روزهایی هم بود که بی دلیل غمگین بود.وقت هایی که فرقی نمیکرد شاد باشی یا محزون،زنده باشی یا مرده، وقت هایی که زندگی در نظرش به دوزخی مضحک میمانست و بشریت به کپهی کرم هایی که کورکورانه و تقلاکنان به سوی نیستی محترم خود پیش میرفتند.درچنین روزهایی کار نمیکرو و خبری هم از خیال نبود که به تب و تاب بیندازدش و خونش را به جوش و خروش دربیاورد.
من هیچگاه ناخن های بلند و کشیده ای نداشتم که هر روز رنگ و وارنگش کنم و نگران شکستنش باشم.ناخن های ساده و بی رنگی دارم که همیشه مظلوم واقع شدند و چوب استرس ها و بی حوصلگی های گاه و بیگاهم را میخورند و تا روزگار غرصه را بریم تنگ میکند به جان آن طفلی ها میافتم.من هیچگاه بلد نبودم خط چشم بکشم و ساعت ها جلویِ آیینه بنشینم و صورتم را نقاشی کنم بلکه به چشم بیایم.تمام هنرم همان ریملی است که نتیجه اش مژه های بهم چسبیده ای میشود کا حوصلهی جداکردنش را هم ندارم.من هیچگاه موهای لخت و بلند نداشتم که از کنار شالم دلبری کند و با یک نسیم تلفات بدهد،موهای نسبتا فر و مشکی دارم که با نم بارانی مثل پیچک های حیاط مادربزرگ یا ساده ترش مثل سیم ِ تلفن نارنجی های قدیم در هم پیچ و تاب میخورند و بخاطر همین دست نوازشگری ندارم که لای موهایم بروند و باهردستی که میکشد قربان صدقه پیچ و تابشان برود.من حتی چشمان رنگی جذابی هم ندارم تا هوش سرم ببرد و شاعران معروق برایشان شعر بگویند،چشمان قهوه ای تیره ای دارم که نور آفتاب روشنش میکند و من عاشق همین روشن شدنش هستم.من هیچ گاه مثل باقی دختر ها کسی را نداشتم که برایم با مناسبت و بیمناسبت کادوهای آن چنانی بخرد و هر روز برایم گل بفرستد درِ خانه مان،من دلخوس همان پیرهن گلدار هستم که مادرم روز دختر بهم هدیه داد.