وقتی مردم،درخت بیدی در قبرستان بنشانید،شاخ و برگ های گریانش را دوست میدارم.رنگ پریدگی اش برایم شیرین و گران بهاست و سایهی اندکش بر خاکی خواهد افتاد که در آن میخوابم.
اوه فروغک،قطعا میدانی که تنها ماندن چقدر سخت خواهد بود و چه غم انگیز است که تنها هستی و هیچ خاطره ای نداری که حداقل برایش تاسف بخوری،هیچ،مطلقا هیچ.همه چیز هایی که از دست داده ای، همه چیز،مطلقا هیچ بود.احمقانه،پوچ،چیزی جز رویا وجود نداشت.
انگار یک میلیون فریاد توی سینه ام گیر کرده اما ناچارم در سینه ام نگه دارم.چون چه فایده دارد فریاد بزنی وقتی فریاد رسی نیست و اینجا هیچکس هرگز صدایم را نخواهد شنید.
آدم میتونه توی خونه نشسته باشه
شادترین رنگ لباس رو پوشیده باشه
با لبخنده چای بخوره و به مردن فکر کنه .
نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود و در کدامین غروب خواهم رفت،ولی این را میدانم تا اخرین لحظه بیادت خواهم ماند و تا اخرین نفس برایت خواهم بود
بچه که بودم از عصرها بدم میومد،ناهار که میخوردیم همه عادت داشتن میخوابیدن و من تنها ترین بچه جهان میشدم.بدون همبازی،بدون تفریح،بدون دلخوشی،بدون هم صحبت.الان عصره،خیلی عصره.