eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
68 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
203 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
|شرقیِ‌غمگین|
پارت سوم سارا سمت اسلحه رفت و درحالی که داشت اثر انگشت روی اسلحه رو پاک میکرد گفت: هر چی بیشتر در ب
پارت چهارم در خالی وه داشت اتفاقات دور و اطراف رو حضم تلفن زنگ خورد، تلفن رو برداشت. -علی رضا: سلام. زنگ زدم بهت بگم ازت چندتا سوال دارم. برای فردا میتونیم همو ببینیم؟ - مصطفی: فردا ساعت ۵ بیا همون جا که امروز اومدی و بدون خدافظی گوشی رو قطع کرد.بعد از ۱۰ دقیقه گریه کردمن به مسیح زنگ زد ولی روی پیغام گیر رفت. مصطفی پیغام گذاشت: سلام . مصطفی ام. میدونم خبر رو شنیدی ، واقعا دوست خیلی خوبی برامون بود . واقعا ناراحت شدم ،میدونم تو هم دست و دلت به کاری نمیره ولی بیا برای برآورده شدن آخرین خواستش تموم نیرومون رو جمع کنیم منم دارم به زور خودم رو سر پا نگه میدارم . فردا ساعت ۵ بیا خونه من که باهن به سوال های علی رضا جواب بدیم. هر وقت این پیغام رو گرفتی بهم رنگ بزن. مصطفی سریعا به خونه برگشت و دوش گرفت و سراغ پاسپورت هاش رفت و یه پاسپورت عالی برای علی رضا پیدا کرد و برای مادر علی رضا هم پاسپورت درست کرد. بلاخره جرئت پیدا کرد تا با احساساتش رو به رو بشه. به حلقه ای که برای سارا خریده بود نگاه میکرد و مدام به خودش میکفت: سارا کاش زودتر بهت پیشنهاد ازدواج میدادم، کاش زودتر میفهمیدم میخوای اینکار رو بکنی . منو ببخش که نفهمیدم تو چه حالی بودی، می دونم این حرفها بی فایده است .نمیتونم و نمیخوام فراموشت کنم. انقدر گریه کرد و فریاد کشید تا اینکه تلفن زنگ خورد. _مسیح : سلام مصطفی فقط زنگ زدم بگم پیام به دستم رسیده و میام .حالت رو نمی پرسم چون میدونم تو چه حالی هستی ‌فعلا. علی رضا با مامانش سر سفره شام باهم مشغول حرف زدن هستند. - علی رضا: ازت میخوام با من فرار کنی. من یه گند خیلی بزرگ زدم که نمیتونم دربارش حرف بزنم ولی میدونم که قطعا منو می کشن. مامان نمیتونم اینجا تنهات بذارم ، لطفا باهام بیا. -مامان علی رضا : من برای این کارها خیلی پیرم، نگرانم نباش افرادی هستن که بهم کمک کنن. تو برو و جونت رو نجات بده. علی رضا به فکر فرو رفت. با خودش فکر نیکرد که آیا درسته مامانش رو تنها بذاره و بره در حالی که ممکنه مامانش رو هم بکشن؟ راهی هست که مامان در امان باشه؟ آیا خود من هم میتونم تضمینی به آلمان برسم؟ اگه گیر بیفتم خطری برای مامان بیشتره یا اگه فرار نکنم و بمونم؟ امیدوارم فردا مصطفی بتونه کمکم کنه و یه راهی پیش پام بذاره. -ساغر
|شرقیِ‌غمگین|
پارت چهارم در خالی وه داشت اتفاقات دور و اطراف رو حضم تلفن زنگ خورد، تلفن رو برداشت. -علی رضا: سلا
پارت پنجم ساعت ۴ شد و علی رضا سمت خونه مصطفی رفت با استرس زنگ در رو زد، وارد که شد مرد غریبه ای رو دید . _مصطفی : سلام بیا تو. این آقا اسمش مسیحه. مسیح اینم علی رضاست باهم آشنا شید. - مسیح: سلام علی رضا ،مضطرب و گیج به نظر میای بیا بشین و تموم سوالاتت رو آزمون بپرس. علی رضا روی صندلی نشست و گفت: راستش سوال های زیادی دارم ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم.اگه تو هرجایی از مسیر لو برم چی میشه؟ اصلا چقدر احتمالش هست بتونم برسم ؟ اونجا چه جوری زندگی کنم؟ چه کاری انجام بدم؟ اصلا حتی مطمئن نیستم فرار راه خوبی باشه . مامانم هم باهام نمیاد حق هم داره سفر برای اون خیلی پر خطر تره. میدونم که گاف بزرگی دادم و رئیس هم بله بله ولی چقدر احتمالش هست که منو بکشه؟ بهتون اعتماد دارم ولی بین دوراهی موندم و به کمک احتیاج دارم . -مسیح: ببین علی رضا اگه تو ایران دستگیر بشی یا ۶ ماه تا سه سال میری زندان یا جریمه نقدی میشی و اگه تو آلمان لو بری یا میری زندان یا دیپورت میشی ولی احتمال گیر افتادنت خیلی کمه، ما کارمون رو خوب بلدیم‌. برای جواب سوال فرار کردن یا نکردن هم به ندای درونت گوش کن. مصطفی اگه جیزی میخوای بگی بگو وگرنه حرفمو ادامه بدم . -مصطفی: می دونم که تو مدرک زیادی علیه رئیست داری و اگه بمونی قطعا می کشتت ولی مامانت رو نمی کشه چون میدونه که مادرت از چیزی خبر نداره . چه فرار کنی چه فرار نکنی احتمال اینکه مادرت رو بکشه خیلی کمه و اگه فکر میکنی مادرت ممکنه از دوریت مریض بشه اینو بدون که نمیشه . مادرت زن قوی و باهوشیه. من اگه جات بودم می رفتم ولی باز به قول مسیح به ندای درونت گوش بده ببین چی میگه. مسیح جان صحبت من تموم شد. چیزی داری که اضافه کنی؟ -مسیح: من مثل مصطفی بهت میگم بری یا نری . فقط یه سوالت بی جواب موند. پرسیدی اونجا چی کار میتونم بکنم. میتونی اونجا بعد از یاد گرفتن آلمانی به کمک دوست های معلمم و گرفتن اقامت معلم فارسی بشی، پیش خدمت، باریستا، کارگر، dog Walker یا باغبون بشی. حتی میتونی درس بخونی و هر شغلی که دوست داری رو انتخاب کنی ولی بدون مسیر سخت و طولانی ای در پیش داری، خودت رو برای بی پولی، شغل های سخت و کم درآمد، سختی های آلمانی یاد گرفتن ، تتهایی های پی در پی و دوری از دوست ها ، فامیل و خانواده آماده کنی‌‌. بشین به حرف هامون فکر کن. سارا با اینکار میخواست فرصت پیشرفت کردن رو بهت بده.حرف زدن بسه.علی رضا لطفا فکرهاتو بکن و به مصطفی یا من خبر بده . کاغذی از گوشه خونه پیدا کرد و شماره خودش رو روش نوشت و به علی رضا داد. - علی رضا: خیلی ازتون ممنونم. یه سوال دیگه اگه فرار نکنم میتونم به عنوان دوست روتون حساب کنم. مسیح و مصطفی هم زمان و با صدای بلند گفتند : معلومه که میشه، میتونی به ما اعتماد کنی. علی رضا که بلاخره به هردوشن اعتماد کرده بود گفت: خیلی ازتون ممنونم . من تاحالا کسی رو تو زندگیم نداشتم که واقعا بتونه برای تصمیم گیری برای آینده ام کمکم کنه. مامانم از وقتی یادمه مریض بودو بابا هم وقتی ۴ سالم بود مرد . چند لحظه ای سکوت برقرار شد . محمد رضا: من دیگه میرم خدافظ. مسیح و مصطفی خدافظی کردن و تا دم در علی رضا رو بدرقه کردن. علی رضا بعد از چند روز به مسیح زنگ زد. گوشی روی پیغام گیر رفت. سلام مسیح. علی رضام. من نمیخوام فرار کنم، نمیتونم خطر این راه و اون مدت رو تحمل کنم، زیادی قدم بزرگیه. راستش اگه مامانم زنده نبود این مسیر رو تا تهش می رفتم.اگه برم کسی درست و اون جوری که ازش مراقبت میکنم مراقبت نمی کنه.میدونم آدم های رئیس دنبالمن و منتظر فرصتی برای کشتن منن. می دونم که اگه فرار می کردم هم از مامانم دور میشم . انتخاب میکنم تا آخرین لحظه عمرم کنارش باشم ‌. ازت خیلی ممنونم . -ساغر
|شرقیِ‌غمگین|
پارت پنجم ساعت ۴ شد و علی رضا سمت خونه مصطفی رفت با استرس زنگ در رو زد، وارد که شد مرد غریبه ای رو د
پارت آخر. علی رضا بعد از فرستادن پیام مامانش رو در آغوش گرفت و گفت که از فرار کردن منصرف شده. - مامان علی رضا: تصمیم عاقلانه ای نگرفتی. میخوای به خاطر من که معلوم نیست کی بمیرم اینجا بمونی و هر لحظه با ترس مردن زندگی کنی؟ _علی رضا: مامان اگه وقت مردن نباشه هیج کدوم از ما نمی میریم . یه نقشه دیگه دارم ، یکی رو می شناسم که میتونه هویت جدیدی برام بسازه و با جراحی پلاستیک قیافه منو عوض کنه، اینجوری نیازی نیست مدت زیادی تتهات بذارم. دارم میرم پیش این ادم و بعد از یک ماه یه آدم دیگه میشم . اینجوری هم زنده میمونم و هم پیش تو میمونم. تموم هماهنگی هاش از قبل انجام شده. نگران نباش حدود یه ماه دیگه لر میگردم. تازه من چرا باید عین فراری ها زندگی میکردم ، رئیس حتی تو آلمان هم آدم داره که منو بکشن. این بهترین راهه. من مرگم رو صحنه سازی کردم و رئیس فکر میکنه من مردم. الان بهترین رمان برای تغییر هویته. یه ماه دیگه همه چیز تموم میشه. فعلا خدافظ مامان . علی رضا در رو بست و رفت. یه ماه بعد عمل های علی رضا با موفقیت انجام شد و ریکاوری بعد عمل هم عالی پیش می رفت. با این که مامانش چند روز بعد از رفتنش مرد ولی الان کاملا به زندگی امید داشت و میخواست با هویت جدیدی که برای خودش با کمک مصطفی ساخته دبیرستان رو ادامه بده، برای کنکور بخونه و وکیل بشه. کاملا گذشته اش رو پشت سر گذاشت و از کاملا از دنیای خلاف کناره گیری کرد. چهار سال بعد از دبیرستان فارق التحصیل شد، جزو رتبه های برتر کنکور شد و حقوق دانشگاه تهران قبول شد. -ساغر
ضربه‌‌ی سختی خورده بودم و درس دشواری نیز آموخته بودم. اینکه نمی‌توانی به هیچ‌کس جز خودت تکیه کنی. - اروین یالوم
از دروغ شنیدن میترسم. از تنها بودن میترسم. از دورویی میترسم. از آدما میترسم. همیشه پیش خودم میگم انصاف نیست من همه آدما رو دوست دارم ولی اونا دوستم ندارن. میدونم باید قوی باشم. اینم میدونم من به دیگران نیازی ندارم. میدونم بدون اونام میشه زندگی کرد. خداشاهده هربار که توسط آدما اذیت شدم، هربار که دلم شکوندن ،پیش خودم گفتم منم میشم مثل اونا، منم میشم یه جانوری مثل همشون. منم راحت دل میشکونم، منم به دیگران آسیب میرسونم. میشم یه بی رحمی مثل خودشون.هی پیش خودم میگم اقا نمیخوام دیگه اون آدم احمق مهربون باشم ولی خب نمیتونم… یعنی نمیتونم مثل اونا باشم..منم یه آدمم دیگه، مگه نه؟!. حالایکم قوی تر، یکم جنگنده تر ولی خب این منم یه روزی از قوی بودن خسته میشه. -محمد مهدی عظیمی
اون چيزى رو بخون كه هيچكس ديگه نميخونه به چيزى فكر كن كه كس ديگه‌اى بهش فكر نمى‌كنه و كارى رو بكن كه هيچ‌كس جرأت انجام دادنش رو نداشته باشه! خوب نيست كه ذهنتون دائما با آدم‌ها "هم عقيده باشه" - کریستوفر مورلی
بهم گفت اگه بخوای یه زندگی جدید رو شروع کنی باید گذشته رو چال کنی. می تونی؟! خیلی به‌ این موضوع فکر کرده بودم. می تونستم یه آره بگم و خلاص ... ولی نمی خواستم قول چیزی رو بدم که ازش مطمئن نیستم. چال کردن گذشته ای که کنار تلخی هاش کلی روزهای خوب داشته کار ساده ای نبود. آره من گذشته م رو دوست داشتم حتی وقتی تلخ بود. حتی روزهایی که سخت گذشت. حتی اون شب هایی‌که تا صبح از نگرانی و ناراحتی پلک رو هم نگذاشته بودم. پس جوابش رو ندادم. سکوتم رو که دید گفت تو از شروع کردن می ترسی .می ترسی اتفاقات گذشته دوباره تکرار بشه.‌ ولی نمیشه. یه بار دیگه به دلت فرصت بده. بذار غرق رویا بشه. من می دونم با تجربه ای که داری این بار همه چی خوب پیش میره. خودم رو تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم می دونی رفیق تجربه داشتن فقط به درد یاد دادن به دیگران می خوره. آدم وقتی خودش میره وسط بازیِ دل دادن‌، همه ی حرف هایی که یه عمر تو گوش بقیه خونده رو یادش میره. اگه بخوای غرق رویا بشی باید تحمل غرق شدن رویاهات رو داشته باشی. من ندارم. همین. -حسین حائریان
ما اینجا رو نقطه‌ی شروع دیدیم! و اونا اینجا رو نقطه‌ی پایان. ما فریاد زدیم، و اونا رو دهنامون مهر سکوت زدن؛ ما ایستادیم، و اونا با تیر به زانو هامون زدن؛ ما آزادی خواستیم، و اونا مارو زندانی کردن؛ ما انسان‌هایی بودیم که حقمون رو میخواستیم، و اونا جنازه‌هایی میخواستن که هیچ حقی از این زندگی نداشته باشن. ما جنازه هایی شدیم که اونا خواستن، اما نزاشتیم روحمون رو تسخیر کنن! روحمون رو رها کردیم، و اونا برای روحمون هم محدودیت‌های زیادی گذاشتن! اما ما هنوز میجنگیم! چه با جسممون که تو زندانه، و چه با روحمون که تو محدودیته. _شکیبا