eitaa logo
شرقی‌ِ غمگین
171 دنبال‌کننده
5 عکس
39 ویدیو
0 فایل
به من بگو رادیکال،دیگه هیچ توانی ندارم.
مشاهده در ایتا
دانلود
من جسمم را نکشته‌ام، من فقط اجازه دادم زندگی تدریجا از چشم‌هایم بگذرد. من با تمام آن شور و ولع نوجوانی خودم را قربانی یک خاطره کردم تا اینکه دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشم. وفاداری به تو، یعنی زندگی نکردن برای خود،یعنی تبدیل شدن به یک مجسمه که فقط در خواب می‌تپد.
زندگی شبیه به یک وسیله‌ی قدیمی است که دیگر کار نمی‌کند.اما کسی هم نمی‌خواهد دورش بیندازد. لبه‌هایش تراشیده شده، رنگش رفته و در گوشه‌ای خاک می‌خورد. من هم همین‌طورم. در انتظار کسی که تکانم دهد یا باد شدیدی که مرا با خودش ببرد. اما فعلا فقط نشستن است و تماشای گذر زمان از روی شیشه‌های کدر.
بیا فعلا فرض کنیم که این همه درد، فقط یک غبار گذرا روی شیشه‌ی زندگی است. بیا فکر کنیم که هنوز هم می‌شود با یک لیوان چای داغ و یک تکه نان تازه،تمام بدبختی‌های دنیا را به تاخیری انداخت. بیا فکر کنیم که دنیا هنوز هم جایی است که می‌شود در آن خوشبخت شد. نه با پول و قدرت بلکه با پیدا کردن یک آهنگ قدیمی،یک کتاب خوب یا تماشای رقص برگ‌ها در باد.بیا خودمان را با این چیزهای کوچک، سرگرم کنیم تا این روزهای سخت،زودتر بگذرد. بیا با هم توافق کنیم که دنیا را به خاطر بد بودنش، لعنت نکنیم. بیا به جای تمرکز بر تاریکی،به دنبال آن نور فسقلی در گوشه‌ی اتاق بگردیم. بیا به فکر بوی باران، طعم بستنی، و گرمای دستِ کسی که دوستش داریم باشیم. بیا با تمام این خستگی‌ها، خودمان را به زور به یک لبخند کوچک دعوت کنیم. چون اگر ما ناامید شویم، دنیا واقعا تمام می‌شود.بیا هر روز،یک بار به زور، با خودمان مهربان باشیم. بیا فکر کنیم که هنوز هم می‌شود از یک غروب ساده لذت برد. بیا فرض کنیم که این همه دلتنگی فقط برای این است که یادمان بماند چقدر توانایی دوست داشتن داریم. بیا با خیال رسیدن به یک عصر آرام،به جنگ این روزهای پرآشوب برویم. بیا با خودمان قول بدهیم که حتی اگر دنیا سیاه شد،ما برای خودمان، یک تکه خورشید نگه می‌داریم.
همیشه فکر می‌کردم اگر به اندازه‌ی کافی تلاش کنم می‌توانم به آن معنایی که همه از آن حرف می‌زنند برسم. فکر می‌کردم اگر رنج بکشم اگر خوب باشم، اگر وفادار بمانم جایزه‌ای در کار است. اما حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم می‌بینم تنها چیزی که نصیبم شده حجم عظیمی از تنهایی است. یک تنهایی سخت. سنگی و غیرقابل‌ نفوذ. من دیگر حتی زبانِ آدم‌هایِ دیگر را نمی‌فهمم. آن‌ها از خوشبختی حرف می‌زنند و من فقط می‌بینم که چطور با عجله دارند به سمتِ قبرهایشان می‌دوند. من دیگر نمی‌خواهم هم‌رنگ این جماعت در حال زوال شوم. اگر تنها بودن، بهایِ ندیدن آن چیزی است که آن‌ها نمی‌خواهند ببینند.پس من با آغوش باز این تنهایی را انتخاب می‌کنم. شرافت من در همین است که جزو آن دسته‌ای نباشم که تا آخرین لحظه‌ی مرگ، به دروغ زندگی باور داشتند.
هر صبح که بیدار می‌شم لبخندم رو مثل یک لباس تنگ غریبه می‌پوشم. لبخندی که بندهاش دور گلوم پیچیده و هر بار که می‌خوام چیزی بگم راه نفسم رو می‌بنده. مردم بهم می‌گن چقدر آرومی، چقدر خندونی اما نمی‌بینن که این خنده‌ها فقط تکه‌های شکسته‌ی شیشه‌ان که توی دهنم جمع شدن. هر کلمه‌ای که میگم، یک جراحت تازه توی زبونم باز می‌کنه. من دیگه حرف نمی‌زنم،من فقط در حال خون‌ریزی درونی‌ام در حالی که دارم برای همه نقش یک آدم معمولی رو بازی می‌کنم.
چایی‌های داغ جای شربت‌های‌خنک رو می‌گیرن. آفتاب ظهر دیگه نمی‌سوزونه و ملایم می‌تابه. برگ‌های خشک توی پیاده‌ رو فرش میشن.دست‌ها رو میبری توی جیب هودی.گونه‌ها از سرما سرخ میشن.هوا زودتر تاریک میشه.جوراب‌ های پشمی رنگی دوباره پاهات رو گرم میکنن. کتاب‌ها از قفسه میان بیرون.صدای باد خنک بین درختا میپیچه.همه‌ چی بوی خاک بارون‌خورده میگیره. اون پتو های نرم و پرزدار که توی کمد زندانی بودن حالا پادشاه خونه‌ان.کتری روی گاز سوت آرومی میزنه.بوی نون داغ توی سرمابیشتر می‌چسبه و این یعنی خوشبختی‌های کوچیک فصل سرد.
شرقی‌ِ غمگین
غرق موسیقی‌های بی کلامم. آدم فکر می‌کنه چون کلامی توش نیست خالیه اما وسط همون نت‌ها یه حرفایی گفته میشه که هیچ ترانه‌ای جرات نداره به زبون بیاره.
شرقی‌ِ غمگین
دوست داشتم خاطره زردم باشی اما رفتی تو خاطرات ابیم.
انقدر به من نگو امید داشته باش مادر. مگر نمی‌بینی این امید خودش بزرگ‌ترین طناب دار است؟ هر صبح که بیدار می‌شم خودم را قانع می‌کنم که شاید امروز فرق کنهد و این شاید لعنتی هرروز بیشتر از دیروز خردم می‌کند. امید شکنجه‌گاه آدم‌های واقع‌بین است.