🌹 #در_مسیر_عشق 🌹
🍃 #پارت_دوم🍃
فاطمه :
یک ماه گذشت و دوره ما تموم شد . فعلا تو یک اداره ای مشغول به کار شدیم.
اما همین روز ها بود که میخواستیم نقشه آبجی زهرا رو عملی کنیم.
اداره
فاطمه : زهرا، میگم کی نقشه تو عملی کنیم؟؟
زهرا : میخوای همین امروز؟؟؟
فاطمه: آره ولی خب دلم میسوزه
زهرا : برای چی و کی؟🤔
فاطمه: برای بابا و داداش که اینجوری نگران میشن😬
زهرا : اره خب میدونم اما اگر راه حل دیگه ای داری بگو تا انجامش بدیم
فاطمه: نه ندارم
زهرا : پس از همین الان تا موقعی که کار به جاهای باریک کشیده بشه تلفنت رو جواب نمیدی ؛ نه داداش نه بابا نه عزیز نه مامان هییچ کس
حتی ممکنه ناشناس زنگ بزنن اونا رو جواب نده . اما اگر کسی رو ذخیره کردی و مهم هستن جواب بده ولی خب بستگی داره کی باشه ممکنه بابا بهش گفته باشه زنگ بزن و جویای احوال شو
فاطمه : باشه
زهرا : نبینم جواب داده باشی بگی دلم سوخت و ایناها🤨 اگر پیام دادن هم بده ببینم
فاطمه : باشه خیلی خب 😐
چهار ساعت بعد
فاطمه : آبجی آبجیی😨
زهرا : چته
فاطمه: پیام دادن😨
زهرا : کی داد بده ببینم
*پیام*
محمد : سلام فاطمه خانم، میبینم که جواب تماس نمیدی و آنلاین نشدی. حداقل تو یکی که آنلاین نشی خواهرت میشه که نشده.
حالتون خوبه؟؟؟؟؟
زهرا : خب ببین جوابش و نده اصلا متوجه نمیشه. بزار فعلا دو سه تا پیام بدن.
فاطمه: اوضاع بد نمیشه😬🧐
زهرا : شاید یه کم بشه اما اگر شد تو اصلا جلو نره من خودم پشتتم
فاطمه: ممنون آبجی 😘
زهرا : فعلا خدافظ 🚶🏻♀
فاطمه:
استرس داشتم دعوا رو داشتم که اخرش بکشن منو 😬😂
اما چون زهرا گفته بود خودم پشتتم خیالم راحت بود که ابجیم پشتمه😌🤞🏻
دو روز بعد
فاطمه:
گوشیم پر از تماس بی پاسخ و پیامک شده بود که همش بی جواب بود از طرف مامان و بابا و داداش
گوشی زهرا خاموش بود یعنی خودش خاموش کرده بود
ادامه دارد...