به داشتهها، موقعیتها و آدمهای خوب زندگیام فکر میکنم.
به هر چیز یا هر کسی که دنیای مرا زیبا و حال مرا خوب میکند...
و میخندم، به روی تمام روزهای خوبی که در راهاند.
اتفاقات خوبی که خواهند افتاد
و آرزوهایی که برآورده خواهند شد.
خوشبختی یعنی همین
که زندگی را سخت نگیرم
که حالِ من خوب باشد!
روزهای خوبی در راهاند...
@gholch🌹
@ostad_shojaeچگونه عبادت کنم_50.mp3
زمان:
حجم:
9M
کشنده ترین حسرت قیامت
اینه که.......
تازه میفهمیم از روی همین سجاده میتوانستیم تا کجاها بالا بریم وبه کجاها برسیم....وازدستش دادیم..
@gholch🌹
عشق، کارش عجیب و جذّاب است
روشن از مِهر، کرده هر سو را
هر کسی را نشانه ای آموخت
تا بیابد طریق و الگو را
یک نفر در قنوتِ خود می گفت:
رَبَّنا آتِنا فقط " او " را ...
@gholch🌹
هیچوقت پدر و مادرتان را
بخاطر چیزی که
نتوانستند به شما بدهند
سرزنش نکنید
شاید
تمام دارائیشان همان بوده که برایتان فراهم کرده اند...
@gholch🌹
{پیشانیها بوی تو را میدهند...
یا_اباعبدالله
عصر قشنگتون غرق بوی 👆👆👆
@gholch🌹
نظام تقديم 88.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
شرح_و_بررسی_کتاب_آن_سوی_مرگ
جلسه پانزدهم
@gholch🌹
💫گلچیــــ🌸ــــن شده ها💫
📚فراری 24 عشق به خــدا..... من قبلا تجربه ي شیرینش را داشته ام... دختـــر نگاه ماتم را میبیند، :_را
📚فراری
25
کتابم را می بندم و بـه سرعت به طـرف هــال میروم،مامان مشغول
تمــاشـــاي یکی از سریال هاي ترکی است.
میگویم:مامان؟
به طرفم برمیگردد.
:_پدربزرگـــ دوستم فوت کرده،میتونم برم پیشش
:+بــرو،فقط رسیــدي به منیــر زنگ بزن
طبق عــادت معمــول،حتی نگرانی اش را به زبان نمیآورد، جمله
اش مثل پتک بر سرم مینشیند:
به منیر زنگ بزن....
دلم میگیرد از این همه تنهایی
:_چشم
به طــرف اتاقم پـرواز میکنم و اشک هایم را با سر انگشت می
گیرم.
مانتوي جلوبسته ي مشکی میپوشم،بلند است و پوشیده.
شال مشکی ام،با خال هاي طلایی را سرم میکنم،لبنانی،مدل مورد
علاقه ام. شماره ي آژانس را میگیرم. چادرم را داخل کیفم پنهان
میکنم و از اتاق بیرون میروم. مامان نگاهش را از بالا تا پایینم
میگرداند و سري به نشانه ي تاسف تکان میدهد.از خانه بیرون میزنم،هواي اسفندماه،استخوان هایم را میسوزاند.
بیرون از خانـهـ چادرم را ســر میکنم.
آژانس جلوي پایم ترمز میکند ، سوار می شوم و آدرس خانه ي
فاطمه را میدهم. خانه شان نزدیک است،هم به خانه ي ما،هم به همان
مسجدي کـه همیشه میروم،از چهارسال پیش.
❤
فاطمه یک پیراهن ساده ي مشکی به تن کرده، صداي گرفته و گودي
زیر چشمانش حکایت از این دارد که خیلی گریه کرده.
دستش را میگیرم،لبخند کمرنگی روي لب هایش مینشیند.
:_من خیلی متاسفم فاطمه جان،خدا رحمتشون کنه
:+مرسی عزیزم
بغض میکند.
:+خیلی دوسش داشتم نیکی
:_عزیزدلم
فاطمه بغلم میگیرد و گریه میکند،من هم گریه ام میگیرد.
سرش را از شانه ام برمی دارد.
:+میخواي عکسشو ببینی؟
:_اگه ناراحتت نمیکنهفاطمه بلند میشود و چند لحظه بعد،با قاب عکسی برمیگردد.
:+این مال سیزده به در پارساله،مامان بزرگ و بابابزرگ با همه ي نوه
ها.
پدربزرگ فاطمه،با چهره اي مهــربان و نورانی کنار مادربزرگش
نشسته و نوه هایش دور و برش را گرفته اند.
چهره ي فاطمه و محسن را تشخیص می دهم،کنار هم ایستاده اند.
دختري نوزده،بیست ساله کنار فاطمه ایستاده.
:_این کیه فاطمه؟
:+فرشته،دخترخالم،این محمدحسنه،برادر بزرگتر محسن که خب
برادر منم میشه
انگشت میگذارد روي پسري که از بقیه بزرگتر به نظر می رسد،بیست
و سه،چهار ساله.
:+اینم احسانه،برادر کوچکمون
احسان هم حدودا یازده،دوازده ساله است....
فاطمه بغ کرده،باید او را از این حال و هوا دربیاورم._:چی شد که
اومدي خونه؟تنــها اومدي؟
:+نه با محسن اومدم،اومدم یه دوش بگیرم،لباسامو عوض کنم .
:_پس من مزاحم شدم..
#ادامه_دارد
@gholch🌹
💫گلچیــــ🌸ــــن شده ها💫
📚فراری 25 کتابم را می بندم و بـه سرعت به طـرف هــال میروم،مامان مشغول تمــاشـــاي یکی از سریال هاي
سلام به اعضای محترم کانال گلچین شده ها
🌙شبتون بخیر و آرام
با عرض پوزش ادامه این رمان را در شب های آینده بخونید..
✨شب
سکوت
درد
و صدای قدمهای تو
✨به هنگام رفتن
چه بی محابا
در سرم
تکرار می شود
✨وقتی که من
در ازدحام
بغض های دلتنگی
در آغوش فاصله ها
وهم انگیز
جان میدهم
#م_محمدپور
@gholch🌹