eitaa logo
مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو
5.2هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
984 ویدیو
69 فایل
🔥مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو
دشمن نیستیم! حواست باشه تو مطالبه گری هدف بخاک مالوندن رقیب و مچ گرفتن نیست 😉... #قسمت_ششم #مطال
نقش تو برای حل مسائل کشور چیه؟ 🔵حالا که رو یاد گرفتی میتونی خودت هم یه قدم مهم و بزرگ مخصوص خودت برداری و بی تفاوت ننشینی! ✍پوستر ماموریت رو بخون و برای دریافت راهنمایی و انجام مأموریت به این آیدی پیام بده😉👇 @nasli_no ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
ویژه دانشجویی با حضور استاد سادات کرمی امشب ساعت 21 🔴لینک ورود به برنامه👇 https://daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomthree/view.php?id=24156 🎓 ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
🔊📣 🔴پخش زنده ی گفتگوی دانشجویی در پیج مضمار نوجوان برگزار خواهد شد 💠امشب ساعت ۲۱ لینک ورود به پیج⏬⏬ https://rubika.ir/mezmar_nojavan ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
از بالای عینک ظریفش نگاهی به پوستر ها انداخت و من دل تو دلم نبود تا نظر مثبتش رو بشنوم. یکمی روشون دقیق شد و بعد گفت:(( نمیتونم بهت اجازه بدم. درسته که می‌گی مسابقه کتابخوانیه . من حتی کتابشم نخوندم ؛ اگه مربوط به مدرسه خودمون بود آره، اما نیست.)) لب و لوچم حسابی آویزون شد. اصلا توقع نداشتم که به مسئله به این صورت نگاه کنه. _(( من که گفتم خانوم کتابش خیلی خوبه ، اصلا میارم خودتون نگاه کنین .)) سرشو تکون داد و چیزی نگفت. همون موقع معلم ریاضیمون وارد دفتر شد و بهش سلام کردم. بر عکس قیافه پنچر من ایشون با ذوق و انرژی به هم سلام کرد و گفت:(( المیرا خانوم چی شده که اومدی دفتر مدرسه؟! همین اول سالی برات مشکل پیش اومده؟!)) خیلی دلم میخواست راز نشاط معلمایی که سر صبح انقدر شادن رو بدونم. _:((نه خانوم. اومدم تا در مورد موضوعی با خانوم اصلانی مشورت کنم.)) معلم ریاضی:(( چه کاری هست حالا؟!)) _:(( مسابقه کتابخوانی که منو چند تا از دوستام به مناسبت روز کتابخوانی داریم برگزار می‌کنیم. اومده بودم که اجازه شو از خانم اصلانی برای اطلاع رسانی تو مدرسه بین بچه ها بگیرم، ظاهراً میگن که نمیشه.)) ناراحت زل زدم بهش و قیافمم یکم مظلوم کردم که دلش بسوزه بره پادرمیونی کنه. شاید اگه خانم اصلانی صحبت نمیکرد مظلومیتم جواب میداد و کارم راه میوفتاد. خانم اصلانی:(( برای کاندید شدنت تو شورای دانش آموزی موافقم، اما نمی تونم برای این مسابقه بهت اجازه بدم. میتونی از دوستای دورو بر خودت، دوستای صمیمی ، استفاده کنی.)) خانم اصلانی اینو گفت و بعد از این که برگه ها رو دستم داد، رفت تا به کاراش برسه. معلم ریاضیمون اومد جلو نگاهی به ورقهای انداخت. معلم ریاضی:(( چه پوستر خوشگلیه! اما به نظر من بهتره درستو بخونی و خیلی خودتو درگیر کارهای این چنین نکنی. برای این کار ها کلی فرصت داری! بهتر از امسال شروع کنی به درس خوندن و کم کم برای کنکور آماده بشی. این توصیه من به عنوان یک معلم به توئه. بعد کنکورت کلیی فرصت داری ، آزاده آزادی اون موقع.)) نفس عمیقی کشیدم که عصبانیتم بالا نیاد. درس ، درس ، درس. یه جوری میگن انگار تنبل ترین ادم دنیا جلوشونه. خودم میدونم باید درس بخونم. خوبه باز من درسم خوب بود و برام مهم بود. پوسترا رو جمع کردم ، لبخندی زدم و با لحن آروم گفتم:(( ممنونم از اینکه راهنماییم کردین ؛ ولی خانم من واقعا فکر نمیکنم یه مسابقه ی کتابخوانی جلوی کنکورمو بگیره! هنوز ۳ سال مونده تا کنکور. اگه قرار باشه کل نوجوونیمو درس بخونم ، کی تفریح کنم و چیزای جدید یاد بگیرم و تجربه کنم؟شما خودتون تو نوجوونی فقط درس میخوندین؟)) دبیر ریاضی:(( الان که اینجایی اینو میگی ؛ همسن من که شدی میفهمی چی میگم. تو مو بینی و من پیچش مو.)) بزرگترا همیشه فکر میکنن خودشون فقط بلدن. ما هم یه عده آدم آهنی خنگیم که باید فقط درس بخونیم و حرفشونو گوش کنیم. با همه اینها چیزی به روی خودم نیاوردم. آروم گفتم با اجازه و از دفتر خارج شدم و به سمت کلاس رفتم. مامان همیشه میگفت ادب رو رعایت کنم . میگفت معلمت حتی اگه آدم خوبی نباشه ، چارتا چیز که بهت یاد داده ، بزرگتر که هست؛ نباید بهش بی احترامی کنی. امیر هم با اینکه زلزله ای بیش نبود تو مدرسه ، همیشه میرفت با ادب حقشو از حلقوم ملت بیرون می کشید. درسته که بهم اجازه ندادن ولی به این سادگی کوتاه نمی اومدم. هرجور شده بچه هارو میارم سمت اینکار .یه راهی پیدا میکنم براش . مغز دارم واسه چی؟ کار میندازمش بالاخره یه چیزی میاد به ذهنم. حس میکردم دوستام ناامیدم نمی کنن. بچه های با شور و انگیزه ایی بودن. درسته یه مقدار از هم متفاوت بودیم اما مطمئن بودم اهل مسابقه و مطالعه بودن. از پله ها به سرعت بالا رفتم و وارد کلاس شدم. معصومه و مهدیس بحثشون رو از سالن به کلاس منتقل کرده بودن و داشتن بلند بلند می گفتند و می خندیدند. معصومه با دیدن من گفت :((چی شده الی؟! چرا چهار چرخ پنجره؟! با کدوم کامیون تصادف کردی؟!)) فوری ناراحتیم رو پنهون کردم و هر چی شده بود در مورد مسابقه با ذوق و شوق براشون تعریف کردم و پوستر ها رو نشونشون دادم. نمیخواستم انرژی منفی بگیرن و اول کاری زده شن. تقریباً یک دقیقه ای به پوسترها خیره شدن. مهدیس گفت:(( ببین الی... 💪 💥 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو
#باماهمراه_باشید با سری جدید ، فن بیان با تکنیکهای متفاوت وکاربردی 💥 🔥تو جمع ها، شبهه میندازن
9.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با سری جدید ، فن بیان با تکنیکهای متفاوت وکاربردی 💥 ما برای انجام نقش هامون به ارتباط موثر نیاز داریم، اگه تو هم میپرسی فن بیان یاد بگیریم که چی بشه؟ این روگوش کن😉 🎤🎙 ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قهرمان همه ی دوران‌ها اگه شماهم دنبال الگویی برای حرکت جمعی و رفتار مواجهه با امام و قیام تشکیلاتی برای خدا هستید حتما رفتار و زندگی حضرت زینب سلام الله علیها رو بخونید ولادت حضرت زینب سلام الله علیها مبارک💥 ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
پارسا:(( دمت گرم پسر ، اون توپی که آرمان شوت کرد و چطوری گرفتی خدا وکیلی؟ کل زورشو ریخته بود توش!)) _(( مخلصیم. آرمان کارش خفن تر بود، برو ازش بپرس اون همه زور رو از کجا اورد!ملوان زبل هم اسفناج میخورد انقدر زور نمیومد تو تنش)) آرمان سر رسید و از مقایسه اش با ملوان زبل قیافه اشو چین داد. آرمان:((پاشین بریم تو کلاس تا باز نیومدن بگن به بهونه فوتبال کلاس رو میپیچونیم.پاشین.)) یکی نمیدونست میگفت اخی آرمان طفلکی بهش تهمت و افترا زدن! دیگه نمیگن مارمولکیه برا خودش داره مظلوم نمایی میکنه. _((نه که اصلانم به بهونه فوتبال اینجا پهن نمیشین ؟ همین نیم ساعت پیش داشتم با کاردک جمعتون میکردم از زمین که وایستین چارتا توپ شوت کنین!)) سجاد سر رسید دستشو بالابرد که محکم بزنه پس گردنم ، خودمو کنار کشیدم و دستش کوبیده شد به کتفم. زدم پشت دستش و گفتم :(( چته بابا ، مسابقه فوتبال داریم. مسابقه بوکس و کاراته نمیخوایم بریم که!! زور دستاتو بریزی تو پاهات به نتایج جالب تری میرسیما!)) برو بابایی نثارم کرد و رفت کوبید پس گردن پارسا...بعدش آرمان و سراغ بعدی ها نشد که بره. آرمان یقه اشو جمع کرد و اتمام حجت میکرد باهاش. پوفی کشیدم و از جا بلند شدم. ماجرای عینکی شدنم رو باید یه کاریش میکردم. سجاد متوجه بی تمرکزیم شده بود ؛ گل های بیشتری امروز زدن بهم. بعد بازی هم بهم روحیه میدادن که کم نیارم. میدونستن من همیشه آرزو داشتم تو مسابقات فوتبال مدال بیارم. خودمم دلم میخواست هرجور شده باشم . دیروز به شوخی بهشون گفتم من به عنوان پیشکسوت کناره گیری میکنم و رضا بیاد جام وایسته. دادشون دراومده بود که یه جوجه ی سال دهمی چرا باید بیاد وسط بازی ما وقتی تو هستی و مهارتت بیشتره. چیزی محکم خورد پس کله ام و صدا داد. برگشتم که دست سجاد رو رو هوا بگیرم که جا خالی داد. سجاد:(( چطوری امیر پا طلا ، تو لکی حاجی؟ چیزی شده؟ میزونی؟ چت بود وسط بازی خل میزدی؟ گفتم الان دیگه گل به خودی میزنی بهمون. ردیفی؟)) چشم‌غره‌ای رفتم:(( تو هنوز یاد نگرفتی نزنی پس کله ی مردم؟ سجاد من مثل پارسا نیستما، یهو موجی میشم از میله ی همین پرچم تو حیاط آویزت میکنم. زمین بازی هم که.. چی بگم ...راستش...)) موندم بین گفتن و نگفتن. بچه ها بهم امید داشتن. نمیدونستم چی میشه اگه راستشو بگم. میتونستم پنهون کنم قضیه چشمامو بعد مسابقه بهشون بگم. نزدیک تر اومد و گفت :(( راستش چی؟ زیر لفظی میخوای؟ بگو دردت چیه؟)) آهی کشیدم:(( بین خودمون بمونه فعلا ؛ بچه ها ندونن بهتره. رفتم چشم‌پزشکی دکتر گفت باید عینک بذارم ، یه چشمم ۱ و یکی دیگه ۷۵ صدم ضعیفه. واسه همینه چند وقته مشنگ میزنم تو دیدن. میبینی که ردیف جلو هم میشینم تو کلاس. این ۲ سال گوشی ب دست بودن کار خودشو کردم. نمیدونم چیکار کنم.)) کمی بهت برش داشت ، خودش رو جمع و جور کرد و گفت:(( بیخیال! خل و چل شدی؟! سرت به جایی نخورده؟! نکنه از بس تمرین کردیم مخت تاب برداشته؟! یعنی چی که نمیدونم چیکارش کنم؟! تر نزن به فاز خوبمون دیگه! مسابقه به کری خوندن و انرژی دادنشه که بدکن تو نمیشه! به کسی چیزی نمیگیم ، غیر از تو کسی نیست که بیاد.مگه ارزو نداشتی مسابقه فوتبال رو ببری؟ فکر کن بعدش چقدر بهت افتخار میکنن و اسمت میوفته رو زبون بچه ها.یه چیزی میگی برای خودت ها)) راست میگفت ، واقعا نمیشد ازش گذشت. اینجوری کل بچه های مدرسه میشناختنم. چقدر مدیر و معاون تحویلم میگرفتن. حرفم برو پیدا میکرد تو مدرسه. پارسا و آرمان و بقیه هم رسیدن بهمون. سجاد چشم و ابرو اومد که صداشو در نیارم. پوفی کشیدم ، نمیدونستم باید چیکار کنم. اگه میموندم و ادامه میدادم تیممون ضربه میخورد. اگه میرفتمم ، خودم و دلم رو باید بیخیال میشدم. به سمت کلاس رفتم و همچنان فکر میکردم که کدوم الویت داره ، خواسته ی خودم؟ یا بهتر درخشیدن تیم؟ 💪 💥 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
7.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز موفقیت چیه؟ 🤔 چه چیزی حضرت زینب سلام الله علیها رو به این نقطه اوج و موفقیت رسوند؟ 🎧 ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
🔆 در مضمارنوجوان ⬅️برگزاری 🚩دوره هاواردوهای تربیت تشکیلاتی🚩 ⬅️آشنایی با 🏀 بازی های تربیت تشکیلاتی🏀 ⬅️ تربیتِ 💯 مدرس و مربی تربیت تشکیلاتی💯 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
کار منهای معنویت، هیچِ ! یه رهبر و آدم تشکیلاتی ، می‌دونه برنامه ریزی و ایده و طرح بدون وجود معنویت اثر خودش رو نمیذاره و ما برای اثر گذاری حداکثری نیاز داریم معنویتمون رو زیاد کنیم، مثل شهید دستغیب🥇 ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️