از آنچه بر سرش امده بود به هیچکس چیزی نمیگفت.اما گاهی،خاصه در غروب،در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود ، در جان جاودانه مجروحش طوفانی برمیخاست.آن روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعله ور میشد و سینه اش را به آتش میکشید.تنهه و افسره.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم،برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت.
ادم ها فکر میکنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جورِ دیگری زندگی میکنند،شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود،فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نوع بسازند،محکم و بی نقص.اما حقیقت ندارد.اگر ما جسارت طور دیگر زندگی کردن را داشتیم، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،اگر ادم ساختن بودیم،از همین جای زندگیمان به بعد را میساختیم