قاوِم!
- بسمالله -
"میدونی از کجا پرت شده؟"
سرعت ماشین را کم کرد تا حوالیِ یک ساختمان را نشانم بدهد. گفت یک پسرکی بهم گفته آنجایی که نقاشی یک زن را روی دیوار مدرسه کشیدهاند، همانجا یک خانمی از توی خانهاش پرت شده بیرون و پیکرش افتاده آنجا؛ کنار همان دیوار. نگاهم را از نقش و رنگهای روی دیوارها گرفتم و دوختم به ساختمانِ کناریِ خانههای موشک خورده. ساختمانی که آن موقع به جز پنجرههایش، باقی اسکلتش، سالم مانده بود. میخواستم توی ذهنم تخمین بزنم که آن زن، از چه فاصلهای تنش، کشیده شده تا کنار دیوار مدرسهی آن طرف خیابان. از دیوار مدرسه بدم آمد. از نقاشیهایش بیشتر. باید همانجور با رد خون شهیده میگذاشتند دیوار سرخ بماند. نباید دست میزدند به آن حوالی. اصلا نباید آوارها را جز برای پیداکردن پیکر مطهر شهدایمان، بردارند. بگذارند ما، مردمِ داغدارِ مردم، برویم شب و روز بساط عزا به پا کنیم. آنقدر گریه کنیم تا بلکه بفهمیم راهکاری که گفتند اشک است، چگونه گره کارمان را وا میکند. شاید دلشان برایمان سوخت و دست ما را هم گرفتند. شاید از این آخرهای مجلس، یا از گوشه و کناری که اصلا توی مجلس هم نیست، دوباره شهدا را چیدند.
خدا را چه دیدی؟
@ghavem | مَهنوشت