بچه که بودم از عصرها بدم میومد،ناهار که میخوردیم همه عادت داشتن میخوابیدن و من تنها ترین بچه جهان میشدم.بدون همبازی،بدون تفریح،بدون دلخوشی،بدون هم صحبت.الان عصره،خیلی عصره.
خب
شرقی غمگین قراره تقدیمی بده🌞✨
به این صورت که شما این پیام و یک پستی که به دلتون نشست رو فور میکنید.
من متقابل:
_یه نقاشی میکشم و تقدیمتون میکنم.
_با توجه به وایب چنلتون یه داستان بنویسم.
_یه فیلم و کتاب بهتون معرفی میکنم.
_دراخر روز تولدتون رو بگید من هم در ازاش بر اساس عدد روز تولدتون یه موسیقی از پلی لیستم تقدیم تون میکنم.
توجهه**
tag
( اخراشه یه کوچولو صبر کنید :))
یکم طول میکشه تا متنو بنویسم و نقاشیو بکشم بخاطر همین ممنون میشم صبور باشید....
گاهی کاری باتو میکنند که ادم از ادم بودنش خسته میشود.بیشتر از همیشه دلش میخواهد برود و احساساتش را بردارد و بریزد دور و هی روی ان قدم بزند.
این روزا تو اتاقم از تنهایی دارم بخار میشم،وقتی خونه خلوت میشه خودمو بغل میکنم و گریه میکنم.
یه کامیون داره از روی استخون های گردنم و سرم رد میشه.فقراتم داره میشکنه و مغزم میپاشه بیرون و هزارتا چراغ قوه توی چشام میدرخشن،دنیا کج و معوج میشه.بالا میارم و غش میکنم.مدام این اتفاق میفته.روزای عادیم اینشکلیه.
من از مرگ نمیترسم،از ان میترسم روزی بروم بی آنکه خود پنهانم را پیدا کرده باشم.میترسم نتوانم تمام کتاب هارا ورق بزنم و از خواندن و بوییدنشان لذت ببرم،میترسم نتوانم برای اخرین بار تورا ببینم،میترسم نتوانیم آنجور که باید باهم باشیم،من از مرگ نمیترسم فقط میترسم نتوانم آن چیزهایی را که دوست دارم تجربه کنم.