فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 #کلیپ | #دلتنگی
🔻 از ما که گذشت الهی هیچکس از سفر جا نمونه...
#جامانده_شهداییم
#راهیان_نور
🌷🍃🌷🍃
#ڪانال_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد
✨کاش اندکی، مثل شما
قلب هامان تحت تسخیر #خدا بود!
تا گام هایمان
اینگونه #زمین_گیر زمین نشود🍂
#صبحتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
💠 فرازی از وصیت نامه شهید فرخ یزدان پناه:
«عزیزان!
زینب وار آنگونه که شب عاشورا
زینب یتیمان حسین (ع) را جمع آوری کرد،
یتیمان را جمع آوری کنید.
ونگذارید گرد یتیمی آنان را احاطه کند.»
#شهید_فرخ_یزدان_پناه
#یادشباصلوات
🌱🌷🌱🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
*#براساس_زندگینامه_شهیدحبیب فردی*
*#نویسنده_آرزو_مهبودی*
*#قسمت_چهل_و_نهم*
حمید با سر و صورت عرق کرده از خواب میپرد. قلبش مثل طبل در سینه می کوبد.خواب عجیبی دیده است .انگار خواب نبود و در بیداری داشت اتفاق میافتاد.دیده بود که توی کوچه حکومت نظامی است و حبیب با یکی از دوستانش هردو زخمی شدهاند و در حیاط خانه هستند. حمید بالای سرشان ایستاده بود و نگاهشان می کرد. نمیدانست چه کار باید بکند.حبیب ملحفه سفیدی را از کنارش برداشت و به طرف او گرفت و با لحنی پر از خواهش به حمید گفت:این کفن منه بگیرش و دورم بپیچ ،بعدش منو همینجا توی باغچه خونه دفن کن»
حمید ملحفه را از دستش گرفت و آن را دور حبیب پیچید. اما ملحفه برای قدبلند حبیب کوتاه بود و پاهایش بیرون مانده بود.
حمید نمیداند چه کند.بابیل مشغول کندن باغچه شده بود که حبیب را توی آن دفن کند که یکدفعه هراسان از خواب پریده بود.
صلوات می فرستد و دوباره دراز می کشد. فکر می کند چه خواب بدی! حتماً حبیب الان حالش خوب است. دو روز دیگر هم به سلامتی برمیگردد.این خواب هم حتماً بر اثر شام سنگین امشب است توی مهمانی پاگشا.شاید هم به خاطر زخمی شدن پیشانی محسن که عمویش اینقدر خاطرش را می خواهد. بعد با خودش می گوید ««خدا کنه تا وقتی حبیبی برمیگرده پیشانی محسن خوب شده باشه و گرنه ببینه خیلی ناراحت میشه»
چشم هایش را روی هم می گذارد و سعی می کند دوباره بخوابد.اما نمی تواند تا چشمی بند چهره حبیب می آید جلوی چشمش که ملحفه سفید را گرفته و به طرفش می گوید:« همینجا توی باغچه خاکم کن»
🌹🌹🌹🌹
حمید در اداره از ما حال عجیبی دارد اصلاً نمی تواند روی کارش متمرکز شود.از صبح دلشوره دارد .در این فکر است که امروز هر طور شده به شماره تلفن محل اقامت حبیب در کردستان را پیدا کند و به او زنگ بزند تا دلشوره اش آرام بگیرد.
به خودش دلداری میدهد که وقتی زنگ بزند ،حبیب حتما پشت تلفن کلی میخندد و میگوید: باز هم دلواپس من شدی کاکو؟! من صحیح و سالم و سلامتم .دو روز دیگه میام شیراز خدمتتون..»
ناگهان با شنیدن اسم و فامیلش از دنیای خیالات به بیرون پرتاب میشود. دارند او را پیج میکنند. دلش میریزد. سریع صحنه خواب دیشب جلوی چشمش ظاهر می شود. گلایدر اداره کارش دارند. خودش را می رساند جلوی در چند تا از بچه های سپاه با ماشین شورلت قهوهای رنگ جلوی در منتظر هستند.تا چشمش افتاد به آن ها که از دوستان حبیب حسن آه از نهادش بر می آید.سلام و احوالپرسی می کند و آنها خیلی عادی جواب میدانند و میگویند باید همراهشان بیاید که بروند سپاه .
حمید بی مقدمه میپرسد :«حبیب شهید شده.. مگه نه؟!»
آنها از این هر جا می خورند اما سعی می کنند به روی خودشان نیاوردند .یکیشان دست میگذارد روی شانه حمید :«نه فقط زخمی شده »
حمید با اصرار می گوید:« میدونم شهید شده بهم بگین»
دیگر می گوید بابا چه اصراری داری شما !! گفتم که زخمی شده و بردنش تهران آنجا بستریه»
حمید دیگر حرفی نمی زند از خواب دیشب و آشوبی که از صبح در دلش بپاست. می داند اتفاقی افتاده و بیش از حبیب شهید شده است.همراهشان سوار ماشین سپاه میشود و می روند دفتر مهندس طاهری که فرمانده سپاه استان فارس است.
با دیدن حمید جا بلند می شود و جلو میآید او را در آغوش می کشد و بی مقدمه میگوید :«به خدا بوده حبیب رو میدی»
حمید می پرسد: حبیب شهید شده؟!
مهندس طاهری کمی مکث می کند و بعد می گوید: بله شهید شده»
#ادامه_دارد...
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
19.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | دیدار آخر
🔺 روایت مادر شهید محمد معماریان از آخرین دیدار با فرزند شهید خود
#شهیدمعماریان
🌷🍃🌷🍃
#ڪانال_شهدا
#نشردهیـد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
💫یادی از طلبه شهید حبیب روزی طلب 💫
🌷با حبیب و چند نفر از دیگر روی تپه 175 بودیم، حبیب ایستاد تا تیربار دشمن را بزند که تیری به قلبش نشست و به زمین افتاد. دست و چشم هایش رو به آسمان بود. به اجبار باید عقب می آمدیم و امکان عقب آوردن حبیب نبود...
بعد از عملیات به توصیه حبیب به شیراز و حوزه شهید نجابت رفتم تا درس طلبگی را شروع کنم. به آیت الله نجابت گفتم می خواهم چیزی در مورد حبیب بنویسم، اگر شما هم در مورد حبیب فرمایشی دارید بگویید تا بنویسم.آقا گفت: بنویس. آقای نجابت کلمه به کلمه املاء فرمودند و من کلمه به کلمه نوشتم: بسمالله الرحمن الرحیم، این بزرگوار رضوانالله علیه از یک سال قبل از شهادت پر سعادتش، با بنده اظهار دوستی و وداد نمود و تدریجاً هدف عالی خودش را که معرفت خداوند و اولیای عظام خداوند است ظاهر فرمود و روزبهروز انقطاعش از غیر خدا رو به فزونی داشت. حتی دو هفته قبل از حرکت ایشان بهطرف جبههٔ مبارکه، آنچه لازمهٔ انقطاع تام بود مالک شده بود و از مرتبهٔ سلوک و عالم تخیل عبور فرموده بود...
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰 #سیره_شهدا | #رعایت_قانون
با آقا محمد داشتیم می رفتیم جایی، پیچیدم توی خیابان یک طرفه...
زد روی پام و گفت: داری گناه می کنی... توی قانون جمهوری اسلامی یک طرفه رفتن ممنوعه.
قانون رو رعایت نکنی، گناه کرده ای؛ مثل اینکه نمازت قضا بشه.هیچ فرقی هم نمیکنه...
📗 یادگاران/ ص ۳۸
🌷🍃🌷🍃
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
نشردهید
#شهیدی که زمان شهادتش را اعلام کرد 😭
🔹گفت: نماز خواندی؟
گفتم: چند دقیقه دیگه می خونم.
گفت:بلندشو،دقیقه ی دیگه وجود نداره،شاید بلندشدی زمین خوردی نشدنماز بخونی!
لب حوض وضو میگرفت.گفت از امروز بشمار 6ماه دیگه شهید میشم!
4روز مانده بودبه 6ماه.باران شدیدی می آمد. گفتم لباسات رابده بشورم.
گفت:نیاز نیست زحمت بکشی تا 4روزدیگه شهید میشم.
4روز بعد، زمان نماز ،شهیدشد.
#شهیدابراهیم اسکندری
#شهدای_فارس
#سالروزشهادت
🌷🍃🌷🍃
#ڪانال_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌱صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
چه رازی است؟✨
#شهید_ابراهیم_هادی🕊️
#صبحتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🔹بینهایت از غیبت کردن متنفر بودن و بقول همکاران و دوستانشون در موقع صحبتها در جمع همکاران و دوستان هر جایی صحبت غیبت میشد سریع حرف رو عوض میکردن،
🔹دارای حب و حیا بود ... بطوری کـه در مراسم هایی که شئونات اسـلامی رعایت نمی شد شرکت نمیکردن... رفتارش در کل جوری بود که تأثیر مثبت بر اطرافیان می گذاشت ...
🔹خیلی به من تأکید اکید میکردن بچه هام را در مراسمهای مذهبی شرکت بدهم اعم از مولودیها و عزاداریها و ...
کلا در مورد زندگی ائمه خیلی با ما صحبت میکردن از جمله حضرت زهـرا (س) و سعی میکردن غیر مستقیم یا مستقیم منظورشون برسوند.....
#شهیدمدافع_حرم
#شهیدمحمدامین_زارع
#سالگردشهادت
#شهدای_ﻏﺮﻳﺐ_فارس
🌷🍃🌷
#ڪانال_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
*#براساس_زندگینامه_شهید_حبیب_فردی*
*#نویسنده_آرزو_مهبودی*
*#قسمت_پنجاهم*
حمید می نشیند چشمش داغ می شود :«میدونستم خواب دیده بودم.خودش توی خواب بهم گفت که شهید شده.
مهندس طاهری صبر میکند تا حمید کمی آرام شود و بعد می گوید: «شما الان باید بری خونه و خانواده را آماده کنید که از این قضیه اطلاع پیدا کنند. البته اگر میتونی خودت بهشون خبر بدی بهتره اگر هم نمیتونی ما خودمون...
_نه ممنون .خودم بهشون خبر میدم.
و فکر می کند چطور باید به آنها بگوید !!آنها که همه جا را آب و جارو کرده اند لباسهایش را شستند و چشم انتظار برگشتنش هستند بگوید که دیگر حبیب به خانه بر نمی گردد.!
مهندس میگوید *«ما تمام تلاش خودمان را میکنیم که تشییع جنازه باشکوهی براش ترتیب بدیم چون حبیب فردی اولینشهید سپاه فارس محسوب میشه»*
🌹🌹🌹🌹🌹
در آن شب حادثه اصغر با لباسهای پر از خون می دوید. صفیر گلوله هایی را که از کنارش میگذرند حس میکند. واژگون شدن ماشین همهشان پیاده را پرت شده بودند و اسلحه هایشان هم از دستشون افتاده بود.عقربه سرعت از جا بلند شده و به سمت انتهای خیابان دویده بود و برای لحظه ای سر برگردانده و دیده بود که بقیه همراهانش به کوچه فرعی باریکی پیچیده بودند. اما بعد از آن دیگر برنگشت و یک نفس دوید.
فکرش این بود که خودش را به مقر برساند تا آنها بیایند و به داد بچهها برسند.فکر حبیب دلش را ریش می کند. هنوز باورش نمیشود که او شهید شده باشد .صحنه تیر خوردن و فریاد دردناک حبیب مدام در ذهنش تداعی می شود. بغض سنگین گلویش را می فشرد و باعث می شود نفس کشیدن اش را در حال دویدن سخت کند .
بعد از پشت سر گذاشتن چند خیابان دیگر از مهاجمان خبری نیست. آنقدر می دود تا به دیوار نیمه مخروبه می رسد که پشت آن زمین وسیعی است و برف کف آن را پوشانده است.
دست میزند و خود را میرساند آن سوی دیوار.زیر نور مهتاب خود را به سایه دیوار میکشاند و همان جا روی برفها به حالت سینهخیز دراز میکشد. هر آن ممکن است نیروهای دموکرات پیدایش کنند و هرگز به مقر نرسد.
دوباره یاد حبیب می افتد چطور بدون او برگرد به شیراز. دست میکشد به لباس خونی اش...خون حبیب ..!! واقعا حبیب شهید شد؟! اصلاً قرار نبود در این ماموریت باشد؟!!
چشم هایش را روی هم می گذارد و شروع می کند به خواندن قران تا این که قلبش آرام گیرد.ساعتی به همان حالت درازکش می مانند سرما کمکم بدنش را بی حس می کند. باید بلند شود و حرکت کند. به زحمت پا می شود و طول و عرض زمین را می دود تا پاهایش از حالت کرختی در بیاید.بعد به سمت رودخانه ای که همان نزدیکی است میرود. حاشیه رودخانه برای حرکت امن تر است.خشاب ها را از دور کمرش باز میکند و به همراه اورکت به رود خانه میاندازد که سر و وضع ظاهری رهگذران معمولی را پیدا کند.
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#ادامه_دارد...
15.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ تیرِ خلاص | #روایتگری
🎬 روايتگری حاج مصطفي باغبان
در بزرگترین گلزار شهدای جهان
🗓 ۵شنبه ٢٧ آبانماهِ۱۴۰۰ ، قطعه ۴۰
#یادشهداصلوات
🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75