#پارت66😍
#فرنگیس
مردم همه تفنگ دستشان گرفتند و دارند می جنگند.
پرسیدم تفنگ ها را از کجا آورده اید؟ دایی ام پا شد و تفنگش را دست گرفت و گفت مردم دار و ندار شان را آوردهاند. وسط. سپاه هم در اسلحه خانه اش را باز کرده، به همه نیروهای مردمی تفنگ و مهمات داده اند. به امید خدا همه سرباز هایشان را عقب می رانیم.
وقتی راه افتاد برود گفت عراقی ها نزدیک روستا سنگر گرفتند. مواظب خودتان باشید. سعی کنید آن طرفها نروید. ما به شما سر میزنیم و خبر تان می کنیم.
همگی پشت سر دایی ام آیت الکرسی خواندیم. مادرم با صدای بلند گفت براکم در امان خدا. همهتان به امان خدا.
همه مردم توی کوه بخش بودند. هر کس که هر موقع فرار چیزی برداشته بود با بقیه تقسیم کرد. ظهر روز بعد همه چیز تمام شد.
منتظر ماندیم تا خبری برسد یا یکی بیاید کمک. همه گرسنه بودند پدرم مرتب سرش را تکان می داد و اشک چشمش را پاک میکرد.
آفتاب داغ به سرمان می تابید و خسته و تشنه مان میکرد. باید صبر میکردیم. چاره دیگری نداشتیم.
نیمه شب بود که از دور سایه مردی را دیدم به طرف مان می آید به مادرم گفتم: نگاه کن یکی دارد این طرفی می آید تفنگ هم دارد»
مادرم توی تاریکی چشم هایش را ریز کرد و با یک دنیا دلهره گفت: «به نظرت ایرانی است یا عراقی؟ »
رو به زنها آرام و یواشکی گفتم همه بروید کنار صخره ها.
یک سنگ تیز دست گرفتم و پشت سنگ ها قایم شدم همه سنگر گرفته بودند.
یک دفعه آن کسی که می آمد بلند گفت نترسید منم ابراهیم.
صدای ابراهیم را شناختم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم.
برادرم بود که به طرف ما می آمد مادرم بلند شد و توی تاریکی دستش را رو به آسمان گرفت و فریاد زد: خدایا شکرت خدایا شکرت پسرم برگشته. 😍😍😍
زنها به شادی به مادرم میگفتند: چشمت روشن.
نفس راحتی کشیدیم ابراهیم برگشته بود وقتی نزدیک رسید دیدم توی دستش نان و قابلمه غذاست در حالی که می خندید فریاد زد: «عدسی می خورید؟؟»