#پارت72😍
#فرنگیس❤️
میدانستم امان یعنی این ک تسلیم شده است.رو ب پدرم فریاد زدم:
تفنگ ها و تبر را بردار.
پدرم مات مانده بود.انگار روح در بدنش نبود.
دوباره فریاد زدم:
باوگه....زود باش
کم کم ب خودش آمد، زودی دو تا تفنگ ها را برداشت و با تبر آمد بالای سر سرباز عراقی ایستاد.
سرباز مثل گنجشکی ک اسیر شده باشد تکان نمیخورد.
خون تمام پیراهنش را قرمز کرده بود.زیر دست و مای دوتایی مان مر شده بود از خون.
پدرم آمد ب کمکم.تکه ای از کیسه ای ک غذا در آن گذاشته بودیم کند و دست سرباز عراقی را با پارچه محکم بستیم.
کارمان ک تمام شد، تفنگ را از دیت مدرم قاپیدم و رو ب سرباز گرفتم.
اینجا بود ک خیالمان راحت شد.
لحضه ای ماندم تا حالم جا بیاید، بعد ب سرباز گفتم:
حرکت کن.
مرد گیج و زخمی بود.با وحشت و ترس ب جنازه هم قطارش ک توی چشمه افتاده بود نگاه میکرد و ب لکنت افتاده بود.
او را جلو انداختم و محکم گفتم:
حرکت کن، اگر دست از پا خطا کنی تو را هم میکشم.
همه اینها رو ب فارسی و کردی میگفتم!
مرتب سرش داد میکشیدم.ب سختی حرکت کرد و من با تفنگ پشت سرش راه افتادم.
گاهی با نوک تفنگ ب مشتش میزدم ک تند تر حرکت کند.
پدرم همش ب من التماس میکرد و میگفت:
فرنگیس ولش کن! الان می آیند سراغمان و بیچاره مان میکنند.
با ناراحتی ب پدرم نگاه کردم.
چیزی نگفت و پشت سر من ب راه افتاد.
کیسه غذا توی دستش بود.
اول راه، دور و بر را میپاییدیم و حواسمان بود ک سرباز های دیگر سر راهمان کمین نکرده باشند.
سرباز اسیر را ب سمت کوه بردیم.
مردی سبزه و بلند قد و لاغر اندام بود.
مرتب ب عربی چیزهایی میگفت ک چیزی ازش سر در نمی آوردم.
ولی از لحن حرف زدنش معلوم بود ک دارد التماس میکند.
وقتی یاد کشته شدگانمان می افتادم دلم میخواست با دو تا دستهای خودم
خفه اش کنم.
اما از قدیم شنیده بودم ک نباید با اسیر بد رفتاری کرد.
وقتی ب کوه نزدیک شدیم، زن ها، مرد ها و بچه ها بلند شدند و ما را نگاه کردند.
تعجب کرده بودند.
بچه ها بنا کردند ب جیغ کشیدن و دویدن ب سمت ما.
مادرم تا ما را با آن حالت دید ک یک نظامی را جلو انداختم و اسلحه دستم هست، با عصبانیت و ناراحتی توی سرش زد و بلند بلند گفت:
برادرم بمیرد! اخر چرا این را آوردی؟؟