#part12
حامی: آماده شدم، حرکت کردم سمت بیمارستان بعد از بیست دقیقه رسیدم بیمارستان.«زنگ زدم به آوا»
حامی: آوا تو کجایی!؟
آوا: حامی ما طبقه چهارمیم تو بخش.(با بغض)
حامی: اوکی دارم میام بالا.
حامی: رفتم رسیدم پیش آوا دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش.
آوا چیشده؟!
آوا: حامی مامانم س... س... سرطان خ... خون گرفته(با گریه)
حامی: یعنی چی، درمانی نیست براش!؟
آوا: دکترا گفتن فعلا باید داروهاش رو مصرف کنه و هر دو هفته یکبار هم باید یکی از دارو های مهمش رو توی بیمارستان بهش تزریق کنن.
حامی: آوا مطمئن باش مامانت حالش خوب میشه تو فقط براش دعا کن.
آوا: تو از کجا میدونی حامی؟؟؟
حامی: من هم تجربه ی تو رو داشتم آوا منم خواهرم رو توی این وضعیت دیدم ولی من به خدا اعتماد داشتم و میدونستم که خدا کمکم میکنه
حالا هم برو وسایلت رو جمع کن برسونمت خونه.
آوا: حامی ممنونم ازت که اومدی ولی من خودم عصر برمیگردم خونه تو برو.
حامی: مطمئنی؟
میخوای پیشت بمونم؟
آوا: نه ممنون تا الان هم خیلی بهت زحمت دادم تو برو خونه من بهت عصری زنگ میزنم.
حامی: باشه پس من میرم خونه ولی باید بهم زنگ بزنی!
آوا: باشه زنگ میزنم
حامی: خب باشه خدافظ
آوا: خدافظ
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
شاید فردا یه ویدیو از ویولن زدن خودم براتون بزارم بهم تو ناشناس انرژی بدین تا انرژی داشته باشم براتون ساز بزنم.
ناشناسمون:
https://abzarek.ir/service-p/msg/3342606✨
آیدیم اگر ناشناس باز نشد:
@haamimoonn🫀
هدایت شده از ✨️Haamim 🎧
387.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش داریمممممممم🤦🏻♀
شما میای پی وی من اسم قشنگتو میدی و من نسبت به اسمت بهت پروف میدم🤷🏻♀🎀
ایدیم🌝
@YASI_ssss
خونمون🌚
LINK:https://eitaa.com/Haamimmroor🤍❤️🔥
#Part13
اوا:مامانم مرخص شد کمکش کردم نشست تو ماشین حرکت کردیم سمت خونه .
بغض جلومو گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم.
چشمام داشت سیاهی میرفت که یدفه با صدای مامانم به خودم اومدم.
مامان زهرا:دخترم مراقب باش
حواستو به رانندگی بده.
اوا:عه باشه باشه
مامان تو حالت خوبه دیگه؟
مامان زهرا:اره دخترم من خوبم تو خوب باشی منم خوبم
اوا:🙂
با سکوت بقیه مسیر و ادامه دادیم.
بارون شروع کرد به باریدن قطره قطره رو شیشه های ماشین میوفتادن؛
بغضم داشت خفم میکرد با هر قطره ای که از ابر ها میبارید و روی اسفالت های مثل سنگ فرو میریخت بغض من بیشتر به گلوم خنج مینداخت و بیشتر احساس خفگی داشتم!
نگاهی به مامانم کردم زل زده بود قطرات بارون،
اینکه غم رو تو چشمای مامانم میدیدم بیشتر به قلبم خنج مینداخت و ترس از دست دادن مامانم عذابم میداد.
ادامه دارد...
نویسنده:anita
#Part14
اوا:رسیدیم خونه مامان رفت اتاق خودش
منم رفتم اتاق خودم.
خودمو پرت کردم رو تخت و نشستم به زار زدن که یه مسیج از طرف یه شماره ناشناس رو گوشیم اومد بازش کردم که نوشته بود:
(+=ناشناس)
+اشنام نترس بیا به لوکیشنی که برات میفرستم.
اوا:تعجب کرده بودم آخه کی میتونست باشه براش نوشتم باشه بعد چند دقیقه بعد لوکیشنو فرستاد و گفت تا ساعت ۷ خودتو برسون .
نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت ۵ و نیمه عوفی کشیدم و رفتم سر کمد لباسام
یه شومیز آبی با یه شلوار لی بگ آبی پوشیدم و یه شال سفیدم انداختم دور گردنم،
یه میکاپ ساده کردم در حد یه ریمل و تینت با عطر استایلمو تموم کردم
حوصله ی اکسسوری و نداشتم پس همونجوری رفتم سمت در ورودی سوویچ و ورداشتم رفتم سمت لوکیشنی که برام فرستاده بودن.
وقتی رسیدم پیاده شدم دیدم یه کافست رفتم داخل که دیدم فاطمه بهم دست تکون داد خیالم راحت شد که آشناست رفتم نشستم پیشش که گفت
فاطمه:ببین اوا خانم میخوام منطقی باهات حرف بزنم...
ادامه دارد...
نویسنده:anita