از من فاصله بگیر! هربار که به من نزدیک میشوی ، باور میکنم هنوز هم میشود زندگی را دوست داشت.
مرگ باید خیلی زیبا باشد،درحالی که علف ها روی سرت موج میزنند.روی زمینِ نرم قهوهای دراز بکشی و به سکوت گوش بسپاری.نه گذشته ای داشته باشی و نه آیندهای.زمان را فراموش میکنی،زندگی را فراموش میکنی.زنده ها هم اگر تورا فراموشت کنند گله ای نکنی و فقط در آرامش باشی.مرگ باید خیلی زیبا باشد.
از آنچه بر سرش امده بود به هیچکس چیزی نمیگفت.اما گاهی،خاصه در غروب،در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود ، در جان جاودانه مجروحش طوفانی برمیخاست.آن روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعله ور میشد و سینه اش را به آتش میکشید.تنهه و افسره.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم،برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت.