سلام عزیزان دلم🌹
قراره محتوای کانال عوض بشه ودرکنار ارسالی های شما، هشتگ های زیررودر کانال بارگذاری کنیم امیدوارم خوشتون بیاد🌺🌸
🌱شنبه #زندگینامه_شهدا 🌹
🌱یک شنبه #معرفی_شهیده💐
🌱دوشنبه#آزاد و #ارسالی_کاربر😍
🌱سه شنبه #نهج_البلاغه 🌺
🌱چهارشنبه #گناهان_زبان😔
✅ #وصیتنامه_شهداو #رمان ان شاالله شب ها در کانال گذاشته خواهد شد.😇
✅سخنان #مقام_معظم_رهبری رو ان شاالله هر روز خواهیم داشت.🥰
وهشتگ های زیر رو هر روز در کانال میگذاریم✴️💯
#تلنگر ⚠️
#آرامش_تپش_قلبم_نوحه_واسه_اربابه💔
#روز_زیارتی?
زمان فعالیت کانال💜عشق به مولا💜
⏰ صبح ها 10تا 13
⏰عصرها18تا 23
پنج شنبه و جمعه ها هم برای رسیدگی به خانواده هامون☺️ کمتر پست درکانال گذاشته میشه😘پس لفت ندید💖
سپاس از همراهی و نگاه پرمهر شما خوبان🌺
ملتمس دعای همه ی شما عزیزان هستیم😘
عزیزان دل❤️باکلیک روی هشتگ های زیر میتونیدسریع تر به مطلب یا کلیپی که میخواید برسید😉🥰
#زندگینامه_شهدا
#صلوات
#معرفی_شهیده
#مقام_معظم_رهبری
#تلنگر
#ما_ملت_امام_حسینیم
#وصیت_نامه_شهدا یا#وصیتنامه_شهدا
#دلتنگی
#گناهان_زبان
#به_وقت_رمان
#به_وقت_مداحی
#آرامش_تپش_قلبم_نوحه_واسه_اربابه
#به_یاد_شهید
#روز_زیارتی
#نهج_البلاغه
#معرفی_شهیده
#پروفایل
#استوری
🌺🌺🌺
ممنون که با ماهمراهید💜عشق به مولا💜
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
#معرفی_شهیده♡
#جهادگر♡
#شهیده_نسرین_افضل♡
#قسمت_اول
بانوی شهید نسرین افضل در مهاباد در اثر اصابت گلوله منافقان به شهادت رسید.😢🕊🕊🕊
شهیده نسرین افضل متولد 1338 در شیراز، خواهری جهادگر و سپاهی بود که قبل و بعد از شهادت برادرش، چنان پیرو مخلصی برای خط سرخ شهادت بود که در خانواده و بین نزدیکان نمونه و الگویی شده بود.😍☝️☝️☝️
شهیده در شامگاه 10/4/61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به ضرب گلوله منافقان در مهاباد به شهادت رسید.
🕊🕊🕊🕊🕊🕊
مسجد اباذر🌹🌹🌹
او در اتاق تنها نشسته بود و خواهرش به آشپزخانه رفت و مشغول شد. طوری به در و دیوار اتاق نگاه می کرد که انگار برای خداحافظی از آنها آمده است. چشمش روی دیوار اتاقها خیره ماند. از پیشانی عکس استاد مطهری که در قاب روی دیوار، نگاهش می کرد. قطره های خون می چکید.🍃
خوابی که چند شب قبل دیده بود، یادش آمد. از یک راه مه گرفته که کوههایش از آسمان هم گذشتهبود، رد می شد. ابرها جلوی چشم بودند. خورشید کمی دورتر در حرکت بود. آسمان پائین آمده بود. از راهی رد می شد و کتابی در دستش بود، حالا می بیند که عکس روی دیوار هم کتاب دارد. در خواب، گرگ زوزه می کشید، صدا نزدیکتر شد. گرگ حمله کرد. او فرار کرد، پایش به سنگی خورد، اما رویزمین نیفتاد. روی کوهی بلند که از آسمان هم گذشته بود، افتاد، سرش درد گرفت. از سرش خون آمد. 😯😱🤕
مادر گفته بود: خون خواب را باطل می کند. خیر است انشاءالله.
به عکس روی دیوار خیره شد. یادش نمی آمد. سرش درد گرفته بود، به سنگی خورده بود، یا پنجه گرگی آزرده اش کرده بود؟
* خواهر با سینی چای وارد می شود. او همچنان به عکس خیره شده و با اشاره گفت:«من هم همین جای سرم تیر می خورد، انشاءالله.» خواهر به چشمهای او نگاه می کند، حتی نمی گوید:«این حرفها چیه؟ خدا نکند، انشاءالله باشی و مثل صاحب عکس خدمت کنی. انشاءالله بمونی و بچه هایی مثل او تربیت کنی...» خواهر فقط می گوید:«نسرین جان دیگه چند وقت گذشته. ظاهراً از خر شیطون پائین اومدی و دست به کار شدی ها.» نفهمید خواهر چه می گوید. او دست به کار بود.
#معرفی_شهیده♡
#قسمت_دوم
#شهیده_نسرین_افضل♡
یک عالم کار در مهاباد داشت که روی زمین مانده بود و خودش در شیراز، چرا معطل مانده بود؟!🤔 با چه سختی میان آن خانه ها بین کوره راهها، و در اطراف شهر گشته بود و توانسته بود 7 نفر را برای شرکت در کلاسهای نهضت سوادآموزی جمع کند. 6 یا 7 نفر، اسمهایشان را به خاطر آورد، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر.» خواهر گفت: می خواهی اسمش را چی بگذاری؟🤔🤔
نسرین دوباره شمرد، 6 نفر بودند یا 7 نفر، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر، ماه منظر خیری» آهان، «ماه منظر خیری» را یادم رفته بود. خواهر گفت: نسرین جان کجایی تو؟ دو سال نیست که رفتی مهاباد، از وقتی هم که آمدی اینجا شیراز، خانه خواهرت، آمدی خداحافظی که دلش را خون کنی و بری،😞 الآن دو سال از انقلاب می گذره، هنوز یک دل سیر ندیدمت، تا بود که دهات اطراف شیراز، پی جهاد و نهضت و بسیج و آموزش اسلحه و کمکهای اولیه و ... بودی. حالا هم که رفتی اونجا حسابی دستمان ازت کوتاه شده، باز اگر همین جا بودی هفته ای، ده روزی شاید می شد نیم ساعت دیدت.
نسرین گفت: حالا چی؟ الآن که در خدمتت هستم😌😌😌
شهیده نسرین افضل متولد 1338 در شیراز، خواهری جهادگر و سپاهی بود که قبل و بعد از شهادت برادرش، چنان پیرو مخلصی برای خط سرخ شهادت بود که در خانواده و بین نزدیکان نمونه و الگویی شده بود.😯😯
شهیده در شامگاه 10/4/61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به ضرب گلوله منافقان در مهاباد به شهادت رسید
#شادی روح شهدا صلو ات ♡♡
عزیزان دل❤️باکلیک روی هشتگ های زیر میتونیدسریع تر به مطلب یا کلیپی که میخواید برسید😉🥰
#زندگینامه_شهدا
#صلوات
#معرفی_شهیده
#مقام_معظم_رهبری
#تلنگر
#ما_ملت_امام_حسینیم
#وصیت_نامه_شهدا یا#وصیتنامه_شهدا
#دلتنگی
#گناهان_زبان
#به_وقت_رمان
#به_وقت_مداحی
#آرامش_تپش_قلبم_نوحه_واسه_اربابه
#به_یاد_شهید
#روز_زیارتی
#نهج_البلاغه
#معرفی_شهیده
#پروفایل
#استوری
#والپیپر
#سخنان_رهبری
#داستانک
🌺🌺🌺
ممنون که با ماهمراهید💜عشق به مولا💜
#معرفی_شهیده
#جهادگر
#شهیده_نسرین_افضل ♡
#قسمت_سوم
پدر گفت: این دختره چکاره است؟ همه جا سر می زنه، به داد همه باید، بچه من برسه؟ توی مسجد هیچ کس غیر از نسرین من نیست؟ توی جهاد هیچ کس مسئول نیست؟ تازه ای خوابگاه عشایر رفتنش هم برنامه تازه اش شده، چند شب پیش هم رفته بود پیش بچه های عشایر یا اونها را می یاره خونه و مثل پروانه دورشون می چرخه و غذاهای رنگین جلوشون می گذراه، یا خودش می ره اونجا. مگه نباید خودش هم زندگی کنه، صبح نسرین کجاست؟ 🤔مسجد، ظهر نسرین کجاست؟🤔 مسجد، شب نصف شب نسرین کجاست؟ 🤔مسجد.💁♀
مادر گفت: اینها را که می آورد خانه، ثواب دارد غریبند، از خانه شان دورند، آمده اند اینجا درس بخوانند، فردا کاره ای شوند. از من غذا پختن و آماده کردن خانه و شستن برای آنها، اما اصلاً آرام و قرار ندارد. هرجا کار باشد نسرین همانجاست، دنبال کار می دود.🙂
کریم گفت: کار یکجا بند شدن هم بهم دادن. توی جهاد هیچکس بهتر، تمیزتر، دقیق تر از نسرین، کتاب خلاصه نمی کنه. همه کتابهای استاد مطهری را بخاطر پشتکاری که داره، نسرین خلاصه نویسی می کنه. خواهرجون از همه بهتر این کار را انجام می ده😎 چون استاد مطهری را خیلی دوست داره 😍😍وهم اینکه خیبی خوب کار می کنه .😯😯
#شادی_روح_شهدا_صلوات ♡♡♡
#معرفی_شهیده
#جهادگر
#شهیده_نسرین_افضل♡
#قسمت_چهارم
اما از بس دل رحم و مهربونه یکجا بند نمی شه انگار که کار را بو می کشه😯. رفته توی دهات «دشمن زیادی» زنها را برده توی حمامی که جهاد براشون درست کرده، کلاس آموزش احکام و بهداشت گذاشته! اصلاً یک کارهای عجیب و غریبی می کنه. عروسی هم که کردیم هیچ فرقی نکرده یک هفته بعد از ازدواجش برگشت مهاباد.
همین طور که بیرون مثل فرفره کار می کنیم، از وقتی هم که می رسه خونه می شوره، می پزه، و تمیز می کنه.😌
* همه دور هم نشسته اند و از خانواده هایشان تعریف می کنند. دلتنگی ها را نمی شود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم می شود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم می شود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. می خواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام می دادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند اما خدا می داند که از هیچ کاری دریغ نداشتند. نسرین از خانه و از مادر گفت:«من همیشه براش گل می خرم.💐 هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمی شد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم» نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالتهای نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟🤔
فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟🤔
نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم!
فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم.
ساده ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود موقعی که می خواستند سوار ماشین شوند صدای تک تیرهایی بگوش می رسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچه ها شهادتینتون را بگید دلم شور می زنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب می سوزی، انگار توی کوره هستی. دلشورت هم بخاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمی گیم، فقط تو بگو نسرین جان.
خنده روی لبها یخ زد همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته بود و شهادتین را می گفت: که تیری شلیک شد. تیر درست به سرش اصابت کرد.😱 همانجا که آرزو داشت و همانطور که استادش «مطهری» به شهادت رسیده بودند، شهید شد. 😭😭😭🕊🕊 🕊
#شادی_روح_شهدا_صلوات