محمد صالحعلا1_230605565.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
سینه ام دکان عطاری ست..
سینه ام..............
@gholch🌹
چهرهای شاد به خود بگیرید
شادی خود را ابراز کنید، خدا را شکر کنید، صبرکنید و بگذارید خداوند خودش اوضاعتان را روبهراه کند
علفهای هرز تبدیل به گندم خواهند شد
بخشش شما را آزاد میسازد، بهترین باشید، نعمت خداحافظی،
زندگی بیعصای زیربغل،
پیش به سوی جلو،
ممکن است این آخرین خندهتان باشد
خداوند میداند چه کسی به شما بدی کرده،
خوب زندگی کردن بهترین انتقام است
نعمتهایتان را بشمارید
با گله و شکایت در همان جا که هستید درجا میزنید؛
زندگی بی عذر و بهانه ...
@gholch🌹
به داشتهها، موقعیتها و آدمهای خوب زندگیام فکر میکنم.
به هر چیز یا هر کسی که دنیای مرا زیبا و حال مرا خوب میکند...
و میخندم، به روی تمام روزهای خوبی که در راهاند.
اتفاقات خوبی که خواهند افتاد
و آرزوهایی که برآورده خواهند شد.
خوشبختی یعنی همین
که زندگی را سخت نگیرم
که حالِ من خوب باشد!
روزهای خوبی در راهاند...
@gholch🌹
@ostad_shojaeچگونه عبادت کنم_50.mp3
زمان:
حجم:
9M
کشنده ترین حسرت قیامت
اینه که.......
تازه میفهمیم از روی همین سجاده میتوانستیم تا کجاها بالا بریم وبه کجاها برسیم....وازدستش دادیم..
@gholch🌹
عشق، کارش عجیب و جذّاب است
روشن از مِهر، کرده هر سو را
هر کسی را نشانه ای آموخت
تا بیابد طریق و الگو را
یک نفر در قنوتِ خود می گفت:
رَبَّنا آتِنا فقط " او " را ...
@gholch🌹
هیچوقت پدر و مادرتان را
بخاطر چیزی که
نتوانستند به شما بدهند
سرزنش نکنید
شاید
تمام دارائیشان همان بوده که برایتان فراهم کرده اند...
@gholch🌹
{پیشانیها بوی تو را میدهند...
یا_اباعبدالله
عصر قشنگتون غرق بوی 👆👆👆
@gholch🌹
نظام تقديم 88.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
شرح_و_بررسی_کتاب_آن_سوی_مرگ
جلسه پانزدهم
@gholch🌹
💫گلچیــــ🌸ــــن شده ها💫
📚فراری 24 عشق به خــدا..... من قبلا تجربه ي شیرینش را داشته ام... دختـــر نگاه ماتم را میبیند، :_را
📚فراری
25
کتابم را می بندم و بـه سرعت به طـرف هــال میروم،مامان مشغول
تمــاشـــاي یکی از سریال هاي ترکی است.
میگویم:مامان؟
به طرفم برمیگردد.
:_پدربزرگـــ دوستم فوت کرده،میتونم برم پیشش
:+بــرو،فقط رسیــدي به منیــر زنگ بزن
طبق عــادت معمــول،حتی نگرانی اش را به زبان نمیآورد، جمله
اش مثل پتک بر سرم مینشیند:
به منیر زنگ بزن....
دلم میگیرد از این همه تنهایی
:_چشم
به طــرف اتاقم پـرواز میکنم و اشک هایم را با سر انگشت می
گیرم.
مانتوي جلوبسته ي مشکی میپوشم،بلند است و پوشیده.
شال مشکی ام،با خال هاي طلایی را سرم میکنم،لبنانی،مدل مورد
علاقه ام. شماره ي آژانس را میگیرم. چادرم را داخل کیفم پنهان
میکنم و از اتاق بیرون میروم. مامان نگاهش را از بالا تا پایینم
میگرداند و سري به نشانه ي تاسف تکان میدهد.از خانه بیرون میزنم،هواي اسفندماه،استخوان هایم را میسوزاند.
بیرون از خانـهـ چادرم را ســر میکنم.
آژانس جلوي پایم ترمز میکند ، سوار می شوم و آدرس خانه ي
فاطمه را میدهم. خانه شان نزدیک است،هم به خانه ي ما،هم به همان
مسجدي کـه همیشه میروم،از چهارسال پیش.
❤
فاطمه یک پیراهن ساده ي مشکی به تن کرده، صداي گرفته و گودي
زیر چشمانش حکایت از این دارد که خیلی گریه کرده.
دستش را میگیرم،لبخند کمرنگی روي لب هایش مینشیند.
:_من خیلی متاسفم فاطمه جان،خدا رحمتشون کنه
:+مرسی عزیزم
بغض میکند.
:+خیلی دوسش داشتم نیکی
:_عزیزدلم
فاطمه بغلم میگیرد و گریه میکند،من هم گریه ام میگیرد.
سرش را از شانه ام برمی دارد.
:+میخواي عکسشو ببینی؟
:_اگه ناراحتت نمیکنهفاطمه بلند میشود و چند لحظه بعد،با قاب عکسی برمیگردد.
:+این مال سیزده به در پارساله،مامان بزرگ و بابابزرگ با همه ي نوه
ها.
پدربزرگ فاطمه،با چهره اي مهــربان و نورانی کنار مادربزرگش
نشسته و نوه هایش دور و برش را گرفته اند.
چهره ي فاطمه و محسن را تشخیص می دهم،کنار هم ایستاده اند.
دختري نوزده،بیست ساله کنار فاطمه ایستاده.
:_این کیه فاطمه؟
:+فرشته،دخترخالم،این محمدحسنه،برادر بزرگتر محسن که خب
برادر منم میشه
انگشت میگذارد روي پسري که از بقیه بزرگتر به نظر می رسد،بیست
و سه،چهار ساله.
:+اینم احسانه،برادر کوچکمون
احسان هم حدودا یازده،دوازده ساله است....
فاطمه بغ کرده،باید او را از این حال و هوا دربیاورم._:چی شد که
اومدي خونه؟تنــها اومدي؟
:+نه با محسن اومدم،اومدم یه دوش بگیرم،لباسامو عوض کنم .
:_پس من مزاحم شدم..
#ادامه_دارد
@gholch🌹