🥀 #در_مسیر_عشق 🥀
#پارت_ بیست و دوم
فاطمه: با داد آبجی زهرا چشمام و باز کردم این صدای آبجی من بود💔 اینجا کجاست چشمام چرا بسته است
بعد از کلی دق کردن و نگران شدن
صدای باز شدن در اتاق اومد صدای زدن شوکر بدنم و میلرزوند 😣 از اون استفاده میکردن تا من بترسم ولی چیزی بروز نمی دادم
ابو یاسر : به فاطمه خانم نیروی تازه کار میبینم سعی میکنی مثل اون فرمانده ی دیوونه ات بروز ندی که از صدای شوکر ترسی نداری
فاطمه : همش دستش رو شوکر بود سرم و به درد آورده بود تا شروع کرد از بابا بد و بیرا گفتن صبرم تموم شد : دیوانه شمایید که جون زن و بچه ی مردم و میگیرد و بی رحمانه اونا رو از خانواده شون جدا میکنید
این و که گفتم عصبی شد شوکر پرت کرد و شروع کرد تهدید کردن
ابو یاسر : اگر فکر میکنی با این حرفا میتونی به جایی برسی کور خوندی یه کار نکن بلائی که سر خواهرت آوردم سر تو هم بیارم😡🔪
فاطمه : آشغال کثافت با آبجی من من چیکار کردی 🤬🤬🤬🤬
ابویاسر: ازش پذیرایی کردیم😏
فاطمه : غلط کردید شماها😡
ابویاسر : ببند دهنتو
ادامه دارد...
○○ #در_مسیر_عشق ○○
°° #پارت_ بیست و سوم°°
محمد : حالم خیلی بد بود جونی برام نمونده بود . بهمون گفتن تا سه روز دیگه مهلت داریم اطلاعات بدیم و ثمین هدایت و آزاد کنیم وگرنه جنازه زهرا و فاطمه رو تحویل مون میدن.
تو فکر دخترا بودم که سعید زنگ زد
سعید : سلام خوبید
محمد : سلام چیشده
سعید : اقا راستش فرار کردن
محمد : چیی😡😡 یعنی چیی😡😡😡
سعید: دیدیم هفت ساعته هیچ کس نه اومده نه رفته شک کردیم بعد ورود کردیم به خونه دیدیم هیچکس نیست
محمد : شما خیلی کار اشتباهی کردید بدون اجازه وارد خونه شدید😡😡😡
دادی که زدم جوری بود کل سایت و پر کرد
یک دقیقه نه من چیزی گفتم نه سعید چیزی گفت
سعید جان ببخشید سرت داد زدم حالم خوب نیست
سعید : نه اقا شما ببخشید حق باشماست خودسر کار انجام دادیم
محمد : خیلی خب برگردید اداره الان دیگه ردی ازشون نداریم😓
سعید: چشم خدانگهدار
~رسول: خیلی قلبم درد میکرد اینقدر حالم بد بود که هرلحظه ممکن بود از حال برم . آخه چرا باید اون بلاها سر خواهرای من بیاد😓 رفتم سمت نماز خونه تا با خدا راز و نیاز کنم شاید بهتر شدم ، چندتا فیلم دیگه فرستادن . ولی از این نجات پیدا کردم که خوبه زنده هستن و اون حرفی که تیر میزنم به قلب شون خلاص شدم .
یکی فیلم شکنجه زهرا بود که نمک میریختن رو زخمش و یکی دیگه فیلم اینکه صدای شوکر و دعوای یه مرد با فاطمه
هردوشون تیر خورده بودن 😓
آخ خدا دیگه نمیکشم😭 فاطمه ایی که همیشه با من سر لج بود همیشه دعوا داشتیم 😭 زهرایی که هم دعوا داشت هم مهربون
خدایا کی میشه دوباره موبایل فاطمه رو بگیرم اونم بیاد قربون صدقه ام بره تا من گوشیش رو بدم😭 کی میشه خداا😭😭 من دلم برای جشن پتو ها تنگ شده😭 یعنی میشه مثل اون دفعه ها دوباره بخاطر زدن فاطمه ، زهرا بیاد منو دعوا کنه و پشت خواهرش وایسه
خسته بودم چشمام و بستم و خوابم برد.
ادامه دارد...
🌷 #در_مسیر_عشق 🌷
☘ #پارت_ بیست و چهارم ☘
ابویاسر : با نمکی که روی زخم زهرا ریختم بیهوش شده بود از درد اما خیلی کیف کردم خوشم میومد وقتی اون ور محمد فیلم های شکنجه نیروهاش رو میدید . یه لیوان آب روی صورتش ریختم که بهوش بیاد
زهرا: چشمام و که باز کردم دوباره قیافه نحس اون حرومزاده رو دیدم
کاش یه لحظه چشمام و که باز کرده باشم چهره بابامحمد رو ببینم 🙂💔
ابویاسر : چطوری جوجه
خیییلیییی کیف میکنم شماهارو تو این حال و وضع میبینم 😏 آخ که چقدر کیف میده فقط دوست دارم حال فرمانده تون رو ببینم
زهرا : تمومش کن
از جون من و خواهرم چی میخواید
ابویاسر : کلی اطلاعات از کار و شغل و سازمان تون
زهرا : بُکشید منو هم نمیدم بهتون
ابویاسر: اگر خواهرت و زجر بدم چی؟😏
زهرا : شما خیلی غلط میکنید هرکاری خواستید باید بامن بکنید حق ندارید نزدیک خواهر من بشید😡
ابویاسر : شوکر و برداشتم رفتم سمت فاطمه . از دردِ دستش چشماش بسته بود و جون حرف زدن نداشت
زهرا : دست و پاهام بسته بود نمیتونستم کاری کنم😞😣
نههههههههه سمتش نروووو😡😡
فاطمه : با دادی که ابجی زهرا زد چشمام رو باز کردم و ببینم چیشده
زهرا : نروووو کثافت🤬🤬
ابویاسر : 😆فعلا که دست و پاهات بسته است نمیتونی کاری کنی به حنجره ات هم فشار نیار با داد زدن چیزی درست نمیشه نمیتونی جلوی من و بگیری
زهرا : قلبم خیلی درد میکرد از اینکه داره فاطمه رو زجر میده😖 دیگه تحملشو نداشتم خدایا کاش میشد همینجا تموم میشد دیگه عذاب کشیدن آبجیم رو نمیدیدم
ابویاسر: دستگاه رو به فاطمه که نزدیک کردم زهرا یه دادی کشید که عصبی شدم و با لگد زدم تو سمت چپ سینه اش جایی که قلبش قرار داشت لعنتی خیلی رو مخ بود🤬
زهرا : آاااااخخخ😖😖😖 نک....ن عو...ضی😖
فاطمه : نای هیچ کاری نداشتم نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفی بزنم . دیگه وقتی دستگاه رو داشت نزدیک میکرد شهادتینم رو خوندم و گفتم که الانه تموم بشه همه چیز
اما چند دقیقه که گذشت هیچ خبری نشد
ابویاسر : هدفم زجر دادن خواهرته😂 فعلا نمیخوام شوکر و بزنم بهت
زهرا : تمو..مش کن😖 اینو که گفتم دیگه چشمام رو بستم که هیچی نبینم (بیهوش شد )
فاطمه : زهرااا زهرااا نههه
چکار کردی بیشعوووور😡😡😡
ابویاسر: داد نزن سر من
دهنشو ببند😡 زود یالا
سهیل : چشم و دهن فاطمه رو بستم
ادامه دارد...
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
🌷 #در_مسیر_عشق 🌷 ☘ #پارت_ بیست و چهارم ☘ ابویاسر : با نمکی که روی زخم زهرا ریختم بیهوش شده بود از د
🥀 #در_مسیر_عشق 🥀
🥀 #پارت_ بیست و پنجم🥀
محمد : قرار بود امروز ساعت ۷ بریم برای عملیات اما چون تغییر مکان دادن و دیگه ردی نبود ازشون کنسل شد
دیگه حتی نمیدونستم با این شکنجه ها زنده هستن یا نه . هیچ کاری از دست مون بر نمی اومد جز اینکه هرموقع تماس گرفتن دوباره رد بزنیم
▫️ 4 ساعت بعد ▫️
علی سایبری : آقا دارن زنگ میزنن
محمد : باشه بده من
بله ؟!
ابویاسر : سلام اقا محمد خوبی؟
محمد: با صدایی که از پشت تلفن اومد تعجب کردم😳 اینکه ابویاسر بود
تازه گرفتم چرا هدف شون زهرا و فاطمه بوده🤦🏻♂
. سلام
ابویاسر: شناختی؟؟
محمد : بله
ابویاسر : خب خداروشکر. نمیخوای برای نیروهات یه کاری بکنی ؟ دارن میمیرن ها
محمد : ماکه به زودی مثل اجل معلق بالاسرتون حاضر میشیم
ابویاسر: فقط زود حاضرشید که یه وقت آبروت پیش خانواده این بنده خداها نره😂
ولی خودم خیلی کیف میکنم وقتی دخترم رو ازم گرفتی منم نیروهای تازه نفست رو بگیرم ازت از همه مهم ترش اینکه من به اون ور ابی ها اطلاع بدم محمد هیچ کاری از دستش بر نیومد و نیروهاش مُردن
محمد : دهنتو ببند بسسسهههههه
ابویاسر : بخاطر شادی دخترمم که شده این دوتا جَوون رو ازت میگیرم
حالا ببین . اگر اطلاعات ندن اگر شماها ثمین هدایت و ازاد نکنید بره خارج جنازه فاطمه و زهرا رو تحویل تون میدم
محمد : از این حرف قلبم درد گرفت سرم گیج رفت سوت میکشید گوش هام
. حالا ببین کی میفتی تو تور ما
ابویاسر : برو بابا و قطع کردم
علی سایبری: آقا این تماس از یه تلفن عمومی بود نشد که ردش رو بزنیم
رسول : درسته 😓 این تلفن عمومی توی شرق تهران بود
عبدی : حتما عوض میکنن جاهاش رو هیچ وقت از یه جا تماس نمیگیرن میدونن که شناسایی میکنیم
محمد : هیچی به عطیه نگفته بودم یعنی گفتم که با رسول و بچه ها اداره ایم و کلی کار سرمون ریخته نمیتونیم بیایم خونه .
اینا که خیلی زرنگ هستن همیشه بخوان فیلم بفرستن مدام خط عوض میکنن و بعدش میسوزونن
رسول : مگر اینکه یه کاری کنیم. موقعی که دارن تماس میگیرن وقتی شناسایی کردیم جوری طولش بدیم تا بچه ها برسن به موقعیت البته شاید این غیرممکن باشه یه راه دیگه هم هست که وقتی فیلم فرستادن سریع رد بزنیم که کجا بوده بالاخره که مدام موقعیت عوض نمیکنن این راه احتمال جواب دادنش بالاست
محمد : خوبه . پس باید منتظر باشیم
ادامه دارد...
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
🌈 #در_مسیر_عشق 🌈 💔 #پارت بیست و شش💔 محمد : منتظر یه تماس بودم همه پای گوشی نشسته بودیم فقط نگاه
🍃 #در_مسیر_عشق🍃
🍂 #پارت_ بیست و هفت 🍂
ابو یاسر : داشتم تو مخاطبین میگشتم حداقل
اسم یکی از اعضای خانواده شون و پیدا کنم
وقتی چشمم به گالری خورد خواستم ببینم عکسی از خونواده شون هست یا نه بعد از کلی کلنجار رفتن با گوشی هاشون یه عکس دیدم اصلا باورم نمیشد مگه میشه محااااله😳
محمد و اینا......
عکس تولد محمد بود که روش نوشته بود
《 باباجون تولدت مبارک 》
فکرم حسابی مشغول عکس بود اگر دخترای محمد باشن یعنی شیر تو تله است 😆
فقط منتظر یه موقعیت بودم که این و به
اون وری ها اطلاع بدم. بعد از چند ساعت با اطلاعاتی که بهم دادن از محمد، مطمئن شدم که دخترای خودشن
رفتم سمت شون این سری دیگه قصد ام شکنجه و آزار و اطلاعات نبود فقط میخواستم داغ شون و به دل محمد بزارم
* ابو یاسر : سهیل ذغال و آماده کردی ؟
سهیل : بله آقا
خیلی خب رها و رویا با من بیاید باید بهوش بیاریدشون
رها و رویا : چشم آقا
ادامه دارد....
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
🍃 #در_مسیر_عشق🍃 🍂 #پارت_ بیست و هفت 🍂 ابو یاسر : داشتم تو مخاطبین میگشتم حداقل اسم یکی از اعضای خ
💔 #در_مسیر_عشق💔
✨ #پارت_ بیست و هشت ✨
فاطمه : از درد دستم فقط به مرگ فکر میکردم اینکه هر لحظه تموم بشه دیگه طاقت نداشتم ببینم آبجی زهرام این طوری بیهوش افتاده
نه میتونستم حرف بزنم نه چیزی می شنیدم
که یهو صدای شوکر اومد انقدر دستش و فشار داد و رفت رو مخ که زهرا بهوش اومد
زهرا : وقتی بیهوش بودم هیچ دردی نداشتم اما همین که از صدای شوکر سرم به درد اومد و تو خواب و بیداری بودم درد پا و قلبم شروع شد
یه حس عجیب داشتم احساس میکردم امروز همه چی تموم میشه و از این درد راحت میشم وقتی یکی از زنا لیوان آب و ریخت رو صورتم
و کامل به هوش بودم دردم بیشتر شده بود قلب ام طوری درد میکرد که انگار تیر خورده 💔🙂
ابو یاسر : میبینم حال دو تا تونم خرابه😏
باید حال دخترای محمد این باشه 🤣🤣
چقدر میچسبه اون لحظه که با جنازه تون مواجه بشه 😆😆چیه شوک شدید😏آره میدونم دخترای اون روانی هستید 😂
فاطمه "
دوباره باید قیافه ی این دیوونه رو تحمل میکردم اصلا حال و حوصله اش و نداشتم فکر نمی کردم انقدر زرنگ باشه که بفهمه ما کی هستیم ولی هر چقدر هم درد داشتم تحمل کردم و بلند گفتم
: دهنتوووو ببندددددد🤬🤬🤬
ابو یاسر : با اشاره ی من رویا شروع کرد😏
از این لذت میبردم که دارم دختر محمد و میکشم
و حتما صحنه ای که با جنازه هاشون روبه رو میشه دیدنیه😝😝
رویا : حس لذت بخشی بود که میتونستم دشمن ام و زجر بدم و کیف کنم ذغال داغ بود و زخم اش هم خونریزی کرده بود که مرگ اش حتمی بود اونقدر فشار دادم تا از حال رفت یا بهتر بگم مرده بود🔪😏
ادامه دارد.....
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
💔 #در_مسیر_عشق💔 ✨ #پارت_ بیست و هشت ✨ فاطمه : از درد دستم فقط به مرگ فکر میکردم اینکه هر لحظه تمو
🥀 #در_مسیر_عشق🥀
🍃 #پارت_ بیست و نهم🍃
زهرا : قلبم داشت آتیش میگرفت اما جون حرف زدن نداشتم فاطمه ایی که از بچگی کنارم بود
الان یعنی دیگه نیست 😭😭😭😭
خدایا چرا باید این طوری بشه💔
ابو یاسر : زهرا نفس نفس میزد معلوم بود با زور
نفس میکشید 😏 اول یه خورده اذیت اش کردم
تا ببینم مثل پدرشه یا نه
: چیه میبینم دارید دونه دونه پر پر میشید
این بود امنیت کشور و ساختن😂😏
رها : با اشاره ی یاسر شوکر و برای چند ثانیه روی پاهاش نگه داشتم داشت بیهوش میشد که
ابو یاسر * شروع کردم به داد زدن :
چیشده هااان🤬🤬🤬
پس اون بابای ترسوت کجاست 🤬🤬🤬🤬
چرا نیست نجات اتون بده بیاد دیگه مگه شما همه ی زندگی ایش نبودید 😡چی شده
پس الان کجاست
زهرا : اونقدر فریاد میزد که سرم درد میکرد
وقتی اومد سمت ام با خودم گفتم دارم راحت میشم از این دنیا و درد های قلب ام و شکنجه هاشون شروع کرد به فشار دادن با هر زور که داشت پام و فشار داد وقتی بیهوش شدم همه ی اون لحظه ها از چشمم رد میشد .
کادوی تولدم از بابا محمد💔
اولین باری که چادر سر کردم💔
شبی که اعزام شدیم به اصفهان💔
دعوا های من و فاطمهو رسول و داد زدنها💔
جشنپتوهاو گیردادنهای رسول به منو فاطمه💔
ابو یاسر : و حالا بود که انتقامم از محمد گرفته بودم......
ادامه دارد...
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
🥀 #در_مسیر_عشق🥀 🍃 #پارت_ بیست و نهم🍃 زهرا : قلبم داشت آتیش میگرفت اما جون حرف زدن نداشتم فاطمه ایی
🥀 #در_مسیر_عشق 🥀
☘ #پارت_ سی ☘
محمد : فیلم شکنجه فرستادن برامون
دیگه طاقت نداشتم. روی پای زخمی زهرا فشار میدادن شوکر میزدن روی زخم دست فاطمه ذغال داغ میریختن
وای نهه😭😭 اصلا دیگه نمی کشیدم
سعید و فرشید که رفتن برای پوشش و شناسایی تایید هم کردن و قرار شد من و امیر و رسول بهشون ملحق بشیم
تو راه همش تو فکر بچه ها بودم
رسول: خیلی خوشحال بودم بعد چند روز قراره آبجی هام رو ببینم اما نمی تونستم تو این حال ببینم شون زجر کشیدن هاشون 😓
محمد : رسیدیم به مقصد و بچه ها مستقر شدن جوری که اشراف کامل داشتیم
سعید : اولین تیر رو من زدم تو پای سهیل خورد به هدف و شلوغ شد
•• خب الان سهیل ، رها ، رویا و ابویاسر دستگیر شدن و محمد و رسول بالا سر فاطمه و زهرا هستن که ابویاسر از کنار شون رد میشه ••
ابویاسر: فکر نمیکنم دیگه زنده بمونن😏 ولی باهوش تر از اون چیزی بودی که فکرشو میکردم دخترات هم تحمل شون خیلی زیاد بود اما فکر نمیکنم زنده برسن بیمارستان
من که حال کردم باهاشون
امیر : حرف نزن راه بیفت
سعید : آقا حالتون خوبه؟
محمد : آمبولانس کی میرسه😭
سعید : همین الان ها باید برسه
محمد : فاطمههه😭😭😭😭 دخترم چشمات و باز کن😭 نبینمت تو این حال
فرشید و سعید چیزی از قضیه نمیدونن و فقط همدیگه رو نگاه میکنن😐 و میدونن الان نباید بپرسن
ادامه دارد.....
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
🥀 #در_مسیر_عشق 🥀 ☘ #پارت_ سی ☘ محمد : فیلم شکنجه فرستادن برامون دیگه طاقت نداشتم. روی پای زخمی زهرا
💫 #در_مسیر_عشق 💫
🌷 #پارت_ سی و یکم🌷
رسول : هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط به چشم های آبجی هام که بسته بودن و صورتی که زخمی و خونی و خاکی شده بود نگاه میکردم و اشک میریختم که صدای آمبولانس رو شنیدم
تا ماشین برسه تو سوله من خودم اول فاطمه رو بغل کردم و بردم دم آمبولانس اولی و زهرا رو بردم دم آمبولانس دومی
محمد : رسول تو با فاطمه برو منم با زهرا هستم
رسول : باشه همنیجا بود که فرشید اومد نزدیکم
فرشید: رسول جان میدونم عجله داری فقط یه لحظه جواب بده بهم نسبتی با خواهران مقدم داری؟؟
رسول : فقط نگاش کردم و گفتم بعدا میگم بهت و سوار شدم
__________
سعید : فرشید بنظرت یکم عجیب نیست؟
فرشید: آره وقتی آقا محمد فهمید این دوتا خواهر رو گرفتن حالش بد شد رسول هم اصلا حوصله نداشت گریه میکرد اما خب چه لزومی داره واسه نامحرم اینطور بی قراری میکنن واسه خانم هایی که معلوم نیست کین
سعید : دقیقا
فرشید: من از رسول پرسیدم که نسبت داره یا نه فقط نگام کرد بعدش گفت بعدا میگم
سعید : میگم آقا محمد فامیلیش پسوند نداره؟؟
فرشید : نه فکر نکنم
سعید : خیلی خب چندتا از بچه های خودمون و ناجا اینجا میمونن بیا بریم بیمارستان
فرشید: باشه
ادامه دارد....
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
💫 #در_مسیر_عشق 💫 🌷 #پارت_ سی و یکم🌷 رسول : هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط به چشم های آبجی هام که بسته ب
•°•° #در_مسیر_عشق °•°•
♧ #پارت_ سی و دوم♧
محمد : کنار دختر بی جونم نشسته بودم و چشم دوخته بودم بهش 😓
زهرایی که همیشه با خواهرش فعال بودن یه جا بند نمیشدن الان اینطور زخمی جلوی من دراز کشیده بود
هنوز زنده بود، دختر من صدتا جون داره 🙂 هرچقدر شکنجه اش بدن بازم به عشق خدمت به کشورش و مَردم زنده میمونه
از بابت زهرا یکم خیالم راحت شده بود که از وضعش با خبرم اما وضعش هم تعریف چندانی نداشت 😕
فکرم پیش فاطمه بود 😥
__________________
رسول : بالا سر فاطمه بودم دستم تو دست داغش بود فکر نمیکردم یه روز بخوام اینطور بشینم بالا سر آبجیم و بی قراری کنم براش. چقدر دلم تنگ شده بود برای صداش برای قربون صدقه هایی که میرفت تا گوشیش رو بدم جشن پتو ها و ..
آبجی غلط کردم میزدمت😭 بلند شو بدون تو و زهرا نمیتونم اصلا دیگه برات جشن نمیگیرم نمیزنمت فقط تنهام نزار بلند شو دوباره قهر کن از خونه بزن بیرون اصلا هرچقدر خواستی بزن منو تمام اون جشن هایی که گرفته بودم برات بیا تلافی کن سر من فقط یک دفعه دیگه پاشو ببینمت پاشو صدام کن😭
بیمارستان
محمد : وقتی داشتن فاطمه رو میبردن اتاق عمل اومدم فقط چند کلام سریع باهاش صحبت کنم آروم بشم
.دخترم شما دوتا خواهر دوباره باید سریع رو پا بشید بیاید به من و داداش تون کمک کنید تنها مون نزارید😭
رسول: نگاه میکردم زهرا رو که تا حالا اینطور نبوده💔 دلم تنگ شده بود براش برای دعوا هایی که میکرد سر اینکه جشن پتو می گرفتیم برای فاطمه
همیشه هوای فاطمه رو تو هر شرایطی داشت و داره
همیشه زهرا پشت فاطمه بود
مخصوصا موقع دعوا هامون
دیگه باید میرفتن اتاق عمل هر دوشون رو به خدا سپردم و از خدا خواستم صحیح و سالم و زنده برگردن
ادامه دارد...
″گـٰانـدویـی هـٰا|GANDO"🇵🇸
☘ #در_مسیر_عشق ☘ 🍀 #پارت_صد و سیویک 🍀 رسول : دیدم صدایی از فاطمه در نمیاد پرسیدم : فاطمه جان؟!خوب
🍁 #در_مسیر_عشق 🍁
🍂 #پارت_ صدوسیودوم 🍂
محمد : پشت میز نشسته بودم اینقدر درگیر افکارم بودم که چه بلایی سرشون اومده با همه رفتارم تند شده بود
دیدم یه پیامی واسه حساب کاربریم اومد باز کردم دیدم گزارش از کردستانه سریع خوندم
فهمیدم که رسول و فاطمه زنده هستن چیزی شون نشده موقع آتیش سوزی خودرو خودشون رو از محل دور کردن
منم بلافاصله تماس گرفتم باهاشون
محمد : رسول؟!
رسول : سلام
محمد : تو معلومه کجایی دق دادی منو از نگرانی
چرا گوشی هاتون خاموشه چرا هیچ خبری نبود ازتون
رسول: ببخشید حتی الانم فاطمه میگفت نگیم بهتون
محمد : اصلا به فکر این هستید یه کسایی این ور نگرانن
حالا ولش کن حالتون چطوره؟
رسول: من که پام پیچ خورد موقع راه رفتن فاطمه هم دست و پاش اسیب دیده و سوخته
محمد : گوشی بده بهش
رسول : باش | فاطمه بابا میخواد صحبت کنه باهات
فاطمه : من صحبتی ندارم نمیخوام
رسول : 😐💔 یعنی چی این کار زشته
فاطمه : همین که گفتم صحبتی با ایشون ندارم
رسول: لا اله الا الله 🙄🔪
رسول : بابا ؟! فاطمه میگه نمیخواد حرف بزنه
محمد: این از دست من در رفت روش زیاد شد بهش نشون میدم
و تلفن و قطع کردم
رسول : اوه اوه😶 فکر کنم شهید شدی فاطمه😶💔
فاطمه: مهم نیست
ادامه دارد....