#Part17
اوا:صبح بیدار شدم یچیزی خوردم که حامی پیام داده بود آماده شو میام دنبالت
منم آماده شدم
که گفت بیا پایین منم رفتم پایین همش تو فکر بودم به حامی بگم نگم
ولی خب اگه به حامی بگم بعدا سر حامی بلایی نیاره
حامی:سلام عزیزم
اوا:س سلام خوبی
حامی:خوبم تو خوبی
اوا:اوم
حامی:اوا حالش خوب نبود از چهرش معلوم بود اما حرفی نمیزد و خودشو خوب نشون میداد اما تو این موضوع موفق نبود
رفتیم یه کافه ماشین و نگه داشتم و پیاده شدیم که بغض اوا ترکید
اوا اوا چیشده
اوا:هیچی حالم زیاد خوب نیست(بغض)
حامی:میخوای بریم یجا دیگه
اوا: نه نمیخواد بریم داخل(بغض)
حامی:بریم
رفتیم داخل نشستیم که اوا زل زده بود به یه میز از کافه
که گارسون اومد
گارسون:چی میل دارید
اوا:یه قهوه
حامی:برا منم یه قهوه بیارید
اوا چیشده خب بگو
اوا:چیزی نیست ولی اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم
قهوه ها رو که اوردن قهومو خوردم و خواستم بلند شم برم که حامی گفت
حامی:اوا وایسا من برسونمت
اوا:نه نمیخوام خودم میرم
وایساده بودم منتظر تاکسی بودم که یه ماشین اومد سوار شدم اصلا حواسم سرجاش نبود یه دفه به خودم اومد دیدم از مسیر خونه خارج شدیم جیغ بلندی زدم و سعی کردم در و باز کنم که در ماشین قفل بود راننده تاکسی رو کرد بهم و گفت
راننده:حالا حالا ها گیری الانم میریم یه جایی
اوا:چی چی میگی تو اصن کی هستی
همون جوری که در حال جیغ زدن بودم یدفه بچیزی جلوی دهنم گرفت و بعد اون هیچی احساس نکردم و
سیاهی مطلق ...
ادامه دارد...
نویسنده:Anita
برای لغو امتحانات خرداده ، هر کی میبینه بره امضا کنه 🙏🏼؛
https://www.karzar.net/294460
اینو پخشش کنین .
#Part18
اوا:با درد چشمامو باز کردم که یه نور ریزی به چشمام خورد
به خودم اومدم دیدم تو ی اتاقم که دست و پاهامم بستس
بدنم درد داشت نمیتونستم حرف بزنم از شدت دردی که داشتم که یه دفعه در اتاق باز شد باورم نمیشد با کی رو به رو شدم
اون اون فاطمه بود اون همه ی این کارا رو کرده بود
فاطمه:چیه اوا خانم فکرشم نمیکردی یروزی اینجا باشی نه ولی الان بدون هرچی سرت اومده بدترم میشه
اوا:یعنی همه ی اینا کار تو بوده
فاطمه:اره دیگه چقدرم خنگی پس کی اوردتت اینجا
چیزی میخوری برات بیاریم بنظر گرسنه هم میای 😏
اوا:من بمیرم از دست تو غذا نمیخورم گرسنه هم نیستم فقط تنهام بزار
فاطمه:هه باش خودت خواستی راحت باش
اوا: فاطمه رفت در و هم قفل کرد تو فکر بودم فقط یه راه فراری باشه که هیچ راهی نداشتم
که یدفه یادم اومد گوشیم تو جیبمه سعی کردم دستامو باز کنم اما خیلی سفت بود
و نمیتونستم تا با هزار تا بدبختی بعد گذشتن چند ساعت تونستم یکی از دستامو باز کنم دستام خونی شده بود اما اونش الان مهم نبود گوشی رو از جیبم در اوردم
نمیدونستم به کی بگم چون اگه به حامی میگفتم گیر میوفتاد وو نمیخواستم بلایی سر حامی بیاد اما مامانمم که نمیتونستم بگم هرچی فکر کردم دیدم تنها راه کارم حامیِ،
یه پیام بهش دادم و همچی رو براش توضیح دادم که...
ادامه دارد...
نویسنده:anita