#گاندو 🐊 #رمان
پارت 29
#محمد
(جواد مشغول حرف زدن بود)
جواد:با صدای بلند گفتم:چرا منو آوردین اینجا؟!
اصن برای چی فرشید و آوردین چی از جون ما میخواین که ساعد محکم زد تو گوشم
بعدم یقمو گرفتم همون جور که به صندلی بسته بودنم بلندم کرد
تا نفس میکشیدم کتکم زد
بعدم همونطور با صندلی منو انداخت رو زمین
بعد از حدودا ده دقیقه اومد بلندم کرد خوب که به خودم اومدم دیدم فرشید بهوش اومده مث اینکه اونو هم کتک زده بودن
بعد از اینکه بلندم کرد از اتاق خارج شد
از فرشید پرسیدم چطوری آوردنت اینجا هیچ جوابی بهم نداد
بعد حدودا نیم ساعت دوباره ساعد و سادیا وارد اتاق شدن
بهم گفتن زود باش هر اطلاعاتی از این عملیات هایی که میخواین انجام بدین و اینکه چی از ما میدونین باید بگی همینطور تا یه روز شکنجم دادن تا اینکه همین امروز صبح دیدم فرشید و باز کردن فرشیدم پوز خندی زد و اومد جلوم وایساد و گفت خیال کردی من خیلی احمقم میدونم یه چیزی میدونی که من نمیدونم
بعدم گفت آزادت میکنیم برو به اون فرماندت بگو کسی که اینهمه بهش اطمینان داشتی جاسوس بوده
ادامه دارد...
#گاندو 🐊 #رمان
پارت 30
#محمد
داشتم دیوونه میشدم یعنی چی آخه
یه لحظه فکر کردم شاید میخوان همون کلکی رو که سر ماجرای داوود در آوردن
سر فرشید بیارن اما نه این بار فرشید خودش بود که گفته من یه جاسوسم
از جام بلند شدم به جواد گفتم خیل خوب جواد جان تو استراحت کن منم یکی از بچه ها رو میفرستم بیاد اینجا بلند شدم به سعید هم گفتم
همراهم بیاد
همینطور که به سمت ماشین حرکت میکردیم سعید بهم گفت:آقا محمد یعنی چی اگرم فرشید جاسوس بوده باشه اصن با عقل جور در نمیاد وقتی که میبینن جواد اعتراف نکرده آزادش میکنن
و بهش میگه من جاسوسم یه جورایی بنظرم دور از ذهنه
گفتم:آره ولی تا تحقیق نکردیم نمیتونیم به چیزی برسیم
به ماشین که رسیدیم سوار شدیم که گوشیم زنگ خورد
برداشتم دیدم محسنه جداب دادم:
محمد:الو
محسن:سلام آقا محمد خواستم بگم داوود بهوش اومده
محمد:واقعا من الان میام اونجا
به سعید گفتم به سمت بیمارستان داوود حرکت کنه گوشی رو قطع کردم
و به محض اینکه رسیدیم وارد اتاق داوود شدم حالش خوب شده بود
گفت:سلام آقا محمد
محمد:سلام خوبی داوود؟
به سمتش رفتم و در آغوش کشیدمش
بعدم ازش پرسیدم داوود تو وقتی اونجا گرگان بودی چی دیدی؟
داوود مکثی کرد و گفت:
ادامه دارد...
#گاندو 🐊 #رمان
پارت 31
#محمد
داوود بهوش اومده بود به سمتش رفتم و بغلش کردم بعدم ازش پرسیدم:داودذ تو وقتی اونجا گروگان بودی چی دیدی؟ چی میگفتن؟ چیکار میکردن؟ چی ازت میخواستن؟
داوود مکثی کرد و گفت:
داوود:ازم اطلاعات میخواستن میگفتن هر اطلاعاتی رو که داری بهمون بده بعدم که میدیدن به هیچی نمیرسیدن شکنجم میدادن
دفعه آخر فقط یادمه شارلوت اسلحشو برداشت و به سمتم شلیک کرد دیگه چیزی نفهمیدم تا همین الان که اینجام
محمد:ببینم چجوری گرفتنت؟
داوود:از در خونه که اومدم بیرون یه نفر داشت با موتور تعقیبم میکرد متوجه شدم برای همین رفتم توی یه کوچه اونم اومد تو همون کوچه موتورم و گذاشتم و رفتم جلو بهش گفتم:برای چی منو تعقیب میکنی؟
بدون اینکه جوابی بده اومد سمتم باهاش درگیر شدم که یکی از پشت با یه چوب زد تو سرم.
ادامه دارد...
#گاندو 🐊 #رمان
پارت 32
#محمد
وقتیکه داوود گفت یکی زد توی سرم ازش پرسیدم:
محمد:نفهمیدی کی بود؟
داوود:نه آقا من صورتم اونطرف بود
شک کردم که فرشید باشه
از داوود پرسیدم:تو کدوم کوچه؟
محلی که رفتی و اون شخص دنبالت بود آدرس همه ی اونا کجاست؟
داوود:آقا محمد اطراف خونمون یه کوچه هست که میره سمت مسجد توی همون کوچه
تشکری کردم و به رسول گفتم:
محمد:رسول با من بیا
رسول:ولی آقا محمد من میخوام پیش داوود باشم
محمد:لازم نکرده با من بیا بعد بشین پیش داداشت
رسول آهی کشید و گفت:چشم آقا
بعدم صورتشو کرد سمت داوود
بهش نگاه کردم و گفتم:
محمد:میخوای نازتو بکشم خب بلند شو دیگه😂
رسول:مگه الان میخوایم بریم آقا محمد؟
محمد:نه پس من دیوانم بلند شم یه لنگ پا رو هوا وایسم بلند شو زود
رسول:چشم آقا محمد
ادامه دارد...
#محمد😎
#شارلوت😶
#گاندو🤞🏼🇮🇷
ـ ـ ـ ـــــ❁ـــــ ـ ـ
#باعث_و_بانی_وحشت_آمریکا
کپـــی با ذکـــر صلوات حلالت رفیق🙃🍃
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@gandoooooooi
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
『بنام خداوندی که قلم را آفرید』
♡زبان عشق♡
「پارت:⁷」
_حالت خوبه عزیزم
یه لبخند بی جون زدم وگفتم:
_ممنون،کِی میریم
_الان میریم قربونت برم، من برم تسویه کنم برمیگردم
بابازو بسته کردن چشمام موافقتم رو اعلام کردم
اون رفت و من یکی یکی اتفاقات قبل از بیهوشیم رو مرور کردم چقدر عذاب آور بود
ساعت۵مراسم تشییع بود والان ساعت۳ من هنوز تو بیمارستان بودم
داوود اومد ورفتیم تموم راه تو سکوت بود این سکوت هم برای هر دوتامون مناسب بود
***بهشت زهرا
#داوود
نشسته بودم سرخاب وفقط نگاه میکردم اصلا اشکم درنمیومد وتو شوک بودم ولی فاطمه زجه میزد اونقدری که کل صورتش رو خراش داده بود
با اینکه یه ذره هم ناخن نداشت ولی کل صورتش خونی شده بود
بابا چرا رفتی،ببین فاطمهت رو ببینش تک دخترت و یادته چقدر دوسش داشتی؛بابا چرا منو وفاطمه رو یتیم کردی چرا مامانو بی سرپناه کردی
صدای فاطمه میومد که میگفت:
_چرا دارید بابام و خاک میکنید بابام زندهس؛بابا حرف بزن تا اینا خاک نریزن روت
اما دریغ از یک ندا...روز سختی بود روزی که من یتیم شدم روزی که دیگه بابای نبود غر بزنه شب زود بخوابید تاصبح زود بیدار شید و من وفاطمه بخندیم وبگیم بابا اون دوره ها تموم شده دیگه
#محمد
واقعا نمیدونستم چی بگم چیکار کنم تا دیروز همه میگفتن آقای محمدی ولی الان میگن شهید محمدی؛
میدونم شهادت آرزو خیلی از آدماست ولی الان برای خانواده محمدی،بچه های سایت همه و همه تو شوک هستن و هضم کردنش برامون سخته
------------------------------------
پ.ن:شهادت...