@Ostad_Shojae1_1029084567.mp3
زمان:
حجم:
11.42M
#ارتباط_موفق ۸
☜ جلوی دیگران ، همونی باش که در نبودشان هستی !
🎭 حتی اگر بازیگر موفقی هم باشی؛ و ظاهرت رو هم مدیریت کنی ؛
نفوس انسانها هوشمندند!
و انرژی دورویی و نفاق تو را جذب کرده
و حتما از تو دور خواهند شد.
#استاد_شجاعی 🎤
#حجتالاسلام_بهشتی
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry15_21
═══••••••○○✿
🔚3983🔜
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
••⚠️🚫 🤚یه سلام ویژه میکنیم به اون بزرگوارانی که وقتی بهش میگیم: آقا، رفیق، برادر، خواهر، مومن، عزیز
🚫توی حرف زدن با نامحرم اعتماد به خود داشتن کاملااا ممنوعه...اصلا خنده دارره
چرا؟
چون ما همه انسانیم و خالقمونم میگه ک من شمارو در برابره نفستون ضعیف افریدم
(یعنی هممون از دم بی جنبه ایم تو اینجور مسائل😐😁)
پس جمله ی
👈🏻 نه من بی جنبه نیستمو
👈🏻و من رو نفسم مسلطم
یجورایی مثه جک میمونن
همه ی اینا جملهایی بشدت شیطانین و وقتی این جمله ها رو میگیم اتفاقا اون ملعون خیلی بیشتر بهمون مسلط میشه😏
🔥 یادتون باشه که خیلیا بودن که کله گنده تر از ما که رفتن تو جاده خاکی
شمایی که از صب تا شب تو گروها راحت با نامحرم چت میکنی و سخت هم معتقدی که هیچیت نمیشه اگه که واقعا هیچیت نمیشه (باید بری دکتر بررسی بشی چون خالقت تورو جوری ساخته که چیزیت بشه)
بعدشم مگه الگوی ما مولا علی نیست؟؟؟؟
مولا حتی به خانوم نامحرم سلام هم حتی نمیکردن حالا گفتگوی بی مورد که جای خود داره
اصن به نظرتون اگه مولا الان بودن تو پیوی نامحرم چت غیره ضروری میکردن؟
یا میرفتن تو گروهای مختلط و بحث بی مورد بکنن؟
نه دیگه...حتی تصورشم خنده داره🤨😂
پس چرا ما اینجوری باشیم؟
چرا اهل چت بی مورد یا گروهای مختلط...؟
مگه الگوی من و تو مولا نیست؟
#التماستفڪر
#آرامشو_از_خودت_نگیر ۴
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry15_21
═══••••••○○✿
🔚3984🔜
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
#کنترل_ذهن برای #تقرب 4 🔶 دین اسلام خیلی به مساله کنترل ذهن اهمیت داده. 👈حتی برخی از اعمال دینی ر
⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️
🌺 نه عزیزم. شما همون سر شب بخواب تا موقع سحر که بیدار شدی ذهنت خالی باشه بتونی تمرکز کنی
نمیخوام تحت تاثیر چیز دیگه ای با من حرف بزنی.
🔹 آخه خدایا من موقع سحر که فقط خمیازه میکشم!🙃😲
🌺 باشه عزیزم. اشکالی نداره. خب حالا بگو به چی فکر میکنی؟
🔹 خداجونم راستش به هیچی فکر نمیکنم!
آهان ! ببین کاملاً قدرت کنترل ذهن خودش رو از دست داده...
✅ توی زندگیتون سعی کنید پای صحبتای کسانی که خیلی توجه شما رو جلب میکنن هم نشینید دیگه جه برسه به رسانه ها!
🔵 در روایت میفرماید مومن باید واعظا لنفسه داشته باشه.
یعنی از #درونش نصیحتش کنه.
اصلا گاهی #خودت برای خودت منبر برو!
تا حالا برای خودت منبر رفتی؟😊
اگر همیشه عادت کنید کسی توجه شما رو جلب کنه پس کِی خودت توجه خودت رو جلب میکنی؟
🔶 موضوع کنترل ذهن موضوع خیلی عجیبیه.
حتی توجه افراد روی همدیگه اثر داره.
🔵 شاید چیزی به نام تله پاتی رو شنیده باشید!
💢 کافیه شما با یه آدمی که فکرش آشفته باشه همسفر بشی! اصلا با ذهنش، فکر تو رو هم خراب میکنه!😁
با یه آدم منفی باف یه جا بشین. میبینی ذهن تو رو میبره جاهای پراکنده.
🔶 یعنی انقدر مساله افعال درونی و کنترل ذهن مهمه که اگه کسی به چیزی توجه کنه، روی تو هم اثر میذاره.
✅ یه مدت با آدم حسابی ها و کسانی که ذهن منظمی دارن نشست و برخاست کن. یه مدت توی جمع کسانی که متوجه قیامت هستن بشین.
اثر ذهن متمرکز و منظم اون ها روی شما اثر میذاره.👌
دیشب عرض کردیم که قرآن بخونید
نمیدونم چند نفر رفتن بخونن
ولی امروز و فردا تلاش کنید که توی نماز تون یه مقدار تمرکز کنید.
خیلی جالبه اصلا نمیشه اول کار!😊
ببینم کی میتونه توی نمازش به هیچی فکر نکنه!👌
#کنترل_ذهن
#پای_درس_استاد
#درس_چهارم
#قسمت_دوم
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry15_21
═══••••••○○✿
🔚3985🔜
3.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشید طلا به احترامت مانده🎀
هر غنچه ی گل، دلخوش نامت مانده
وا کن مژه تا زندگی آغاز شود🎀
یک صبح، معطل سلامت مانده❣
سلام علیکم😊صبح عالیتون متعالی😊
.
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
: #عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت156 با دلخوری گفت: – سوالم جدی بود. ــ منم جدی گفتم. خیره نگاهم ک
:
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت157
من هم نشستم وگفتم:
–تو که کاری نکردی بترسی. به خدا بسپار.
کلافه گفت:
–اصلا بهش نمیومد همچین دختری باشه.
–بهترین راه شناخت آدمها وقتیه که عصبانی هستند.
آهی کشیدو گفت:
–دعا کن یه معجزهایی بشه سودابه نره خونتون.
بعد کلافه بلند شدو به طرف در رفت.
–کجا؟
–میرم بیرون یه قدمی بزنم.
میدانستم تنها کسی که الان میتواند آرامش کند من هستم.
–منم میام.
–نه بابا کجا میای، بگیر بخواب؟
–پس تو هم نرو.
دستش از روی دستگیرهی در سُر خورد.
–باشه.
بالشتش را برداشتم و روی تخت گذاشتم.
–بیا رو تخت بخواب، شاید با هم حرف بزنیم آروم شی.
باتعجب کنارم دراز کشید. دستم را گرفت و روی لبهایش گذاشت و گفت:
–همین که کنارتم آرومم. دوباره تپش قلب گرفتم. دستش را زیر سرم گذاشت و گفت:
–با آرامش بخواب عزیزم. همین یک جمله کافی بود تا آشوب درونم فروکش کند. چشم هایم را بستم و بوی تنش را تنفس کردم.
با پشت انگشت سبابه اش آنقدر گونهام را نوازش کرد که چشم هایم گرم شدو خوابم گرفت. نمی دانم چند ساعت از خوابیدنم گذشته بود که بیدار شدم. احساس کردم نزدیکه اذان صبح است.
نیم خیز شدم، تا موبایلم را از روی میز کنار تخت بردارم و ساعتش را نگاه کنم. مجبور شدم کمی به روی آرش خم شوم. غرق خواب بود. چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود. گوشی را سر جایش گذاشتم. به صورتش زل زدم. باورم نمیشد این همان پسر مغرور و متکبر کلاس باشد.
سرم را روی بالشت گذاشتم.
–چرا بیداری؟ زخم صدایش توی گوشم پیچید.
با تعجب گفتم:
–خواب بودی که...
ــ بوی عطرت خواب مگه واسه آدم میزاره.
خجالت زده گفتم:
ــ نزدیک اذانه. بیدار شدم.
با لحن خیلی مهربان و با همان صدایی که دلم برایش ضعف می رفت گفت:
ــ مگه ساعت کوکی هستی که نزدیک اذان بیدار میشی؟
ــ به مرورآدم میشه دیگه.
ــ راحیل بهت حسودیم میشه.
–چرا؟
–اصلا به خدا حسودیم میشه.
نگاهش کردم. چشمهایش شفاف شده بودند.
با بغضی که سعی در کنترلش داشت گفت:
–چون تو به خاطرش خواب و زندگی نداری.
بغضش باعث ناراحتیام شد.
–اینجوری نگو آرش. خدا قهرش میگیره.
لبخند زورکی زد و گفت:
–ببین در همه حال نگران خدایی.
خندیدم و گفتم:
–چون خدا، مادرمه، پدرمه، نامزدمه، دنیامه. دوسش دارم چون تو رو بهم داده.
هم زمان با لبخندش صدای اذان گوشیام بلند شد.
بوسه ایی روی موهایم نشاند وگفت:
–بوی بهشت میدی.
وضو گرفتم و نمازم را خواندم. دوباره خیره به آرش شدم. انگار خواب بود.
ــ چرا نشستی زل زدی به من؟
خندیدم و رفتم لبه ی تخت نشستم و گفتم:
– تو اصلا امشب خوابیدی؟
ــ اهوم، فقط مدل شتر مرغی...
ــ اون دیگه چطوریه؟
خنده ی خماری کرد.
ــ با چشم باز... ولی سخته، امشب دلم واسه شتر مرغ ها سوخت. چطوری سر کلاس بشینم با این بی خوابی؟
ــ آرش.
ــ عمر آرش.
ــ امروزدانشگاه تعطیله.
ــ چرا؟
ــ موافقی یه امروز روغیبت کنیم و بریم دنبال عمه اینا؟ توام می تونی بیشتر بخوابی.
ــ چراغ خواب را روشن کردو لبخندزد.
– چه فکر خوبی. من که برمم هیچی از کلاس نمی فهمم. امشب درست نخوابیدم.
این بار من گفتم:
–می خواهی من برم توی سالن، تو راحت بتونی بخوابی؟
اخم کرد.
– اونجوری که اون خواب خرگوشیم هم از سرم می پره.
چراغ خواب را خاموش کردم و گفتم:
ــ پس بخواب دیگه.
دستش را دراز کرد روی تخت و گفت:
–بیا مرفین رو بزن که بیهوش بشم.
گنگ گفتم:
ــ مرفین؟
– سرش را به علامت تایید تکان داد. سرت رو بزاری روی دستم تمومه.
آرام کنارش دراز کشیدم و سرم را روی بازویش گذاشتم. چشم هایش را بست و دیگر حرفی نزد ولی معلوم بود بیدار است. تکانی خورد و با دستش شروع به نوازش کردن موهایم کرد و به چشم هایم چشم دوخت. نمی خواستم از نگاهم فوران احساساتم رو ببیند. سرم را در سینه اش پنهان کردم. احساس کردم کمکم آرامش در وجودم تزریق شدو خواب چشم هایم را به تاراج برد.
وقتی چشم هایم را باز کردم هوا روشن شده بود. نگاهی به ساعت انداختم. هشت را نشان می داد. ترسیدم تکان بخورم، آرش دوباره بیدار شود.
تمام سعیام را کردم حداقل نیم ساعت دیگر، بی حرکت بمانم تا کمی بیشتر بخوابد.
چشم هایم را بستم و غرق فکر شدم. یک ربعی گذشت که تکان خورد. می خواست آن دستش که زیر سرم بود را تکان بدهد اما نتونست. انگار دردش گرفت و یک آخ آرامی گفت.
زود سرم را بلند کردم و دستش را کنار بدنش کشیدم.
چشم هایش را باز کرد.
اشاره ایی به دستش کردم و گفتم:
ــ ببخشید، اذیت شدی.
ــ با آن صدای خط و خشیاش که دلم را زیررو می کرد گفت:
–مگه آدم تو بهترین شب زندگیش اذیت میشه؟ باور کن راحیل اصلا دلم نمی خواست روز بشه.
حرف دل من را می زد. امشب، من هم معنی خواب شیرین را فهمیده بودم.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...