#روایتهای_زنانه_جنگ
#کتاب_اینک_شوکران_1
#جانبازشهیدمدق
@ganjinehayejang
#قسمت_هشتم
اصلا یادم رفت چرا آنجا هستم.
من به او نگاه می کردم و او به من،
تا اینکه او بلند شد رفت توي اتاق.
لطیفه خانم آمد بیرون.
گفت:"فرشته جان کاري داشتی؟"
تازه به صرافت افتادم پاي تلفن یک نفر منتظر است.
منوچهر را صدا زد و گفت می رود پاي تلفن.
منوچهر پسر لطیفه خانم بود
.از من پرسید:" کجا می روي؟"
گفتم:"کلاس".
گفت:"وایستا .منوچهر می رساندت".
آن روز منوچهر مارا رساند کلاس
.توي راه هیچ حرفی نزدیم.
برایم غیر منتظره بود.
فکر نمی کردم دیگر ببینمش.چه برسد به اینکه همسایه باشیم
.آخر همان هفته خانوادگی رفتیم فشم.باغ پدرم.
منوچهر و پدر نشسته بودند کنار هم و آهسته حرف می زدند.
******************
چوب بلندي را که پیدا کرده بود،روي شانه اش گذاشت و بچه ها را صدا زد که با خودش ببرد کنار رودخانه.
منوچهر هم رفت دنبالشان.بچه ها توي آب بازي می کردند.
فرشته تکیه اش را داد به چوب،
روي سنگی نشست و دستش را برد توي آب ها.
منوچهر روبه رویش،دست به سینه ایستاد و گفت:
"من می خواهم بروم پاوه، یعنی هر جا که نیاز باشد.نمی توانم راکد بمانم".
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
سرباز کوچک:
#روایتهای_زنانه_جنگ
#کتاب_اینک_شوکران_1
#جانبازشهیدمدق
@ganjinehayejang
قسمت #نهم
فرشته گفت:"خب نمانید".
گفت:"نمی دانم چه طور بگویم"
دلش می خواست آدم ها حرف دلشان را رك بزنند.
از طفره رفتن بدش می آمد،
به خصوص اگر قرار بود آن آدم شریک زندگیش باشد
.باید بتواند غرورش را بشکند.
گفت:"پس اول بروید یاد بگیرید، بعد بیایید بگویید".
منوچهر دستش را بین موهایش کشید.جوابی نداشت کمی ماند ورفت.
*****************
پدرم بعد از آن چند بار پرسید:
"فرشته،منوچهر به تو حرفی زد؟"
می گفتم:"نه،راجع به چی؟"
می گفت:"هیچی،همین جوري پرسیدم".
از پدرم اجازه گرفته بود با من حرف بزند.
پدرم خیلی دوستش داشت.بهش اعتماد داشت.
حتی بعد از این که فهمیده بود به من علاقه دارد،باز اجازه می داد باهم برویم بیرون.
میگفت:"من به چشام شک دارم ولی به منوچهر،نه".
بیشتر روزها وقتی می خواستم با مریم بروم کلاس،منوچهر از سر کار برگشته بود.
دم در هم را می دیدیم وما را می رساند کلاس.
یک بار در ماشین را قفل کرد نگذاشت پیاده شوم.
گفت:"تا به همه ي حرفهایم گوش نکنید نمی گذارم بروید".
گفتم:"حرف باید از دل باشد که من با همه ي وجود بشنوم".
منوچهر شروع کرد به حرف زدن.
گفت"اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما
من می روم نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم بعد احساس خودم را
ولی به شما یک تعلق خاطر دارم".
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
#روایتهای_زنانه_جنگ
#کتاب_اینک_شوکران_1
#جانبازشهیدمدق
@ganjinehayejang
قسمت دهم
گفت"من مانع درس خواندن و کار کردن وفعالیت هاتان نمی شوم به شرطی که شما هم مانع من نباشید".
گفتم"اول بگذارید من تاییدتان کنم،بعد شما شرط بگذارید".
تا گوشهاش قرمز شد.
چشمم افتاد به آیینه ي ماشین.
چشم هاش پر اشک بود.
طاقت نیاوردم.
گفتم"اگر جوابتان را بدهم نمی گویید این دختر چقدر چشم انتظار بود؟"
از توي آیینه نگاه کرد.
گفتم"من که خیلی وقت است
منتظرم شما این حرف را بزنید".
باورش نمی شد.
قفل ماشین را باز کرد ومن پیاده شدم.
سرش را آورد جلو و پرسید:"از کی؟"
گفتم :"از بیست ویک بهمن تا حالا".
******************
منوچهر گل از گلش شکفت.
پایش را گذاشت روي گاز و رفت،حتی فراموش کرد از فرشته خداحافظی کند.
فرشته خنده اش گرفت.
اصلا چرا این حرفها را به او گفت؟
فقط می دانست اگر پدر بفهمد خیلی خوشحال می شود.
شاید خوشحال تر از خود او .
اما دلش شور افتاد.
شانزده سال بیشتر نداشت.
چنین چیزي در خانواده نوبر بود.
مادر بیست سالگی ازدواج کرده بود.
هر وقت سر وکله ي خواستگار پیدا می شد
،می گفت:
"دختر هایم را زودتر از بیست و پنج سالگی شوهر نمی دهم".
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣
بار دگر فرشتگان روایت می کنند از هم ولایتی سردار شهید حسین همدانی
حاج حسن تاجوک، فرمانده طرح و عملیات لشگر انصارالحسین علیه السلام
عزیز کرده خدا بود در قلب ها هم در میدان جنگ و جای جای دیارش حتی کنج خانه
#کتاب_عزیز_کرده
#شهید_حسن_تاجوک
#مرضیه_نظرلو
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
هدایت شده از خاطرات صوتی دفاع مقدس
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹
نویسنده : مرضیه نظرلو🌹
قسمت : بیست و یکم🌹
آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام
@defaeemogadas
ایتا👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e
سروش 👇👇
https://sapp.ir/defaemogadas.
هدایت شده از خاطرات صوتی دفاع مقدس
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹
نویسنده : مرضیه نظرلو🌹
قسمت : بیست و دوم🌹
آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام
@defaeemogadas
ایتا👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e
سروش 👇👇
https://sapp.ir/defaemogadas.
هدایت شده از خاطرات صوتی دفاع مقدس
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹
نویسنده : مرضیه نظرلو🌹
قسمت : بیست و سوم🌹
آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام
@defaeemogadas
ایتا👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e
سروش 👇👇
https://sapp.ir/defaemogadas.
هدایت شده از خاطرات صوتی دفاع مقدس
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹
نویسنده : مرضیه نظرلو🌹
قسمت : بیست و چهارم🌹
آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام
@defaeemogadas
ایتا👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e
سروش 👇👇
https://sapp.ir/defaemogadas.
هدایت شده از خاطرات صوتی دفاع مقدس
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹
نویسنده : مرضیه نظرلو🌹
قسمت : بیست و پنجم🌹
آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام
@defaeemogadas
ایتا👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e
سروش 👇👇
https://sapp.ir/defaemogadas.
📚نام کتاب : شب های ساسان
روایتی کوتاه از دردهای زیبا
مولف : مجید مرادی
ناشر : برکت کوثر
شمارگان : 3000
نوبت چاپ : 1391 📚کتاب شب های ساسان شامل؛ خاطرات و روایت های کوتاهی از دردهای مجید مرادی از سال های دفاع مقدس و بستری شدن این جانباز شیمیایی در بیمارستان ساسان تهران از سال های 85 تا 89 می باشد.
نگارش این کتاب به مدت 5 سال به طول انجامیده و در 14 فصل، توسط انتشارات برکت کوثر به چاپ رسیده است.
طراحی جلد و صفحات درونی کتاب به گونه ای است که یادآور خاطرات دوران دفاع مقدس می باشد و الهام گرفته از دفترچه های خاطرات رزمندگان می باشد، به گونه ای که در آن زمان دفترچه خاطراتی را با طراحی که رزمندگان بتوانند خاطرات و دل نوشته های خود را در آن یادداشت کنند به هر رزمنده می دادند و در پایین صفحات آن احادیث و روایات چاپ شده بود در ضمن علاوه بر قدیمی بودن نوع طراحی و ظاهر کتاب، از کاغذهای کاهی استفاده شده است و نوع فونت نوشتار هم ، همانند نوع فونت ماشین تایپ های قدیمی مطابق دفترچه خاطرات های آن دوران می باشد
#مجید_مرادی
#کتاب_شب_های_ساسان
#کتابخانه_تخصصی_دفاع_مقدس_همدان
@ganjinehayejang
اینستا :ktd_hamedan@
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یادداشت نویسنده :
این حکایت در سال های 89 تا 85 نوشته شده است .
در طول این سال ها پنج بار در بیمارستان بستری بودم و هیچ گاه خارج از فضای بیمارستان نتوانستم حتی یک جمله بنویسم . خیلی تلاش کردم اما فایده ای نداشت .
این قصه روایتی است از مردانی که ؛ چه زجرها کشیدند پس از دفاع مقدس ، و چه خاموش جان دادند .
#مجید_مرادی
#کتاب_شب_های_ساسان
#کتابخانه_تخصصی_دفاع_مقدس_همدان
@ganjinehayejang
اینستا :ktd_hamedan@
📌از نیمه ی دوم سال های دفاع مقدس به جبهه های نبرد حق علیه باطل رفت و تا آخرین روزهای دفاع مقدس در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور حضور داشته و مجروحیت شیمیایی از جمله افتخاراتی است که در این مناطق نصیبش شده .
پس از پایان دفاع مقدس به دلیل وابستگی به خاطرات آن روزها ، دلتنگی برای شجاعت و جسارت همرزمانش در دفاع و کنارشان بودن ، به سمت عکاسی روی آورد و باز همچنان در آن مناطق حضور پیدا کرده و مجموعه ی عکس به نام " دلتنگی های باران " با موضوع " نشانه شناسی دفاع مقدس " در سال های 1368 تا 1391 ، از مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور را عکاسی کرده که در حال حاضر در دست چاپ است .
کتاب حاضر روایت است ، از ترکیب سال های دفاع مقدس ،بستری بودنش در بیمارستان ساسان بعد از آن سال ها و خاطرات جانبازان دیگر .
و این اولین کتابی است که به چاپ رسانده که به گفته خودش در آن سعی کرده با رفت و برگشت زمان به سال های دفاع مقدس و زمان حال ، همان فضایی را برای خواننده ایجاد کند که برای رزمندگان در بیمارستان به وجود می آید ؛ این بیمارستان از نگاه جانبازان ، گویی بازگشت به فضای سال های دفاع مقدس است .
و هم چنین در طراحی و جلد این کتاب قصد داشته ضمن زنده کردن یاد آن دفترچه برای همرزمانش ، حس نوستالوژیک هم وجود داشته باشد . و هم چنین انتقال ترویج فرهنگ ایثار و شهادت برای نسل هایی باشد که جنگ را از نزدیک ندیده اند .
ان شاءا... #مجید_مرادی
#کتاب_شب_های_ساسان
#کتابخانه_تخصصی_دفاع_مقدس_همدان
@ganjinehayejang
اینستا : KTD_hamedan
نام کتاب : وقتی مهتاب گم شد
خاطرات علی خوش لفظ
مولف : حمید حسام
ویراستار : سپیده شاهی
ناشر کتاب : سوره مهر
سال نشر : 1395
تعداد صفحات : 651
#شهید_علی_خوش_لفظ
#حمید_حسام
#کتاب_وقتی_مهتاب_گم_شد
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
فهرست مطالب «یا رفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه»
فصل اول: کوچه باغ های محلۀ «شترگلو»
فصل دوم: پایگاه راه خون
فصل سوم: بلدچی شانزده ساله
فصل چهارم: نبرد تا آزادی خرمشهر
فصل پنجم: رمضان جنگ تشنگی
فصل ششم: برادران خوش زخم
فصل هفتم: قسم به سمّ اسبان
فصل هشتم: لبخند شفاعت
فصل نهم: من، مهتاب، مین
فصل دهم: نبرد فاو
فصل یازدهم: فرار از هیاهوی نام و عنوان
فصل دوازدهم: پاره های تنم در شلمچه
فصل سیزدهم: همۀ برادران من
#کتاب_وقتی_مهتاب_گم_شد
#حمید_حسام
#شهید_علی_خوش_لفظ
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang
⭕️معرفی کتاب وقتی مهتاب گم شد
کتاب وقتی مهتاب گم شد تالیف حمید حسام شرح زندگی سردار شهید علی خوشلفظ و روایتی عینی از یک واقعهی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند.
وقتی مهتاب گم شد قصه نیست. داستان پردازی و اسطوره سازی هم نیست، بلکه واقعیتی است شبیه اساطیر. واقعیت زندگی و رزم مردی که «خود واقعی اش» را در «شبی که مهتاب گم شد»، پیدا کرد.
علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشتهاند، سالها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمانها میشود. همین انقلاب درونی باعث میشود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگیاش هم تغییر کند.
علی خوش لفظ یک قهرمان ملی است. این را زخم های نشمرده ای که از او «علی خوش زخم» ساخته گواهی می دهد. علی خوش زخم، نیازی به مدال ملی شجاعت ندارد. بچۀ بازیگوش محلۀ «شترگلوی همدان»، که روزگاری از دیوار راست بالا می رفت، پس از یازده بار مجروحیت با تیر و ترکش و موج و شیمیایی، حالا نمی تواند روی تخت بیمارستان بنشیند. تیر کالیبر تانک در آوردگاه شلمچه و کربلای 5، پس از 26 سال، همسایۀ نخاع اوست.
سردار شهید علی خوش لفظ پس از سالها تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت و صبر در برابر دوری یاران و دوستان، 29 آذر ماه سال 1396 آسمانی شد و به کاروان عظیم شهدا پیوست. او به تعبیر همرزمانش «علی خوش رفیق» بود.
طی هشت سال جنگ، هشتصد نفر از رفقایش شهید شده اند که با نود نفر از آنان رفیق تر و عقد اخوت بسته بود. از این جماعت هشت نفرشان پارۀ تن او بوده اند. برادرانی چون علی محمدی، نادر فتحی، حبیب مظاهری، رضا نوروزی، عباس علافچی، بهرام عطائیان، جمشید اصلیان، و علی چیت سازیان که به رفیق اعلی رسیدند
#کتاب_وقتی_مهتاب_گم_شد
#حمید_حسام
#شهید_علی_خوش_لفظ
🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹
@ganjinehayejang