طرف و آن طرف می رفت و از آن طرف به این طرف می آمد.
می داانستیم با هر آتش ممکن است یک نفر کشته شود. روی سنگ ها نشستم تا صبح شد.
با طلوع خورشید دوباره بمب اندازی ها💣💣 شدت گرفت. هواپیماهای ایرانی✈️ و عراقی🚀 می آمدند و می رفتند.
از صبح بچه ها بهانه نان🍪 می گرفتند. همه گرسنه بودند ولی کسی بر زبان نمی آورد. فقط بچه ها که تحمل شان طاق شده بود. حرف از نان و غذا میزدند.
چند ساعتی با همان وضعیت طی کردیم. سیما و لیلا هم گریه افتادند مرتب نق می زدند و به مادرم می گفتند که گرسنه شان است.
کم کم صدای زنها هم درآمد..
😭😭
#پارت69😍
#فرنگیس
همه خسته و گرسنه بودند.
پدرم کنار ما بود باشد و به طرفم آمد طوری نگاهم کرد که فهمیدم حرفی دارد..
نشست رو به رویم صدایش را صاف کرد و آرام گفت:
روله برویم خانه و کمی وسیله بیاوریم؟؟
سرم را تکان دادم و محکم گفتم:
برویم من آماده ام.
پدرم می دانست نمیترسم😁
زن ها همه با تعجب نگاهم می کردند خندیدم و گفتم:
نترسید قول میدهم با آذوقه برگردم فقط شما مواظب خودتان باشید😉😊
معطل نکردم با پدرم دوتایی راه افتادیم از پشت تپه ها آرام آرام ب روستا نزدیک شدیم.
باید از کنار رود رد می شدیم خمیده خمیده میرفتیم تا مبادا ما را ببینند...
همه جا ساکت بود خبری از سربازهای عراقی نبود..
صدای پرنده ها از توی مزرعه می آمد به چپ و راست نگاه می کردیم و قدم قدم پیش می رفتیم.
گاهی کنار تخته سنگی می ایستادیم و جلو را نگاه می کردیم.
اولین خانه های آوه زین رسیدیم
روستا ساکت بی سروصدا بود.
انگار عراقیها تو روستا نبودند♀
کمی به اطراف نگاه کردم مثل قبرستان ساکت و آرام بود همه چیز عوض شده بود.
لباس های زن همسایه هنوز کنار چشمه بود.
چند تا لنگه کفش لاستیکی هم دور اطراف افتاده بود صدای قورباغه ها🐸 گوشم را آزار میداد فقط صدای آن ها می آمد.
خانه مان را دیدم توی سر زدم انگار گرد مرگ روی همه چیز پاشیده بودند با حسرت به آن نگاه کردم و با خودم گفتم:
بی صاحب شده خانه عزیزمان شروع کردم زیر لبی خواندن، اشکی را که از گوشه چشمانم جمع شده بود پاک کردم😢
در خانه چهار طاق باز بود رفتیم تو کمی آرد برنج و نمک و روغن برداشته تا بتوانیم غذای درست کنیم همه را توی کیسه گذاشتیم و روی کول انداختیم.
دوباره توی خانه چرخی زدم و مشغول نگاه کردن دیوار ها و اتاق ها شدم،
پدرم که دید دارم دور خودم میچرخم گفت:
فرنگیس، بس است زود باش میترسم الان سر برسند چه کار داری می کنی تو؟؟ روله!!!
روی دیوار ها دست کشیدم و با خودم گفتم شما را پس میگیریم گذارم خانه ما دست عراقیها باقی بماند..😔