یکم طول میکشه تا متنو بنویسم و نقاشیو بکشم بخاطر همین ممنون میشم صبور باشید....
گاهی کاری باتو میکنند که ادم از ادم بودنش خسته میشود.بیشتر از همیشه دلش میخواهد برود و احساساتش را بردارد و بریزد دور و هی روی ان قدم بزند.
این روزا تو اتاقم از تنهایی دارم بخار میشم،وقتی خونه خلوت میشه خودمو بغل میکنم و گریه میکنم.
یه کامیون داره از روی استخون های گردنم و سرم رد میشه.فقراتم داره میشکنه و مغزم میپاشه بیرون و هزارتا چراغ قوه توی چشام میدرخشن،دنیا کج و معوج میشه.بالا میارم و غش میکنم.مدام این اتفاق میفته.روزای عادیم اینشکلیه.
من از مرگ نمیترسم،از ان میترسم روزی بروم بی آنکه خود پنهانم را پیدا کرده باشم.میترسم نتوانم تمام کتاب هارا ورق بزنم و از خواندن و بوییدنشان لذت ببرم،میترسم نتوانم برای اخرین بار تورا ببینم،میترسم نتوانیم آنجور که باید باهم باشیم،من از مرگ نمیترسم فقط میترسم نتوانم آن چیزهایی را که دوست دارم تجربه کنم.
تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا بی آنکه بدانم تا کی مثل بیماری ای که درمان ندارد مثل خوابی که هرگز به بیداری نمی رسد. تو در تمام لحظاتی که نیستی بیشتر از همیشه حضوری داری و این بزرگترین شکنجه ی من است.