eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿رودابه سراسیمه و بهت زده به رادیو خیره شد _صداش رو زیاد کن! گوینده با صدای مرتعش و هیجان زده گفت:« اینک به سخنان رئیس‌جمهور در این باره توجه کنید».لحظاتی بعد صدای بنی صدر از بلندگوی رادیو در فضای اتاق پیچید. علی اکبر و رودابه فقط چند کلمه را شنیدند «ارتش عراق.. تجاوز ....مرزهای ایران!» _خدا خودش رحم کنه حالا چطور میشه!؟ علی اکبر مشغول پوشیدن لباس‌هایش شد. _کجا داری میری مشتی؟! _مگه نشنیدی؟! خدا لعنتشون کنه! برم ببینم جریان چیه؟! نگاهی به بچه ها که هنوز در خواب خوش کودکانه شان بودند انداخت. _مواظب بچه ها باش، صدای رادیو را هم کم کن یه وقت هول نکنند من زود برمیگردم. _محض رضای خدا خیلی معطل نکن .من نمی‌دونم دست تنها چیکار کنم. علی اکبر خواست او را دلداری دهد:« همینجا بمون گوشت به رادیو باشه الساعه میگردم» با رفتن رودابه تسبیح به دست ،به کودکانش خیره شد. 🌿🌿🌿🌿 مهران پرسید: مگه تو نمیای خونه؟! هاشم همانطور که بند کفشش را می‌بست جواب داد: _تو برو من یکی دو ساعت دیگه برمیگردم. _کجا میخوای بری.؟ _یه سر میرم پیش ببچه ها خبر های بیشتری دارند . مقابل در بزرگ مسجد یک بار دیگر ایستاد.مردم هنوز به درستی نمی توانستند این خبر را باور کنند و یا نمی‌دانستند چه باید بکنند . دو به دو یا چند به چند نفر سر در هم فرو برده و درباره آنچه شنیده بودند حرف می‌زدند. _انگار از طرف کردستان حمله کرده.. _نه بابا رادیو اسم خرمشهر را آورد از آنجا وارد شدند! _شهر را هم گرفتن؟!! _به این مفتی ها هم که نیست. _آخه از دست یه عده افراد معمولی بی ‌سلاح چه کاری برمیاد مگه شوخیه! هاشم سراسیمه که به سخنان مردم گوش می‌داد به سرعتش افزود.به خیابان‌زند رسید. یاد روزهای انقلاب افتاد و سختی‌هایی که برای این استقلال و آزادی کشیده بودند و حالا بعثی ها برای پاره پاره کردن آن دندان تیز کرده بودند. از این فکر بغض شکست و آتش دلش را با زلال اشک ای فرو نشاند. 🌿🌿🌿🌿🌿 «بگیر بخواب فردا روز اول مدرسه است» هاشم پدرش را دید که باعث چشمانی خسته و خواب‌آلود بالای سرش ایستاده کمی خودش را جابجا کرد و گفت: «از شما برو بخواب من هم کم کم میخوابم» علی اکبر کنار او روی تخت نشست و وجودی که بخواهد اعترافی بکند گفت خوابم نمیره» هاشم ملافه را روی دوش پدر انداخت .علی اکبر ملافه را دور خودش پیچید و سپس به روداب و بچه‌ها که گوشه حیاط خوابیده بود نگاه کرد. _خدا میدونه حالا توی شهرهای مرزی چه خبره و زن و بچه های مردم در چه وضعیتی هستند! _این مردم کی رنگ امنیت و آسایش را می‌بیند؟! توی این یک سال و نیم که از انقلاب میگذره هر روز یک غائله ای درست کردند. این گروهک ها هم شدن قوز بالا قوز.امروز توی این اوضاع و احوال ریخته بودند توی خیابان‌ها به روزنامه فروشی‌ها و همان بحث ها و شعارهای همیشگی. _همشون سرشون توی یک آخوره. اونا از بیرون اینها هم از داخل! ولی راه به جایی نمی برند به امید خدا تنها هم خاموش میشه و روسیاهی برای اینها میمونه. 🌹🌹🌹🌹 ادامه دارد... در واتس اپ👇 https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872 در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
و ... 🌸🌸🌸 👇👇👇*دعای هفتم صحیفه سجادیه* *یا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکارِهِ، وَ یا مَنْ یفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ، وَ یا مَنْ یلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَی رَوْحِ الْفَرَجِ.*  *ذَلَّتْ لِقُدْرَتِک الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِک الْأَسْبَابُ، وَ جَرَی بِقُدرَتِک الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَی إِرَادَتِک الْأَشْیاءُ.*  *فَهِی بِمَشِیتِک دُونَ قَوْلِک مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِک دُونَ نَهْیک مُنْزَجِرَةٌ.*  *أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِی الْمُلِمَّاتِ، لَا ینْدَفِعُ مِنْهَا إِلَّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا ینْکشِفُ مِنْهَا إِلَّا مَا کشَفْتَ*  *وَ قَدْ نَزَلَ بی یا رَبِّ مَا قَدْ تَکأَّدَنِی ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بی‌مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ.*  *وَ بِقُدْرَتِک أَوْرَدْتَهُ عَلَی وَ بِسُلْطَانِک وَجَّهْتَهُ إِلَی.*  *فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُیسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ.*  *فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِی یا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِک، وَ اکسِرْ عَنِّی سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِک، وَ أَنِلْنِی حُسْنَ النَّظَرِ فِیمَا شَکوْتُ، وَ أَذِقْنِی حَلَاوَةَ الصُّنْعِ فِیمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِی‏ مِنْ لَدُنْک رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِیئاً، وَ اجْعَلْ لِی مِنْ عِنْدِک مَخْرَجاً وَحِیاً.* *وَ لَا تَشْغَلْنِی بِالاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِک، وَ اسْتِعْمَالِ سُنَّتِک.*  *فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بی‌یا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَی هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی کشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ، فَافْعَلْ بی‌ذَلِک وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْک، یا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.*
🌸💐🌸💐🌸 اﻋﻼﻡ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻏﺪﻳﺮ, ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ اﺯ ﻛﺘﺎﺏ ﺁﻳﺎﺕ ﻭﻻﻳﺖ ﺩﺭ ﻗﺮاﻥ 👇👇👇 1: ﺑﺮاﺩﺭ مجید غنچه علی ◀️اﺯ یزد 2: ﺧﻮاﻫﺮ زینب شیری◀️ اﺯ قم 3: ﺧﻮاﻫﺮ مطهره ترابی ◀️اﺯ دامغان 4 :ﺧﻮاﻫﺮفاطمه محبی◀️ اﺯ شیراز 5: ﺑﺮاﺩﺭ علی اصغر داسی ◀️اﺯ نیشابور 🌸🌹🌸🌹 : ﻋﻠﻴﺮﻏﻢ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﻘﺮﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﺪاﻳﺎﻱ ﻧﻔﺮاﺕ ﺑﺮﺗﺮ, ﻛﺎﺭﺕ ﻫﺪﻳﻪ 80 ﻫﺰاﺭ ﺗﻮﻣﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﺧﻴﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﻫﺪﻳﻪ 100 ﻫﺰاﺭ ﺗﻮﻣﺎﻧﻲ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ ✅👏 👇👇👇 ﻳﻪ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﻳﮕﻪ : ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﺎﻻﻱ اﻋﻀﺎﻱ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ, اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻴﻢ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﻳﺰﻩ ﺩﻳﮕﻪ اﺿﺎﻓﻪ ﻛﻨﻴﻢ ﻭﻟﻲ اﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﻘﺪاﺭ ﻛﻤﺘﺮ.... ﺑﺎﺯ ﻫﺪﻳﻪ اﻣﻴﺮاﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ ع ﻫﺴﺖ .... ﭘﺲ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺑﺎﺷﻴﺪ 😊✅ 🌺🌺🌸🌺🌺
👏👏👏 اﻳﻦ ﻫﻢ ﺟﻮاﻳﺰ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﻭﻋﺪﻣﻮﻥ ... 7 ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻛﺎﺭﺕ ﻫﺪﻳﻪ 70 ﻫﺰاﺭ ﺗﻮﻣﺎﻧﻲ 🌸🌸🌸🌸🌸 6 . ﺑﺮاﺩﺭ صادق زهرا ◀️اﺯ قم 7. ﺑﺮاﺩﺭ عبدالرضا قنبری◀️ اﺯ جهرم 8. ﺧﻮاﻫﺮ شیدا قاسمی ◀️اﺯ بهشهر 9. ﺧﻮاﻫﺮ سمیه سراوند، اﺯ ◀️همدان 10. ﺑﺮاﺩﺭ امیر ستاری ◀️ اﺯ ﺷﻬﺮ ﻣﻘﺪﺱ قم 11. ﺧﻮاﻫﺮ مرضیه طلاقت◀️ اﺯ شیراز 12. ﺑﺮاﺩﺭ سمیر حسین راتهر 💐🌸💐🌸 اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﻟﻎ ﻫﺪاﻳﺎ ﺗﻮﺳﻄ ﺧﺎﺩﻣﻴﻦ ﺷﻬﺪا ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﻭاﺭﻳﺰ,ﻣﻴﺸﻮﺩ 🌸🌺🌸🌺 ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺷﺎﺩﻱ ﺭﻭﺡ اﻣﻮاﺕ ﺑﺎﻧﻴﺎﻥ ﺧﻴﺮ ﺻﻠﻮاﺕ .... 🌸💐🌸💐🌸💐 ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ
📝دلش می خواست می توانست مانند پدرش مطمئن و خوشبین باشد. اما با آنچه که بعد از ظهر از دوستانش در سپاه و کمیته شنیده بود نمی تواند مثل او فکر کند. _نه این یکی دیگه خیلی خطرناکه. حساب همه چیز را کردند. می دونند که ارتش ما توی این مدت هنوز کمر راست نکرده .تازه خیلی ها هم از داخل بهشون کمک می‌کنند. یکی مثل همین بنی... نگاهش را از پدر دزدید و حرفش را ناتمام گذاشت. پدر با لحنی آرام و پخته گفت: «مواظب باش پسرم. این حرف‌ها را نباید هر جا بزنید. همیشه باید تابع امام باشیم اون بهتر از من و تو صلاح کار را میدونه» _حق با شماست . لحظه ای مکث کرد.فکری را که خواب از چشمانش را ربوده بود را بر زبان آورد: _ امروز بین بچه‌ها صحبت‌هایی بود! اونجور که می‌گفتند عراق با تمام نیروهایش وارد عمل شده و دست تنها نیست.بحث بر سر این بود که در این شرایط نمیشه ارتش را تنها گذاشت .حرف از نیروهای داوطلب مردمی بود. پدر که فرزندش را خوب می‌شناخت و بی خوابی او را دیده بود، به همه چیز پی برد و منتظر شنیدن چنین حرفی بود. اما او مفهوم جنگ را می دانست و با آن که افکار هاشم را قبول داشت، عواطف پدری نسبت به فرزند او را در تنگنای حساس قرار می داد. ملافه را از روی دوشش کنار زد _ما تابع امامیم. هر دستوری بدهد اطاعت می کنیم. و بی آنکه مجال ادامه گفتگو را به هاشم بدهد ،برخاست. _من میرم بخوابم! لحظه ای بعد در تاریکی گوشه حیاط ناپدید شد. هنوز مرغ خواب بر بام چشمان هاشم ننشسته بود که با صدای هق هق آرام و بغض آلود مادرش بیدار شد. ملافه را روی صورتش کشید صدای خش خشی روی برگهای پاییز او را به خود آورد .مهران کنارش روی تخت نشست و آهسته زیر گوشش نجوا کرد: _اگه میخوای بری منم میام! 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 هاشم از پشت پنجره بارش یکریز باران را تماشا می کرد. هزاربار به آخرین شب تابستان ،حرفهای پدرش ،هق هق خفته مادرش ،و نجوایی که مهران زیر گوشش کرد ، اندیشیده بود .یک ماه گذشته و در این مدت بسیاری از دوستانش را تا پای اتوبوسها بدرقه کرده و با اشتیاق نهفته در سینه به خانه برگشته بود.با گامهای خسته از بی خوابی شب قبل، پشت در اتاق پدر لحظه ایستاد و به زمزمه تلاوت قرآن او گوش داد. سکوت سحر و لطافت باران با نوای گرم و آرام قرآن پدر ،در هم آمیخت. وضو گرفت همانگونه که آمده بود به اتاق برگشت. پس از نماز زیارت عاشورا را که به تازگی مفهوم دیگری برایش پیدا کرده بود ،خواند. اما نتوانست دل از سجاده بکند. دستانش را رو به آسمان بلند کرد و لب هایش به زمزمه ای خاموش جنبید. سر فرو برد و پیشانی بر سر سجاده گذاشت و چشمانش را بست. بی‌خوابی آخرین توانش را ربود و مرغ خواب بر آشیانه پلکش فرود آمد و طعم شیرین ترین رویای سراسر زندگی اش را چشید: «زیر درختی که شاخه های افسانه‌ای تا آسمان بالا رفته و در میان ابرهای سفید همچون برفی ناپدید شده بود ،دراز کشیده است .یک باره به نظر می رسد که زمین به لرزه در می آید. چشم باز می کند به صحرای بی آب و علف پیش رو نگاه می کند .از سمت چپ هزاران اسب سیاه که سواران سیاهپوشی را بر پشت دارند و از سمت راست هزاران اسب سفید با سوارانی سفید پوش به هم نزدیک می شوند. ناگهان دچار دلهره و اضطراب می شود .بر می خیزد ،پاهایش مانند دو ستون سنگی به زمین چسبیده اند ! اسبهای سیاه دم به دم نزدیک تر می شوند .ناگهان اسب سفیدی که از خیل اسبان جدا شده به سوی او می تازد .سوار سفیدپوش آن سرنگون میشود. تیری بر بازو و تیری بر چشم سوار نشسته و جای زخم به جای هر قطره خون گلسرخی فرو می چکد .سوار شمشیرش را به طرف او می گیرد! یکباره پاهایش از زمین جدا می شود .شمشیر را از دست سوار مجروح می گیرد .بر پشت اسب می نشیند .اسبان سیاه به طرفش هجوم می‌برند .اسب سفید به پرواز در می آید و به سوی چشمه نوری در آسمان اوج می گیرد» 🌹🌹🌹🌹 ادامه دارد... در واتس اپ👇 https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872 در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
سفره ي موسي بن جعفر(3).mp3
9.29M
استاد 🎼 سفره موسی بن جعفرع عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج را ‌... 🌱 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
📝_خوابی بابا جون؟! هاشم سر از سجاده برداشت.تا پدرش را روبروی خود دید یک آن زمان و مکان را گم کرد. چشمانش را که دو کاسه خون شده بود به پدر دوخت. _شمایید بابا؟! _دیشب تا صبح چراغ اتاقت روشن بود. هاشم برخاست و سجاده را جمع کرد _صدای بارون نذاشت بخوابم. _عجب !!من هم خوابم نبرد! نزدیکتر رفت و نگاه در نگاه هاشم گره زد و گفت:« هر کاری که صلاح است بکن باباجان!» و بی هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد. هاشم سراسیمه و سرگشته رویای چند دقیقه پیش بود .بهت زده و ناباور رفتن پدر را تعقیب کرد.سپس بدن خسته و بی خوابش را روی تخت انداخت و به خوابی عمیق فرو رفت. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 _پس درس و مدرسه ات چی میشه ؟کاش صبر می کردی این سال آخر را هم میخوندی و دیپلمت را می گرفتی! لبخندی زد و دستش را دور گردن مادر حلقه کرد.بوسه بر پیشانی اش زد و به شوخی گفت :«خوشبختانه این جا دیگه احتیاجی به دیپلم نداره نگران نباش» رودابه نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و گفت:« چی میگی مادر دارم جدی حرف میزنم» _آخه مگه این جنگ قرار چقدر طول بکشه؟! به امید خدا تا چند وقت دیگه کلک کار رو کندیم و اون وقت میام و با خیال راحت دیپلم بگیرم.» رودابه آخرین تیر ترکش را برای منصرف کردن او پرتاب کرده بود اما دریغ که بی حاصل بود . اگر زن و بچه ای در کار بود آنها را پیش می کشید ولی آن جوان هفده ساله را با آن سر پرشور را چگونه می‌توانست در خانه بند کند؟! با حسرت نگاه دیگری به فرزندش انداخت و با خود اندیشید:«جوانکم !برای تو زود است پوشیدن لباس جنگ! باید جوانی کنی ،باید از بهار زندگیت کام بگیری .باید سرمست غرور و شادابی جوانی باشی. تو را باید نرم نرمک رخت دامادی پوشاند و به حجله فرستاد .تو باید آستینها را بالا بزنی، کار کنی، چرخ زندگی بچرخانی !کم کم باید جگر گوشه ای داشته باشی از پوست و گوشت خودت! گلستان خانه ات باید پر شود از این چنین غنچه هایی .آخر تو را با جنگ چه کار؟!! جوانکم! بمان !با ما بمان» هاشم آرام انگشتش را از زیر چانه مادر گذاشت و به نرمی بالا آورد یکباره با دیدن قطره های اشکی که روی گونه هایش می لغزید دلش به درد آمد. _«گریه نکن مادر !چاره چیه؟ منم یکی مثل بقیه! آنها هم جگر گوشه پدر مادرشون هستند» به یاد کودکی ها سر در آغوش مادر گذاشت وبا سرپنجه های نوازشگر مادر دیده بر هم گذاشت و دل به رویاهای کودکانه سپرد. هاشم به یاد رویای پس از نماز صبح افتاد.صدای زنگ در آمد.سر از آغوش مادر برداشت لبخندی زد . _خوب دیگه وقت رفتن گمونم بچه ها باشند. تمام افراد خانواده دور تا دور حیاط ایستاده بودند و او را زیر نظر داشتند.پیش از همه بچه‌ها را بوسید از کوچک تا بزرگ. سپس به سراغ مادر رفت که ظرف آب آشکارا در دستانش می لرزید. خم شد بوسه بر دستان او زد و لب‌هایش را بر پیشانی اش گذاشت و آرام زمزمه کرد :«حلالم کن» گلوی رودابه تحمل بغضی که راه نفسش را بسته بود نداشت.بازو گشود با ذوق و شوق فرزندش را تنگ در آغوش کشید .پروین جلو رفت و ظرف آب را که داشت واژگون می شد از دست مادر گرفت. علی اکبر با لحن قاطع و مهربان گفت بسته حاج خانم رفقاش جلوی در منتظرند.»هاشم سه بار قرآن که پدرش بالای دست گرفته بود گذشت آن را بوسید و روی پیشانی گذاشت .مردانه دست پدر را فشرد و به کوچه پا گذشت. چند لحظه بعد گام به گام و دوش به دوش دوستانش به راه افتاد.صدای ریخته شدن آب را پشت سرش شنید .دیگر برنگشت تا چشم های نمناک و انگشت‌های لرزانی که دانه های تسبیح را می گرداندند و لب های خاموش را که نجوا گونه به دعا می جنبیدند ببیند. 🌹🌹🌹🌹 ادامه دارد... در واتس اپ👇 https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872 در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌸🌺🌸🌺🌸🌺 اﺳﺎﻣﻲ ﺑﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ 👇🌺👇🌺 1.حسین مقصودی«شیراز» 2.محدثه حیدری«شیراز» 3.مریم کیانی«شیراز» 4.نازنین فاطمه قراباغی«شهرستان فامنین» 5.فرشته وفاداری«شیراز» 🌺🌸🌺🌸 اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻃﺒﻖ ﻭﻋﺪﻩ اﻱ ﻛﻪ ﺩاﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﮔﻞ ﭘﺴﺮا و ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮاﻱ ﻋﺰﻳﺰﻣﻮﻥ ﻳﻚ ﻫﺪﻳﻪ 50 ﻫﺰاﺭ ﺗﻮﻣﺎﻧﻲ اﻫﺪا ﻣﻴﺸﻮﺩ 👏👏👏 اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺏ اﺯ ﻃﺮﻑ ﺷﻬﺪا و ﺧﺎﺩﻣﻴﻦ ﺷﻬﺪا ﺑﺮاﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻳﻪ ﻫﺪﻳﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻤﻨﺎﺳﺒﺖ ﻋﻴﺪ ﻏﺪﻳﺮ ﺑﺨﺮﻧﺪ 😊😍 🌹🌹🌹 ﺗﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ: ﺑﻪ 9 ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻢ ﻗﺮاﺭﻩ ﻳﻪ ﺟﺎﻳﺰﻩ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﺧﻴﺮ ﻗﺮاﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ 9 ﻧﻔﺮ,ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻢ ﺟﺎﻳﺰﻩ ﺑﺪﻥ ✅😊✅😊 اﻳﻦ ﻋﺰﻳﺰاﻥ 👇 ﻫﻢ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﻗﺒﻠﻲ, ﻧﻔﺮﻱ 20 ﻫﺰاﺭ ﺗﻮﻣﺎﻧﻲ, ﻫﺪﻳﻪ ﻋﻴﺪ ﻏﺪﻳﺮ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ 👇 6.سیداحمدنقیب القرا«شیراز» 7.زهرا سهرابی دولابان«هرمزگان» 8.ریحانه پیله ور«شیراز» 9.عاطفه دشتی«شیراز» 10.محدثه مسترشد«جهرم» 11.مطهره سادات نقیب القرا«شیراز» 12.نازنین زهرا زارع 13.محمدهادی عباس نژاد 14.فاطمه حزبه«آبادان» 🌷🌸🌷 ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ
📝غروب بود که اتوبوس ها با بدنه شیشه‌ای آغشته به گِل وارد پادگان شده و پشت سر هم صف کشیدند.پاسدار جوانی از ساختمان بیرون آمد بلندگوی دستی را برداشت و رو به داوطلبانی که به انتظار اعزام در محوطه تجمع کرده بودند گفت: «برادران توجه کنند اتوبوس‌ها آماده حرکته. هرچه سریعتر وسایل شخصی تان را بردارید و سوار بشید» هاشم کنار پنجره نشسته و از لابلای گِل های شیشه به جمعیتی که برای بدرقه پشت میله های پادگان جمع شده بودند نگاه کرد. و پدر و مادرش را دید که که نگاه سردرگم شان را در جستجوی او به اتوبوس ها دوخته بودند.بالاتنه را از پنجره بیرون برد. دستانش را دور دهان حلقه کرد و فریاد زد:« پدر..!» علی اکبر نگاهش را روی پنجره های گرداند و به محض دیدن او به رودابه گفت: «اوناهاش پدر صلواتی اینجا هم دست از این کاراش برنمیداره. ببین چطور از پنجره آویزان شده» _برو تو مادر می‌افتی ها.. اتوبوس دوباره به راه افتاد _خداحافظ !مواظب خودتون باشین. براتون نامه مینویسم. دعا یادتون نره هر وقت رفتید شاهچراغ . دقایقی بعد جمعیت آرام و ساکت به راه افتاد و مقابل پادگان خلوت شد پاسدار جوانی از پشت نرده ها لیوان آبی به سوی رودابه دراز کرد. _بفرما خانم اعتمادی! شگفت زده به چهره او خیره شد ناباورانه پرسید: _شما هستی آقا مصطفی؟! وقتی خواست لیوان را بگیرد چشمش به آستین دست راستش افتاد که کنار بدنش آویزان بود. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 _خب بچه ها، بهتره دیگه برگردیم! وقت زیادی تا روشن شدن هوا نمونده یا علی! هاشم اینها را با صدایی خفه گفت و در تاریک و روشن ابر و ماه سعی کرد چهره همراهانش را از نظر بگذراند. آنگاه از جا بلند شد و پیشاپیش رضا و منصور به طرف منطقه‌ای که نیروهای خودی مستقر بودند به راه افتاد. هنوز راه چندانی نرفته بودند که چیزی در تاریکی توجهش را جلب کرد و با اشاره دست آنها را نگه داشت. منصور آهسته پرسید: چی شده؟! انگار اونجا خبرهایی هست! رضا به جایی که اون نشان داده بود خیره شد. _آره انگار مهمون داریم! هاشم خندید. _نه اونا مهمان گیرش اومده انگار یادش رفته که در خاک عراقیم. منصور همانطور که با نگاهش تاریکی را می کاوید پرسید: _«جریان چیه؟» هاشم نشست و به آنها هم اشاره کرد که بنشینند. آنگاه پوزخندی زد: _فکر کنم یکم راه را عوضی اومدیم ،اینجا ظاهراً مقرر عراقی هاست! رضا گفت: غیر ممکنه!! پس چطور چند ساعت پیش که اومدیم خبری ازشون نبود!! _حق با توئه!ممکنه گشتی باشند. شاید هم نقل و انتقال دارند. به هر حال فعلاً که هستند, تعدادشان هم ظاهراً کم نیست! منصور گفت:« اینکه خیلی بد شد !بچه ها منتظر نتیجه شناسایی هستند» _اتفاقاً به همین دلیل خیلی هم خوب شد که با آنها روبرو شدیم. باید حسابی چشم و گوشمون را باز کنیم، ببینیم جریان از چه قراره !سوغاتی خیلی خوبی برای بچه ها میشه! رضا با صدایی هیجان زده گفت: البته به شرط اینکه جون سالم به در ببریم. _توکل به خدا !!دیگه نباید خیلی معطل کنیم .بچه ها دلشون شور میزنه! و واقعا هم می دانست که جز توکل کردن هیچ راه دیگری ندارد. روبرو شدن با نیروهای عراقی آن هم در آن مکان و در آخرین ساعت تاریکی ،می توانست نتیجه شناسایی آنها را به کلی به مخاطره بیاندازد .اما نخواست افرادش ذره‌ای ترس و دودلی را در رفتار و گفتار احساس کنند. منصور پرسید: حالا باید چه کار کنیم؟! رضا پیشنهاد داد: بهتر است آنها را دور بزنیم! هاشم نگاهی به افق انداخت _وقت نداریم .هوا به زودی روشن میشه !در حال حاضر تنها راه گذشتن از کنار آن هاست .در ضمن یادتون باشه که باید از کارشون سردربیاریم ممکنه خبر مهمی باشه! 🌹🌹🌹🌹 ادامه دارد... در واتس اپ👇 https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb