چند وقت پیشها یهو با دیدن یسری استیکر یسری صحنه از ۲-۳ سالگیم اومد جلوی چشمم. اون موقع که سیدیِ پوکویو داشتم.
اره عزیز دلم. امیدوارم پوکویو به زودی خوشحال بشه🦆.
بزرگترینضربهی زندگیم جایی بود که مجبور شدم بجای بربری و چای شیرین، نونتستجو و چای کمرنگ بخورم. واقعا زندگی مگه چقدر ادامهداره که باید بخاطرش بربری نخورم؟
چطوری همزمان هم یاد بگیرم غذا بپزم هم معنویتم رو کمرنگ نکنم هم خوببب درس بخونم هم به سلامت روانم اهمیت بدم هم فروپاشی نکنم هم به سلامت جسمم اهمیت بدم؟
فاموتیدین.
چطوری همزمان هم یاد بگیرم غذا بپزم هم معنویتم رو کمرنگ نکنم هم خوببب درس بخونم هم به سلامت روانم اه
همزمان باید یکی دوتا حرفهرو هم دنبال کنم تا بیدستاورد نباشم تو تنهاییِ خودم.
یاعلیاز تو مدد🙏
چرا هیچ خاطرهای از روزی که کمکیهای دوچرخهمو در اوردم ندارم؟ مگه میشه روز به این مهمی رو یادم رفته باشه؟