#پارت28😍
مرا مثل برادر خودش می دانست
و همین باعث شده بود مثل پسرها🙎♂ باشم .
پدرم لباس کردی می پوشید و
دست مالی به سر می بست.
ریش های دستمال روی چشمهایش میافتاد.همیشه به پدرم گفتم: کاکه کاکه.
کاکه ب زبان کردی یعنی برادر بزرگتر.
عادت کرده بودم اینطور صدایش کنم وقتی به من میگفت: هاوپشت باورم میشد که مثل برادرش هستم😍.
پدرم ریشه سفید و بلندی داشت که صورتش را سفیدتر نشان می داد.
هر فقط نگاهش می کردم لذت می بردم.😍
همیشه بلوز سفید می پوشید انگار نور از صورتش میبارید. به صورتش نمیزد میگفت حرام است😬
گاهی وقتا که ریشش را کوتاه می کرد دست زیر چانه ام میگذاشتم و روبه رویش مینشستم.
آینه کوچکی توی دستش می گرفت و قیچی را آرام آرام دور ریشش
می چرخاند😊 و من با دهان باز به او نگاه می کردم😦
خوشم می آمد من و پدرم روبروی هم باشه و حواسش به من نباشد و من بتوانم خوب نگاهش کنم😊😊
پدرم در حالیکه یک چشمش به آیینه بود و با چشم دیگر به من نگاه میکرد میگفت:
براگمی...
آنقدر این کلمه را دوست داشتم که میخواستم هزار بار به من بگوید.
آن موقع ها هر کدام از بچه ها که میخواستند دعوا کنند یا می خواستند زور بگویند مرا همراه خودشان می بردند😅
رفتار و حرکاتم خشن و پسران بود.
دل نترسی داشتم.
وقتی میدیدم بچهها از چیزی
می ترسند خندهام میگیرفت..😂🤦🏻♀
جلو خانه ما قبرستان بود.
گاهی کنار قبرستان بازی می کردیم،
بچه ها می ترسیدند اما من
نمی ترسیدم آنها را به قبرستان
می بردم ساعتها هم آنجا می نشستیم و داستانهایی را که از بزرگترها شنیده بودم برای ایشان تعریف میکردم😁
بچه ها که می ترسیدند مسخره شان
می کردم😂😂🤦🏻♀
یک روز برای بازی به قبرستان رفته بودیم از دور یک استخوان جمجمه دیدم که از خاک بیرون آمده بود خوشم
می آمد که پسرها را بترسانم😁😁
پشتشان به من بود گفتم.
گفتم بچه ها برنگردید یک مرده پشت سرتان ایستاده هرکس برگردد مرده را می خورد😱😱
#پارت29😍
بچه ها وحشت زده به من نگاه
می کردند و داشتند استرس میمردند🤪
انگار شک کردن برگشتن و پشت سرشان را نگاه کردند
با دیدن جمجمه سرجایشان میخکوب شدند و بنا کردن به داد و فریاد زدن😭😭😱 و قایم شدند.
یکی از پسرها زبانش بند آمده بود و
می لرزید گفتم نکند بچه از حال برود انگار او را بدجور ترسانده بودم.
داد زدم چیزی نیست بچه ها این فقط اسکلت سر یک مرده است ☹️
هر چه سعی کردم آرام شان کنم باز فایده ندشت باز می ترسیدن.
زود از آنجا که رفتیم.
بچه ها وقتی قیافه خونسرد مرا دیدند گفتند:
تو نمیترسی😒🤔
گفتم: نه از چی بترسم. فکر می کنید این اسکلت بیچاره چکار میتواند بکند؟
یکی از بچه ها گفت: امشب به خوابت می آید و تو رو با خودش می برد.
من هم گفتم فکر می کنی میترسم من که کاری نکردم. حاضرم شب بیایم و همین جا بنشینم.
بچه ها که حرف مرا می شنیدند بیشتر می ترسیدند .
ان شب با خیال راحت گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم پیش بچه ها رفتم فهمیدم بعضی ها جایشان را خیس کردند!!!🤦🏻♀
حتی یکی از پسرا تا صبح رختخوابش را باد زده بود که مادرش نفهمد😕
چه کار کرده!!😐
دوستانم اکثرا عروسک داشتند و ویلگانه بازی می کردند.
هر بچه ای یک عروسک دست ساز با خودش آورده بود و مشغول بازی بود اما من عروسک نداشتم😔 خیلی دلم میخواست یکی هم داشته باشم با حسرت بچه ها نگاه میکردم که یکیشون گفت بیا کمکت کنم برایت عروسک بسازیم😊😉
با خوشحالی گفتم من بلد نیستم تو میتوانی☹️
خندید و گفت: بله که بلدم عروسکت را مثل عروسک من درست کن.
به عروسکش نگاه کردم.
گفت دو تا چوب با یک تکه پارچه بیاور با عجله🏃🏻♀ رفتم خانه.
پارچه ای ک از لباس مادرم مانده بود گرفتم.
چوب ها را به صورت عمودی و با نخ بستیم یکی از چوب ها بلندتر و محکم تر بود شد تنش و قسمتی که باریک تر و کوتاه تر بود شد دست هایش.
با پارچه هایی که داشتم برایش لباس دوختی.
سرش را هم با گلوله پارچه درست کردیم.
با زغال برایش چشم و ابرو کشیدیم.
چشم و ابرویش سیاه شد و برای این که خوشگل تر بشود برایش لب هم کشیدم.
خیلی خوشحال شدم من هم یک عروسک داشتم😍😍
#پارت30😍
عروسک را با شادی بغل کردم و با بچه ها شروع کردیم به بازی.
پرسیدن اسم عروسکت رو چی
می گذاری؟؟🤔
نگاهش کردم و با شادی گفتم: اسمش دختر است😃
همگی با صدای بلند بنا کردن ب من خندیدن.
با خنده پرسیدن دختر ؟؟😂
گفتم: آره خیلی هم اسم قشنگی است. نمیدانم چرا اسم دیگری برایش انتخاب نکردم.
هرچه گفتند یک اسم خوب پیدا کن قبول نکردم
گفتم اسمش دختر است .
وقتی به عروسکم نگاه می کردم احساس خوبی داشتم😍
برای شعر هم می خواندم
ویلگانه گی رنگینهم.
نازنین شیرینم....
وقتی تنها بودم همدمم عروسکم بود..
شب ها کنار خودم میخواباندمش.😍😊
زمستان ها توی خانم خودمان بودیم اما همین که بهار می شد سیاه چادر، میزدیم زندگی زیر سیاه چادر، را دوست داشتم.😍
چون دیگر دیوار دور و برمان نبود
و همه دشت خانه مان میشد.
از اینکه آزاد و رها توی دشت بچرخم ا
و بازی کنم لذت می بردم 😇
دو ماه از بهار را زیر سیاه چادر زندگی می کردیم.
زیر سیاه چادر بیشتر می توانستیم مواظب گوسفند ها باشیم.
گاهی تا ۵۰ تا گوسفند داشتیم
سیاه چادر را کنار خانه هامان،
روی بلندی درست می کردیم.
برای زدن سیاه چادر زمین را صاف
می کردیم سنگ و کلوخ های آن را بر
می داشتیم.
دور تا دور آن را به صورت جوی کوچکی میکندیم.
تا اگر باران آمد داخل سیاه چادر نیاید
و از آن جوی باریک، رو به پایین برود.
چهار طرف زمین را چند تا میخ
می زدیم.
طناب ها را از یک طرف به میخ ها و از طرف دیگر به قلاب های سیاه چادر
وصل میکردیم.
چند ستون زیر سیاه چادر میزدیم
تا سیاه چادر را بالا بیاورد.
وقتی سیاه چادر بلند میشد و
می ایستاد زیر لب صلوات می فرستادیم.
چادر مثل آدمی می شد که سر پا ایستاده و وقتی نگاهش می کردم فکر میکردم زنده است.
دور سیاه چادر رو چیخ میزدیم.
رختخواب ها و وسایل را به دقت داخل سیاه چادر میچیدیم.
رخت خواب هایمان به خوبی می دادند بوی تازگی.
رختخواب ها را تویی موج کردی گذاشتیم.
موج کردی، رنگ رنگ بود.
مادرم دسته موج ها را خوب میکشید و سعی می کرد وقتی کتاب ها را مرتب به چیند
رختخواب ها نظم داشتند و هر شب که باز می شدند صبح زود مادرم آنها را باهمانه سرجایشان به چین البته وزیر وقت خوابها کمتر باز می شدند رختخواب ها مال مهمان هایی بودند همیشه به آنها حسودی اما نمی شد رختخواب ها نو و قشنگ و رنگی رنگی بودند انتخاب های خودمان گروه و نرمی رختخواب های مهمان را نداشتند
#پارت_31
بعضی شب ها بچه های فامیل زیره سیاه چادر ما می آمدند و با هم می خوابیدند.
سرمان را زیر لحاف ما می خندیدیم مادرم بهم میگفت بخوابید دخترها چه به هم می گوید. اینقدرقدر بس کنید دیگر باز هم میخندیم😅 گوش نمی دادیم
خندیدنمان دست خودمان نبود روی زمین 🌎راه می رفتیم. میخندیم😅
برای اینکه ساکت شویم مادرم میگفت نکنه حرف شوهر کردن میزنید😶.
دیگه نفس من بعد آمد و از حرص حرفی که به ما زده نمیخندیدیم
کنه آب 💦سر هم داشتیم.
از پوست بز 🐐گوسفند🐑 بود. که آن را حسابی تمیز میکردند و برق میانداختند و داخلش آب💦 می ریختند.
توی کنه آب سرد می ماند. از اینکه دهنم را به دهان کنه بچسبانم و بخورم که فکر میکردم😋
مادرم میگفت دهانت را به کنه نچسبان.دختر بریز توی لیوان🤨
گوسفند ها 🐑که می آمدند شیرشان را می دوشیدیم و ماست و پنیر🧀 و روغن درست میکردیم.
زرنگ بودم. برای دوشیدن شیر گوسفند ها همیشه اول بودم.
با این که کوچک بودم مادرم اجازه میداد شیر بدوشم هم آن را صاف کنم. ماست درست کنم.
بچه های هم سن و سالم، مثل من بلد نبودند. بعضی وقتا هم گوسفندان🐑 را به چرا می بردم. وقتی گوسفند ها🐑 می چریدند. من کلی گیاه 🌿کوهی جمع میکردم.
نان🍪 پختن را دوست داشتم مادرم داشت خمیر را کنارش می گذاشت و آتش زیر ساج را روشن میکرد.
خمیر درست می کردیم چوب🥢 و چیلی را هم خودمان میاوردیم و توی اجاق می انداختیم.
خمیر را پهن می کردیم و روی ساج بوی خوش نان🍪 توی هوا نان🍪 خالی بود از بوی خوش نان 🍪و دود🌪 مست میشدیم. نان تازه از ۱۰۰۰ تا غذا برای من خوشمزه تر بود. 😋
دو تای اول را همینطوری چنگ میزدم و داغ داغ می خوردم خواهر و برادرهایم این شکلی می دیدند شروع کردند به خوردن نان داغ. بعضی وقت ها لب و دهان مان میسوخت😩
ادامه دارد..
کاری داشتید،حرفی، سخنی،انتقادیاپیشنهادروماشناس برامون بفرستید🌹🌹
https://harfeto.timefriend.net/42163923
منتظر ارسالی هاتون هستم🌸
@eshghmulaali
نظرتون رو درباره رمانمون بگید☺️😉
سلام امام زمانم🍃
تا گفتم السلام علیکم دلم شکست
نام مهدی بنـدِ دلم را ، زِهم گُسَسْت
ای اسم اعظمت به زبانم عَلَی الدَّوام
ما جاءَ غَیرُ اِسمُکَ فی مُنتَهی الکلام
اللهــم عجــل لولیـک الفرج