امروز عهد کرده بودم چهارساعت خادمالمهدی باشم. که مثلا فکر کنم بچههام توی خونه زائر آقا هستند. که بهشون بیچون و چرا خدمت کنم. یک ساعت اول همه چیز راحت بود. یکساعت دوم فشار زیاد شد. یک ساعت سوم ذکر یا ایوب نبی رو هی میخوندم. ده دقیقه مونده بود که چهار ساعت تموم شه. تو دلم خوشحال و مسرور بودم از اینکه سه ساعت و پنجاه دقیقه با این تام و جری کنار اومدم. کارهای خونه رو هم قشنگ سامون دادم و منتظر نشستم علی بیاد تا براش تعریف کنم خادم بودن یعنی چی!
یکهو از اتاق در اومدم رفتم تو هال.. دیدم بساط سیدیهای کارتون یکور افتاده. مهرههای شطرنج یکور. شونه و کلیپس و کش موهای حلما ولو شده و لباس های داخل کمدهاشون اومده بیرون!
از حرصم چنان جیغی کشیدم که محمدمهدی در جا پرید سر سجاده و قامت بست.
حلما هم با یک دست لباسها رو برداشت، با دست دیگه سیدیها رو...
تا وقتی که هال جمع بشه لولای دهن من تکون میخورد و صداهای ناهنجار و کلمات خطرناک تولید میکرد.
هیچی دیگه!
حالا فردا میخوام خیمه رو دو ساعته ببندم.
نمیصرفه تو پنج دقیقه هرچی خدمت کردی دود شه بره هوا!😢
✍ف.مقیمی
#حسنخلق
#خادمالمهدی
#دوساعت_هم_زیاده_بهمولا
#حالا_نمیشه_اون_پنجدقیقه_رو_ارفاق_کنید؟
#تی_بکشم_چی؟
https://eitaa.com/ghalamdaraan