2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
.
⛔️ وقتی یک دختر بدحجاب تو خیابون میچرخه و میگه به هیشکی ربطی نداره بدن خودمه!
باید بهش گفت...
.
👤 استاد رائفی پور
✅ حتما ببینید و منتشر کنید💯
https://eitaa.com/fatemyyon
خانم حجتی_بخشی از وصیت نامه شهید لطفی@hejabuni.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
🌷بخشی از وصیتنامه شهید
چیکار کنیم که هم پسرا نگاه نکنند هم دخترا حجابشون رو حفظ کنند ؟
#حجاب
#نگاه
#شهیدانه
#وصیت
#سرکار_خانم_حجتی
#صوت_ساندویچی
https://eitaa.com/fatemyyon
#حجـــــاب
😍یکـی یکـــ دونــــه ی خـــــدااااا!
⚜گاهی مسیــر یک و نیم کیلومتریِ متــرو🚈
تا سر خیابان را پای پیاده می آیم
⚜نگاهی به دور و برم می اندازم
یک وقت هایی می شود که
خودم را #تنهــــا- چادریِ- کلِ خیابان
می بینم!
⚜لبخند می زنم😊 ...
⚜ رو به آسمان می کنم و می گویم:
🌺خدایــــــا !
ممنونم که بهم اجازه دادی،بین همه ی این
آدمای رنگ وارنگ #یه_دونه باشم😍...
🌺شک ندارم که این یه فرصتِ ویژه اس
تا #برایِ_تو هم یکی یک دونه باشم!
https://eitaa.com/fatemyyon
﷽
دختران با آراستن خود به زیور ؛
تقوا ...
عفافـ ...
دانش ...
ایستادگے...
تربیتــ صحیح فرزند ...
اهمیتــ دادن به خانواده ...
در راه حضرتــ زهرا حرکتــ کنند .
#مقام_معظم_دلبرے
https://eitaa.com/fatemyyon
💢دو روایت جالب از تعبیر سران و مشاهیر عرب درباره مقام معظم رهبری از زبان امیر عبداللهیان، معاون سابق وزیر امور خارجه💢
🔸سعود الفیصل (وزیر خارجه سابق عربستان) به من گفت:
"سلام من را به "امام خامنهای" برسانید و بگویید که شما در مقابل آمریکاییها خوب ایستادید و استقلال کشورتان را حفظ کردید، اما ما نمیتوانیم بایستیم!"
🔹حسنین هیکل (روزنامه نگار مشهور جهان عرب) هم میگفت:
"من بیشتر از مردم و نخبگان شما سخنرانیهای "امام خامنهای" را دنبال میکنم؛
حرفهایی که ایشان میزند، ما خروجیاش را در عمل میبینیم.
در دنیای امروز رهبری به این هوشمندی و سلامت نداریم."
https://eitaa.com/fatemyyon
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#پارت_اول
چشمم از پنجره به حیاط مدرسه افتاد...
آسمان عجیب رنگ و بوی پاییزی به خود گرفته بود، باران به پنجره میکوبید و بوی نم خاک کلاس را برداشته بود...
دلم شور میزد،نگران بودم...البته این نگرانی برایم تازگی نداشت اما نمیدانم چرا...انگار این بار فرق میکرد.
_سمیه : ریحانه آیینه داری؟ریحانه... با توام...😕
+بله ! با من بودی؟
_حواست کجاست تو؟ میگم آیینه داری؟
+آره تو کیفمه...خودت بردار.
سمیه همکلاسی من بود،تمام شیطنت ها و شلوغ کاری های من در مدرسه با سمیه بود و همیشه مثل حالا رشته ی افکار من را پاره میکرد...
🔔 زنگ مدرسه به صدا درآمد...
بچه ها مثل قحطی زده ها که تازه به نان و نوایی رسیده اند از مدرسه خارج شدند...
طبق عادت همیشگی برای مطالعه با هانیه و شقایق و سحر به کتابخانه رفتیم...
کتاب را باز کردم، اما نه حوصله ی درس داشتم و نه تمرکز کافی برای مطالعه...
دلشوره عجیبی داشتم.
تمام حواسم در خانه بود...نتوانستم تحمل کنم، بلند شدم و از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم...
باران همچنان میبارید و من همچنان دلم شور میزد...
مسیر کتابخانه تا خانه را پرواز کردم.
زنگ در را زدم...
یک بار... دو بار... سه بار !
هیچکس نیست !
مگر میشود؟
پس مادر کجاست؟
نگرانی ام هر لحظه بیشتر میشد...
زنگ طبقه پایین را زدم...
زندایی در را برایم باز کرد...
ما در یک ساختمان سه طبقه زندگی میکنیم، طبقه اول دایی یاشار با خانواده اش ،طبقه دوم خانواده ما و طبقه سوم مادر بزرگم.
پله ها را دوتا یکی بالا رفتم...
+مامان؟ بابا؟ کجایید؟ مهدی کجایی؟؟؟
مهدی کوچک ترین عضو خانواده ما بود...برادر شش ساله من...
هیچکس نبود!
با آن وضعیتی که بابا دارد ،کجا میتوانند رفته باشند؟!
از استرس لب هایم خشک شده بود...
لیوان را برداشتم تا آب بخورم اما با دیدن صحنه ی رو به رویم خشکم زد!
لیوان از دستم افتاد و شکست...
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 🌹🌛 https://eitaa.com/fatemyyon
پوشش زنان و مردان باید به گونه ای باشه که باعث جلب توجه دیگران نشه.
#پویش_حجاب_فاطمے
https://eitaa.com/fatemyyon
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#پارت_دوم
قطره های خون روی فرش جلوی آشپزخانه ته دلم را خالی کرد.
دویدم سمت راه رو...
توان حرف زدن نداشتم...
نشستم زمین و جیغ زدم ...
زندایی فاطمه سراسیمه از پله ها بالا آمد...
کنارم نشست و صورتم را بین دست هایش گرفت...
_ریحانه چی شده؟ منو نگاه کن...ریحانه؟
+خون...زندایی خون...
ناله میکردم و زجه میزدم!
_ریحانه نصف جون شدم...بگو چیشده؟
زبانم بند آمده بود.دست زندایی را گرفتم و بردمش کنار فرشی که قطره های خون روی آن بود...
زندایی که تازه متوجه ماجرا شده بود ،دستم را گرفت و مرا روی مبل نشاند...
رنگ به رخسار نداشتم و دست و پایم به لرزه افتاده بود...
_بیا بگیر این آب قند را بخور تا حالت جا بیاید و جریان را برایت تعریف کنم...
کمی از آب قند خوردم ،حالم بهتر شد...
+زندایی خواهش میکنم بگو...بابا طوریش شده؟
_چیز خاصی نیست نگران نباش...فقط...
+فقط چی زندایی؟ بگو!
_پدرت طبق معمول از جایش بلند شد و نتوانست خودش را کنترل کند و افتاد،سرش خورد به لبه ی پله آشپزخانه و شکست...
+چی؟تو رو خدا زندایی راستشو بگو ...چه بلایی سر بابا اومده؟😭
سیل اشک هایم گونه ام را خیس کرده بود...
من دومین و آخرین دختر بابا بودم...
به قول خودش ته تقاری شیطون و تخس بابا...
عجیب دلبسته بابا بودم...
حتی تحمل نداشتم یک خار به پای بابا برود...
اما حالا چه میشنیدم ؟!
بابای من سرش شکسته؟😭
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 https://eitaa.com/fatemyyon
هدایت شده از گردان سایبری حزب الله
دستور مهم#آقابه بسیج در هفته ی بسیج ؛
در هیچ زمینهای غافلگیر نشوید و سعی کنید در همه محلهها حضور داشته باشید. از تجربه کمیتههای انقلاب اسلامی در #سال۶۰ استفاده کنید که در هر #حادثهای که رخ میداد حضور داشتند.
یهتدون: این یعنی فراخوان رزمندگان به میدان #جنگ_امنیتی
مردم این جنگ همچنان ادامه دارد. #هوشیار_باشیم
هدایت شده از منتظر
@ostad_shojae1_1403421.mp3
زمان:
حجم:
1.3M
#فایل_صوتي_امام_زمان ۳۱
✍نبودنت لای مشکلات مان گم شده...
آنقدر که؛
خودمان را هم در این میانه، گم کرده ایم!
نمیدانم ،
این دردِ بی دردی، تا کِـی ادامه خواهد داشت؟