گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_هشتاد_و_دوم 🦋
واقعاً سرمایه ای عظیم، و وجود بزرگوارش در همه جا موجب برکت بود .
در محیطی که علی آقا بود گناه نبود.
هر نقطه ضعفی با نظر او اصلاح می شد.
به همین خاطر، آمار #شهدای _مخابرات ، از همه جا بالاتر بود .
قدرت جاذبه عجیبی داشت .
دوری از او برابر بود با سستی در #نماز و #عبادت، سستی در فروتنی یا بعضی اوقات، غیبت .
هیچ وقت امر یا نهی نمی کرد .
گاهی اوقات که اتفاق یا کاری را برای علی آقا تعریف می کردیم، اگر تبسم می کرد، می فهمیدیم رضای خدا در آن کار بوده یا هست .
اگر سرش را پایین می انداخت، متوجه می شدیم که آن کار مشکوک بوده یا درست نبوده است.
در عین حال متواضع بود .
یعنی نمی گذاشت لغزشی در عملی به وجود بیاید .
از تواضع گفتم یاد ادب و نزاکت او افتادم.
روزی رفتیم خانه عمه تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد .
حال و احوالی بپرسد .
خانه عمه ، خانه ای بود که یک مرد اهوازی آن را در اختیار لشکر گذاشته بود .
این خانه شامل چنداتاق متاهلی و مجردی و یک خط تلفن بودکه بچه ها به دلیل راحتی و رفاهی که در این خانه بود، اسمش را خانه عمه گذاشته بودند.
آن روز ، علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد .
من متوجه رفتارش بودم .
دو زانو نشسته بود،مثل اینکه مادرش روبه روی اوست . آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد .
من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم. که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد.
این بنده خوب فقط #خدا را می دید و عشق به ائمه اطهار داشت .
دم دمای غروب بود که رفتم سنگر اپراتوری مخابرات که سری به علی آقا بزنم ، دیدم همان دست مجروح و فلج شده را روی پوتین گذاشته و با نخ و سوزن مشغول وصله کردن آن است .
پوتین او همیشه از قسمت پاشنه زود تر از هر جای دیگر آن پاره می شد و ما غافالن تا آخرین لحظات شهادتش هم ندانستیم که او پاشنه پایش را هم از دست داده است .
گفتم: « علی آقا ، پوتین نو که هست، چرا اینقدر خودتان را زحمت می دهید؟ چند سال می خواهید این پوتین را بپوشید؟»
لبخندی زد و گفت : « فعلا جان دارد تا جان ما را بگیرد . از یکی دوتا وصله هم بدش نمی آید . »
ناگاه به یاد قصه امام متقین افتادم که وصله بر وصله می زد.
دیدن این صحنه ها ساده نیست . باید ببینی ، که وقتی دیدی ، اگه دلت حلقه ای برای اتصال داشته باشد وصل می شوی .
بخاطر همین بود که تا دهان باز می کرد مخلصش می شدی .
نمونه های زیادی دیده بودم یکبار بعد از عملیات رمضان، تعدادی از بچه های سیستان و بلوچستان به مخابرات لشکر ملحق شدند .
اینها کارمندان شرکت مخابرات بودند که به عنوان بی سیم چی،همراه با رییس اداره به منطقه آمده بودند
.
بنابر شکل کار ، بین این بچه ها و آقای کردی که ریس اداره کل مخابرات بود، با علی آقا ارتباط برقرار شد .
هنوز مدتی نگذشته بود که ایشان یکی از مریدان علی آقا شد .
این برای ما طبیعی بود .
ما کسی را ندیدیم که دوبار با علی آقا سر یک سفره بنشیند یا شبی را با #قرآن در محضر او باشد و دچار انقلاب درونی نگردد.
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman
گلزار شهدای کرمان
🌷امروز سالروز شهادتِ #شهید_سید_مصطفی_میر_کمالی ، برادرِ #شهید_سید_مجتبی_میر_کمالی است؛ برادرانی که
🌹 #شهید_سید_مصطفی_میر_کمالی
📝 فرازی از وصیتنامه :
به امام امت، #خمینی بت شکن و مردم #شهید پرور ایران اطمینان میدهم که تا آخرین قطره خون خود برای دفاع از #اسلام و #قران با کفّار جنگیده و پیوسته گوش به فرمان امام امت باشم.
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_نود_و_چهارم 🦋
امّا بچّه ها او را به اصرار کنار کشیدند. در اوج خستگی بودم که دیدم علی آقا جلوی سنگر ایستاده است و نگاه میکند.
نمی دانم چطور شد که در یک لحظه به بچهها گفتم: «شربت؛ فقط شربت خنک»
دوباره مشغول کلنگ زدن شدیم و عرق می ریختیم که یکدفعه دیدم علی آقا با کتری بزرگی بالای سرم ایستاده.
گفتم: «خیر #امام_حسین (ع)، یک لیوان آب بده که بریدیم!»
لیوان اول را همه خوردیم و از تشنگی نفهمیدیم چه بود. در دور بعدی، همه فهمیدند شربت بوده و علی آقا را در بغل گرفتند.
این #شهید عالی مقام لحظه ای از وقتش به بطالت نمی گذشت، یعنی هر وقت فرصتی پیش می آمد، علی آقا مداد کوچکی را که پشت گوش گذاشته بود، بر می داشت و داخل صفحات قرآنی را که همیشه همراهش بود، ضربدر می زد.
واقعاً نمی دانستیم چه کار می کند؛ امّا می دانستیم از حداقل وقت خودش بیشترین استفاده را می کند. 👌
#قرآن او کم نظیر بود و من آرزو داشتم نمونه ای از آن را پیدا کنم.
روزی پرسیدم: « این ضربدرها چه مفهومی دارد؟!» 🤔
می گفت:«چیزی نیست.»
اصرارم را که دید، گفت : «سه تا آیه انتخاب می کنم و ضربدر می زنم. دور اول را که شروع و تمام کردم، ضربدری هم در حاشیه می گذارم تا دفعات تلاوت مشخص نشود.»
در آخر، ضربدرها را می شمارم و زمان بندی می کنم که طیِّ چند روز تلاوت، موفق به حفظ سوره شده ام.
نمی دانم چند دور این کار را انجام داده بودند؛ اما در گفتگوها معلوم بود که حافظ قرآن است.
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman
گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_نود_و_پنجم 🦋
نمی دانم چند دور این کار را انجام داده بودند؛ اما در گفتگوها معلوم بود که حافظ #قرآن است.
بالاخره بعد از چند وقت انتظار، یک روز قبل از #عملیات، گردانها رسیدند به جایی که لشکر ما مستقر بود.
محل لشکر، سهل ترین گذرگاه عبور نیروهای منطقه محسوب می شد.
علی آقا که این موضوع را فهمید، خیلی خوشحال شد؛ چون تصور می کرد با این عملیّات همراه خواهد بود.
امّا وقتی گفتیم قرار است شما اینجا باشید و به وضع ارتباطات سر و سامانی بدهید،خیلی دلگیر شد. 😔
از هر فرصتی استفاده می کرد تا پیشقدم باشد.
توضیح و تفسیر موقعیّتِ عملیّات را که شنید قبول کرد بماند؛
امّا موقع حرکت گردانها دیدم که با آن پایِ مجروح و مصدوم به دنبال بچههایی که هرگز آنها را ندیده بود، می دود،دست در گردنشان می اندازد، پیشانیشان را می بوسد، حدیث #شهادت می گوید و مظلومانه با آنها وداع می کند؛ 😔
حالتی که ما به گریه افتادیم. 😭
موقع خداحافظی بغض گلویم را فشرده بود. می دانستم اگر دهان باز کند و چیزی بگوید، از خجالت آب می شوم. 😰
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman
💎 #سالروز_شهادت 💎
🍃سلامى از كربلاى خونين سوسنگرد...
✍اينك كه ما خود را براى "نبردسخت" با دشمنان #خدا آماده مى سازيم اميدى به برگشت ما نيست !!
♨️براى همه شما پيامى دارم
اى مردم #مسلمان به خود آييد و "دشمن" را بشناسيد و بدانيد كه اگر چه گروه گروه شده اند ولى همه يك "هدف" دارند و آن هم نابودى "اسلام" است و بدانيد كه بقاى #قران و #اسلام و حكومت الله به خون شهيدان وابسته است و بس .
🔰فرازی از وصیتنامه
#شهید_محمود_مددنیا
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
🕊 شهید شاخص شهرستان #جیرفت
🔰 آیا گناهانی که با حضور #خداوند انجام می شوند، می توانیم در حضور یک فرد معمولی انجام دهیم؟ 🤔
چقدر ما بی شرم هستیم، مگر باور نداریم؛ خداوند حاضر و ناظر است. اگر حاضر است؛ پس بترسیم، بلرزیم و هرکار را با حضور او بدانیم و دست از گناه برداریم و #قرآن را یاد بگیریم،احکام را یاد بگیریم و به آن عمل کنیم.🍂
💠💠💠
[فرازی از #وصیت_نامه
#شهید_محمد_مشایخی]
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
#سردار_بی_مرز 🦋 خاطرات شهید حاج قاسم سلیمانی 🌷 ♦️به روایت "محمد مهدی البیاتی"،عضو شورای مرکزی سازم
#سردار_بی_مرز 🦋
خاطرات شهید حاج قاسم سلیمانی 🌷
حفظ کردن قرآن روی صندلی عقب❗️
سرزده آمد به جلسه #قرآن روستا.
مثل بقیه نشست یک گوشه و شروع کرد به خواندن، از حفظ!!
پرسیدم:
شما با اینهمه مشغله چطور فرصت حفظ قرآن داشتید؟!
#حاج_قاسم گفت:
در ماموریت ها، فاصله بین شهرها را عقب ماشین مینشینم و قرآن میخوانم.
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرات خ
#قسمت_بیست_هفتم 🦋
"ایستگاه قطار"
ایستگاه قطار غلغه بود؛ دوباره آینه، دوباره #قرآن، دوباره بوی اسپند.
به رسم کرمانی ها بوی کُندر هم به مشام میرسید. برخلاف مراسم بدرقه در جیرفت، در ایستگاه قطار کرمان تنها نبودم، حسن و اکبر هم بودند.
صدای سوت قطار که پیچید توی ایستگاه، آخرین دلهره هایم از میان رفت.
سه نفری رفتیم توی یک کوپه ی چهارنفره و در را بستیم.قطار، مثل دژی، انگار به من امنیت میداد.
جلوی در قطار پاسدار ها با دقت اسامی را از روی لیست میخواندند و حواسشان بود کسی خارج از لیست وارد قطار نشود.
اما متوجه نشدند که توی آن شلوغی نوجوانی زبل، از لابه لای پاهای رزمندگان و کوله پشتی های آنها، داخل قطار خزید؛
سراسیمه به آخرین واگن قطار رفت و در کوپه ای خالی زیر تخت ها پنهان شد.
او "سلمان زاد خوش" بود.
قطار راه افتاد؛ آهسته آهسته. مردم صلوات فرستادند؛ بلند بلند.
قطار سوت کشید و سرعتش بیشتر و بیشتر شد. ایستگاه جا ماند، شهر کرمان جا ماند.
قطار در بیابان های آن سوی شهر فرو رفت.
پاسدار ها برای آمار گیری به یک یک کوپه ها سر زدند. کسی اضافه سوار نشده بود، لیست ها با نفرات مطابقت داشت.
یک ساعت بعد، قطار که از ایستگاه زرند گذشت، سلمان عرق ریزان از مخفیگاهش بیرون آمد.😥
با دیدن او همه خندیدند.😂
حتی پاسدار های محافظ قطار هم، با دیدن قیافه ی مچاله شده ی سلمان، جنگ تحمیلی او را پذیرفتند و از آن بی قانونی گذشتند و گذاشتند با قافله بماند تا آخر خط .
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
#تلنگر
معلم گفت: وقتی #قرآن هست؛
دیگه #ولایت_فقیه نمیخواد..! 😑
شاگرد گفت: وقتی کتاب هسٺ ؛
دیگہ معلم نمیخواد..!😁
🍃"پشت ولی و ولایٺ هستیم"🍃
#سردار_دلها
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
#مناجات_نامه 🌓 💔 نیایش «شهید چمران» با خدا: 🍃 خدایا؛ از بد کردن آدمهایت، شکایت داشتم به درگاهت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مناجات_نامه ✨
خدایا..!
شهادتم را در راهِ #اسلام و #قرآن، که خاری در چشم دشمنان است بپذیر. 🤲
#شهید_حسین_تاجیک
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
#گلزار_شهدای_کرمان #شهید_شاخص 🕊 شهید... در کلام #شهید....🌱 وصف شهید علی ماهانی؛ از زبان #سردار_سل
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📱ویژه #استوری
🔰 سردار سپهبد، #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی :
♦️در لشکر ۴۱ثاراللّه دوتا آقا وجود داشت،
یکی «علی آقا ماهانی» و یکی هم
«حسین آقا یوسف الهی»
✍ ویژگی اخلاقی،
#شهید_علی_ماهانی
💤 علی آقا روح بلندی داشت. بیشتر اهل عمل بود تا اینکه توجیه کند. او هیچ وقت کسی را به #نماز سفارش نمی کرد. بلکه در جلسات #قرآن با تفسیر و تمسّک به آیات الهی و با اعمال و رفتارش دیگران را به نماز دعوت می کرد. به درجه ای از یقین رسیده بود که وجود و حضورش، روی دیگران تأثیر می گذاشت.
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@GolzarShohada_Kerman
30.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید | آقای «مسعود خاتمی» از قاریان قرآن کریم که متاسفانه در اثر یک عارضه نامعلومی دچار لرزش بدن و لکنت شدند و نمیتونن درست صحبت کنند ...
👈اما عجیبه ایشون برای خوندن #قرآن مشکلی ندارند!!
🔻این فیلم رو با اجازه خودشون گرفتند که پخش کنند که هم معجزه قرآن رو ببینیم و هم برای عافیت و سلامتی ایشون خیلی دعا کنیم...
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman