🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🕊 #معرفی_شهید 🕊 🌹طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری🌹 🔹ولادت : ۶۷/۱۱/۱۳ 🔸شهادت : ۹۳/۱۱/۲۶ سامرا 🔸مزار :
🌹#نـگاه_حــرام
#توفیــق_شهـادتــــ
بغداد بودیم ، میخواستیم با هم بریم بیرون ، به من گفت : وضعیت حجاب در بغداد چطوره ؟ گفتم : خوب نیست ، مثل تهرانه .
گفت : باید چشممون را از نامحـرم حفظ ڪنیم تا توفیق شهادتــ را از دست ندیم . بعد چفیه اش را انداخت روی سر و صورتش .
در ڪل مدتی ڪه در بغداد بودیم همینطور بود . تا اینڪه از شهر خارج شدیم و راهی نجف شدیم .
🕊 طلبه شهید محمد هادی ذوالفقاری 🕊
http://sapp.ir/golestanekhaterat
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
✍ مادر #شهید محمد هادی ذوالفقاری:
#نڪات_تربیتی
از روز اول به ما یاد داده بودند ڪه نباید گرد گناه بچرخیم. زمانی هم ڪه باردار میشدم، این مراقبت من بیشتر میشد. بسیار در مسائل معنوی مراقبت میڪردم. به غذاها دقت میڪردم و هر چیزی را نمیخوردم.
📚 ڪتاب " پسرڪ فلافل فروش "
#نطفه_پاڪ
#شیر_پاڪ
#لقمه_حلال
http://sapp.ir/golestanekhaterat
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
#دل_نوشته
#تلنگر_تند
💟 میخوام از چیزایی بگم که خیلی وقته دلم میخواد بگم...
💟 میخوام از چیزایی بگم که خیلیا رو روشن کنم...
آهاے دختـ❤️ـر خانم چادرے، مذهبے، بسیجے، حزب الهے، مسجدے ...
آهاے آقا پـ❤️ـسر تسبیح به دست، مذهبے، بسیجے، حزب الهے، مسجدے، هیئتے..
آهاے شماهایی ڪہ تو خیابون و کوچه و بازار و این ور و اون ور ، محل به نامحرمتون نمیدید....
نگاه نمیکنید..
حرف نمیزنید..
و..
🍃🍂🍃
آره با شماهایی هستم که ادعا شهادت هم دارید.
با دختر خانمیایی که اسم تلگرامشونو میزنن،
چادریم😏
فاطمه زهرا😏
مدافع چادر😏
نوکر زینب😏
و....................
آره آقا پسر
با شمایی هستم که اسم تلگرامتونو میزنید:
فدایی رقیه😏
فدایی زینب😏
و......................
بیخیال همه ی این ادعا ها بشین تو رو والله.
مـــــــیـــخــــــوام بــــــگــــم:
تویی که میگی التماس دعا شهادت
تویی که چادر داری یا تسبیح
تویی که برا خودت میگی من الم بلم
بیاید #یاد_بگیریم
فضا مجازی و حقیقی ندارهههه به والله
خدا تغییری نمیکنههه
تو دنیای واقعی، نگاهم نمیکنی ب نامحرمت؟!
پس چرا تو دنیای مجازی، میری پی ویش و گل میگی و گل میشنوی؟!
مگه نشنیدیم که هرجا دو تا نامحرم باشن، سومی شیطانه...؟!
این فضا مجازی و واقعی نداره.
بیاید کمی از ادعاهامونو کم کنیم✋
بیاید ی لحظه از عکس شهید که رو پروفایل و گالری و زمینه مون هست، خجالت بکشیم✋
بیاید ی لحظه فکر کنیم✋
البته برا بعضیا فکر کردن درد داره!😏
آهای شماهایی که عکستوتو این وری و اون وری و اینجوری و اونجوری میذارید،
دختر و پسر هم ندارید، همتون
بیاین ، با این چیزا دلبری نکنید😔
با اسم شهدا و شهادت و حضرت زهرا و ...
دلبری نکنید برای دختر مذهبی، پسر مذهبی.
بیـاید حرمت همه چـیز رو نگه داریـم:
خـودمون
شـهدامون
ادعـامون
ڪسی که #شهادت بخواد، این کارا رو نمیکنه.
شهادت تو گمنامیه...
@golestanekhaterat
╰─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─╯
❄️❄️❄️
❄️❄️ ﴾﷽﴿
❄️
💠 #رمان_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۱۶۰
چشمان فرزانہ برق میزنند،برقے از جنس تحسین زنانہ!
مهدے سریع میگوید:بہ بہ عروس خانم!
تنم یخ میزند،از نگاہ هاے مهدے معذبم.
آب دهانم را با شدت فرو میدهم و با صدایے گرفتہ میگویم:سلام!
مهدے و فرزانہ جواب سلامم را میدهند،فرزانہ جدے میگوید:آیہ جون چرا اونجا وایسادے؟! بیا پیش ما دیگہ.
بہ زحمت خودم را بہ پایین پلہ ها میرسانم و نزدیڪ جمع میشوم.
مهدے و فرزانہ روے مبل سہ نفرہ اے ڪہ دور تا دورش بادڪنڪ ها را چیدیم نشستہ اند،مقابلشان ڪیڪ ڪوچڪے بہ شڪل قلب روے میز خودنمایے میڪند.
پاڪت هدیہ من و پاڪ نامہ اے ڪنار ڪیڪ بہ چشم میخورند،همتا و یڪتا ڪنار هم روے مبل دونفرہ نشستہ اند.
هادے هم روے مبل تڪ نفرہ اے جا نشستہ و سرش را تا آخرین حد ممڪن پایین انداختہ.
پاهایش را عصبے تڪان میدهد و لبش را مے گزد!
احساس میڪنم ڪم ماندہ پَس بیوفتم! لبخند ڪم جانے مهمان لبانم میڪنم و بہ سمت فرزانہ و مهدے میروم.
همانطور ڪہ با فرزانہ روبوسے میڪنم میگویم:تبریڪ میگم،الهے صد سال دیگہ ڪنار هم سلامت و خوشبخت زندگے ڪنید.
فرزانہ مهربان میگوید:ممنون عزیزم!
نوبت بہ مهدے میرسد،دستش را مقابلم دراز میڪند.
بہ چشمانش خیرہ میشوم؛تنها صمیمت و مهربانے در چشمانش موج میزند.
دستش را آرام میفشارم:عمو بهتون تبریڪ....
اجازہ نمیدهد حرفم را ڪامل ڪنم،بوسہ ے ڪوتاهے روے پیشانے ام مے نشاند و میگوید:بابا! منو مثل پدرت بدون!
نفس عمیقے میڪشم و لبخند تصنعے اے نثارش میڪنم.
روے مبل تڪ نفرہ اے دور از هادے مے نشینم،انگشتانم را در هم قفل میڪنم و سرم را پایین مے اندازم.
همتا و یڪتا شعر میخوانند و دست میزنند،مهدے میگوید:هادے!
هادے همانطور ڪہ زمین را نگاہ میڪند میگوید:بلہ؟!
ریتم نفس ڪشیدن هایش عصبیست!
مهدے میخندد:نمیخواے دل از پارڪِتا بڪنے؟
هادے دستہ ے مبل را میفشارد و از جایش بلند میشود.
روے مبل تڪ نفرہ اے دور از هادے مے نشینم،انگشتانم را در هم قفل میڪنم و سرم را پایین مے اندازم.
همتا و یڪتا شعر میخوانند و دست میزنند،مهدے میگوید:هادے!
هادے همانطور ڪہ زمین را نگاہ میڪند میگوید:بلہ؟!
ریتم نفس ڪشیدن هایش عصبیست!
مهدے میخندد:نمیخواے دل از پارڪِتا بڪنے؟
هادے دستہ ے مبل را میفشارد و از جایش بلند میشود.
صدایش ڪمے مے لرزد:ببخشید....یڪم از ڪاراے شرڪت موندہ باید انجامشون بدم!
با گفتن این جملہ سریع بہ سمت پلہ ها میرود،مهدے و فرزانہ متعجب نگاهش میڪنند.
از روے مبل بلند میشوم و معذب میگویم:بخاطرہ منہ! میرم لباسمو عوض ڪنم.
چند قدم از جمع دور میشوم ڪہ مهدے دلخور صدایم میزند:آیہ!
بہ سمتش برمیگردم،اخم میڪند:بس ڪنید این مسخرہ بازیا رو! انگار هفت پشت بہ هم غریبہ اید.
آرام میگویم:با این وضعِ من نمیاد پایین!
سپس با عجلہ از پلہ ها بالا میروم،نزدیڪ در اتاق همتا و یڪتا ڪہ میرسم ڪسے از پشت دستم را مے ڪشد!
میخواهم جیغ بزنم ڪہ دست دیگرش را روے دهانم میگذارد!
با چشم هاے گشادہ شدہ نگاهش میڪنم،هادے با اخم بہ چشمانم زل زدہ!
تقلا میڪنم دستش را بردارد ڪہ محڪم تر دستش را دهانم مے فشارد.
شب چشمانش طوفانیست!
سیاهے ترسناڪ چشمانش گرہ میخورد با نگاہ ترسانم.
دندان هایش را روے میفشارد،آرام ولے محڪم اخطار میدهد:نخواہ وارد خط قرمزاے من بشے و همہ چیو بہ هم بریزے! تفهیم شد....؟!
وَ از نگاهت چہ بگویم؟
ڪہ چہ با جانم ڪرد....
نویسنده این متن
#لیلی_سلطانی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷