eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
231 دنبال‌کننده
304 عکس
104 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
غزل میگی متاسفانه پرستو همکلاسیمه متاسفانهههه؟؟؟ ناراحتم کردیی😭😭😭😭😭😭😑 ---------------------- غزل: نه په خوشبختانه🤣🤣🤣👍 حدیث:😂😂 آنیتا:🤣🤣
حامی: آماده شدم، حرکت کردم سمت بیمارستان بعد از بیست دقیقه رسیدم بیمارستان.«زنگ زدم به آوا» حامی: آوا تو کجایی!؟ آوا: حامی ما طبقه چهارمیم تو بخش.(با بغض) حامی: اوکی دارم میام بالا. حامی: رفتم رسیدم پیش آوا دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش. آوا چیشده؟! آوا: حامی مامانم س... س... سرطان خ... خون گرفته(با گریه) حامی: یعنی چی، درمانی نیست براش!؟ آوا: دکترا گفتن فعلا باید داروهاش رو مصرف کنه و هر دو هفته یکبار هم باید یکی از دارو های مهمش رو توی بیمارستان بهش تزریق کنن. حامی: آوا مطمئن باش مامانت حالش خوب میشه تو فقط براش دعا کن. آوا: تو از کجا میدونی حامی؟؟؟ حامی: من هم تجربه ی تو رو داشتم آوا منم خواهرم رو توی این وضعیت دیدم ولی من به خدا اعتماد داشتم و میدونستم که خدا کمکم میکنه حالا هم برو وسایلت رو جمع کن برسونمت خونه. آوا: حامی ممنونم ازت که اومدی ولی من خودم عصر برمیگردم خونه تو برو. حامی: مطمئنی؟ میخوای پیشت بمونم؟ آوا: نه ممنون تا الان هم خیلی بهت زحمت دادم تو برو خونه من بهت عصری زنگ میزنم. حامی: باشه پس من میرم خونه ولی باید بهم زنگ بزنی! آوا: باشه زنگ میزنم حامی: خب باشه خدافظ آوا: خدافظ ادامه دارد... نویسنده: غزل
پارت13 رو شب آنیتا براتون میزاره😘
مسیر بعضی آهنگا از وسط خاطرات ما رد میشه:)
شاید فردا یه ویدیو از ویولن زدن خودم براتون بزارم بهم تو ناشناس انرژی بدین تا انرژی داشته باشم براتون ساز بزنم. ناشناسمون: https://abzarek.ir/service-p/msg/3342606✨ آیدیم اگر ناشناس باز نشد: @haamimoonn🫀
هدایت شده از ✨️Haamim 🎧
387.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش داریمممممممم🤦🏻‍♀ شما میای پی وی من اسم قشنگتو میدی و من نسبت به اسمت بهت پروف میدم🤷🏻‍♀🎀 ایدیم🌝 @YASI_ssss خونمون🌚 LINK:https://eitaa.com/Haamimmroor🤍❤️‍🔥
اوا:مامانم مرخص شد کمکش کردم نشست تو ماشین حرکت کردیم سمت خونه . بغض جلومو گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم. چشمام داشت سیاهی میرفت که یدفه با صدای مامانم به خودم اومدم. مامان زهرا:دخترم مراقب باش حواستو به رانندگی بده. اوا:عه باشه باشه مامان تو حالت خوبه دیگه؟ مامان زهرا:اره دخترم من خوبم تو خوب باشی منم خوبم اوا:🙂 با سکوت بقیه مسیر و ادامه دادیم. بارون شروع کرد به باریدن قطره قطره رو شیشه های ماشین میوفتادن؛ بغضم داشت خفم میکرد با هر قطره ای که از ابر ها می‌بارید و روی اسفالت های مثل سنگ فرو می‌ریخت بغض من بیشتر به گلوم خنج مینداخت و بیشتر احساس خفگی داشتم! نگاهی به مامانم کردم زل زده بود قطرات بارون، اینکه غم رو تو چشمای مامانم میدیدم بیشتر به قلبم خنج مینداخت و ترس از دست دادن مامانم عذابم میداد. ادامه دارد... نویسنده:anita
پارت 14 رو هم آنیتا دستش درد نکنه نوشت شب خودم براتون میزارمش✨